در جای و جمع مورد علاقهاش امکان نداشت که بیحوصله شود، اما احساس تنهایی میکرد و هیجانی نداشت! چشم میگرداند و لذت میبرد، و نارضایتیای را که در دلش احساس میکرد را نادیده میگرفت! مثل بار قبل جمعهای دیگر هم بودند، فقط انگار اینبار به آن جمعها خوشی بیشتری نسبت میداد! و...
صفحهی متعلق به او منتظر ثبت آن روزش بود و او به خلاف آنطور که میلش میکشد از آن استفاده کرد. چه شده بود؟، احساس کرده بود که آن روز شبحی در پیاش بود اما وجود شبح از چه بود؟
او به هیچ وجه به خودش اجازه نمیداد به آینده فکر کند. احساس عجیبی به او میگفت که اگر دربارهی اتفاقات واقعی خیال پردازی کند، آنها هرگز اتفاق نمیافتند. گذشته از این، هرچقدر هم که بعضی از خیالبافیها میتوانستند خوشحالش کنند، آخر سر فقط برگشتن به واقعیت را دردآورتر میکردند. بنابراین، قانون این بود؛ او باید به حالا فکر میکرد و آینده را به حال خودش رها میکرد. میدانست که این روش خیلی خوبی نیست، اما بهترین راهی بود که برای پشت سر گذاشتن روزهایش به ذهنش میرسید. (سوزان کالینز)