فلسفه فیزیک(یادداشت های سعید اکرامی)
⭕️ برهان مسامته ⭕️ 💠 ارسطو در «در آسمان» برای اثبات امتناع وقوع حرکت مستدیر در جسم نامتناهی می گوید
⭕️ برهان سلم ⭕️
💠 آقای محمدعلی فروغی، مترجم کتاب طبیعیات شفاء، می گوید برهان مسامته و برهان سلم در آثار ارسطو نیامده اند(📚 طبیعیات شفاء، ج1، ص639). در حالی که قبلاً برهان مسامته را، طبق زحمات مترجم گرامی آقای اسماعیل سعادت، در «در آسمان» ارسطو نشان دادیم و اکنون می خواهیم برهان سلم را در همان کتاب تقریر کنیم و سپس تقریر و اصلاح جناب ابن سینا و نقد ایشان به برهان را بررسی کنیم.
💠 ارسطو در «در آسمان» همانند برهان مسامته برای اثبات امتناع وقوع حرکت مستدیر در جسم نامتناهی می گوید اگر جسم، نامتناهی باشد، لاجرم شعاع آن نیز نامتناهی خواهد بود و همچنین پهنه(قوسِ) انتهاییِ واصلِ بین دو شعاعِ نامتناهی هم نامتناهی خواهد بود و منظورش از پهنه، همان قوس انتهایی است نه هر قوس واصل بین دو شعاع(📚 ارسطو، در آسمان، 1، 5، 271B 27-272A 5). چون پیمودن این قوس نامتناهی محال است، پس شعاع نامتناهی نخواهد بود و در نتیجه جسم نامتناهی نمی تواند حرکت مستدیر داشته باشد.
💠 جناب ابن سینا ابتدا «برهان تکلفی» را تقریر می کند که به نظر ناشی از کج فهمی برهان سلم است و سپس آن را طوری اصلاح می کند تا به برهان ارسطو نزدیک باشد اما باز هم همان برهان نمی شود و نقدی بدان وارد می کند که ارسطو آن را پاسخ داده بود. ابن سینا می گوید برخی گفته اند؛ هر حرکت دورانی حتماً حرکت مستدیر است و اگر شعاع جسم متحرک به حرکت مستدیر، نامتناهی باشد، شعاع مقابلش هم نامتناهی خواهد شد و این محال است که نامتناهی دوبرابر شود و همچنین فاصله ی بین دو خطی که در برهان مسامته ذکر شده هم نامتناهی خواهد بود و این محال است!!(📚 حسین، ابن سینا، طبیعیات شفاء، ج1، ص 214، 10). به احتمال زیاد شخصی برهان ارسطو را خوانده و آن را خوب نفهمیده و چنین تقریر کرده و مسائل بی ربط را به هم ربط می دهد.
💠 ابن سینا هم با جملاتی ابراز تعجب می کند و پس از نقد، آن را چنین اصلاح می کند تا برهان سلم ساخته شود؛ اگر دو خط نامتناهی متقاطع داشته باشیم، وترِ فاصلِ بینِ این دو خط(که با آن دو خط تشکیل مثلث می دهد) را رسم می کنیم و سپس می توانیم وتر دیگری را با افزودن مقداری بر اضلاع، رسم کنیم و این روند افزودن و رسم وترها تا بی نهایت ادامه خواهد داشت و این یعنی تحقق نامتناهی(📚 همان، ص215، 7). سپس نقد می کند که این وتر نمی تواند مقداری نامتناهی داشته باشد چون محدود به دو خط متقاطع است و نامتناهی نمی تواند محدود شود(📚 همان، 15). در حالی که ارسطو با ذکر «قوسی که واصل منتهای دو خط است و نه هر قوسی» به این نقد پاسخ داده بود. در هر صورت ابتنای هر دو برهان بر این است که «تحقق نامتناهی بالفعل» و «پیمودن مسافت مستدیر نامتناهی» محال است.
⭕️ درباره ی آشکارسازی ⭕️
💠 قوای حسی بشر قادر به ادراک بی واسطه و فوری پرتوهای نامبرده نیست. بنابراین باید ماده ای به عنوان واسطه بیابیم تا بتواند آنها را آشکار کند(اثر آن بر ماده را با چشم مسلح یا غیرمسلح ببینیم یا آن اثر را به انرژی الکتریکی تبدیل کنیم). در انتخاب مواد واسطه به «جنس پرتو»(آلفا، بتا و ...) توجه می کنیم چون هر پرتوی با هر ماده ای برهم کنش قابل توجه ندارد. همچنین به «انرژی پرتو» توجه می کنیم چون هر ماده ای به گستره ای از انرژی فلان پرتو حساس است و نه هر مقدار انرژی از آن. به «قدرت تفکیک پرتو» و «قدرت تفکیک انرژی پرتو» توجه می کنیم چون ممکن است در برخی مواقع پرتوهای مختلفی داشته باشیم و لازم باشد بدانیم چه میزان از فلان گستره از انرژی فلان پرتو در محیط هست.
