او به هیچ وجه به خودش اجازه نمیداد به آینده فکر کند. احساس عجیبی به او میگفت که اگر دربارهی اتفاقات واقعی خیال پردازی کند، آنها هرگز اتفاق نمیافتند. گذشته از این، هرچقدر هم که بعضی از خیالبافیها میتوانستند خوشحالش کنند، آخر سر فقط برگشتن به واقعیت را دردآورتر میکردند. بنابراین، قانون این بود؛ او باید به حالا فکر میکرد و آینده را به حال خودش رها میکرد. میدانست که این روش خیلی خوبی نیست، اما بهترین راهی بود که برای پشت سر گذاشتن روزهایش به ذهنش میرسید. (سوزان کالینز)