💠 در آشکارسازی باید به «دمای محیط» و «فشار محیط» و اثر آن دو حین و بعد از آشکارسازی، «شرایط یکسان در تمام محیط آشکارسازی»، «حجم و جرم ماده ی آشکارساز»، «نحوه ی تبدیل اثر به انرژی الکتریکی یا واحد کمّی» و «قابل بازیافت بودن ماده آشکارساز» توجه شود.
💠 پیش فرض بسیار مهم در آشکارسازی، فرض «تعادل الکترونی» است. به این معنا که پرتوی گسیلی از چشمه ی پرتوزا در راه رسیدن به ماده ی پرتوزا، با هوا یا سایر مواد هم برهم کنش دارد و بنابراین «همه ی پرتوهای گسیلی» آشکارسازی نمی شوند و فقط آن پرتوی که به ماده ی آشکارساز ما رسیده اندازه گیری خواهد شد. اما از طرف دیگر ممکن است اثرِ پرتو ورودی به ماده آشکارساز(مانند الکترون حاصل از یونش)، پس از برهم کنش، از ماده ی آشکارساز خارج شود و الکترون های حاصل از «برهم کنش پرتو با سایر مواد در مسیر» وارد ماده آشکارساز شوند و اندازه گیری شوند. از اینرو فرض می کنند تعداد الکترون های تولیدی خارج شده از ماده آشکارساز با تعداد الکترون های تولیدی ورودی به ماده آشکارساز با هم برابر هستند و لازم نیست برهم کنش های خارج از ماده آشکارساز و الکترون های خارج شده از ماده را درنظر بگیرند! بنابراین علاوه بر وجود خطای نظری در محاسبات (اما دقت کافی)، با این فرض، از خطای عملی دیگر، چشم می پوشند(چرایی و تأثیر آن را در کتابم خواهم نوشت)! حالا این بماند که با این همه فرض و خطا و عدم دقت، نمی توان روی «مقدار ثابت های بنیادین» قسم خورد!
💠 تصور کنید ماده ی آشکارساز دور تا دور چشمه ی پرتوزا قرار گیرد و هر پرتو خروجی از چشمه را اندازه گیری کند(به جز آنهایی که در مسیر رخ می دهد و به آشکارساز نمی رسد). در این صورت بازده این آشکارساز را «بازده مطلق» می نامند، چون اندازه گیری با درنظر گرفتن «زاویه فضایی کل چشمه» و «همه ی پرتوهای خروجی از چشمه» صورت گرفته است. حال اگر ماده ی ما فقط در وجه و بخشی از فضای چشمه پرتوزا باشد، بازده آن را «بازده ذاتی» می نامند. کاربرد این بازده رایج است. در ادامه به اقسام آشکارسازهای رایج و کاربرد آنها خواهم پرداخت.
⭕️ انتخاب طبیعی و قاعده ی الواحد ⭕️
💠 مسأله ای در فصل دوازدهم از مقالهی سوم طبیعیات شفاء بدین گونه مطرح میشود: آیا با تجزیهی جسم، صورت نوعیه ی آن هم باقی میماند یا طی مراحل تجزیه به جایی میرسیم که صورت نوعیه از بین میرود؟ (📚 حسین، ابن سینا، طبیعیات شفاء، ج1، ص240) به زبان ساده مثلاً در تجزیهی استخوان، آیا به جایی میرسیم که دیگر استخوانی در کار نباشد؟ جناب ابن سینا، طبق اصول فلسفهی مشاء، با استفاده از قاعدهی الواحد پاسخی به این سؤال میدهد که سازگار با پذیرش بحث « #انتخاب_طبیعی» و «سازگاری با محیط» است.
💠 مشکل اینست که اگر قرار باشد کوچکترین اجزاء هم دارای صورت نوعیه باشند آنگاه میتوان انسان و حیوان و نبات در اندازه های بسیار کوچک خلق کرد و احتمال وجود چنین موجوداتی بیشتر از وجود آنها در اندازه های بزرگتر است. اما طبق اصول فلسفهی مشاء، به دو دلیل، وجود چنین موجوداتی ممکن الوقوع نیست. در اینجا دلیل دوم را بررسی میکنیم.
💠 دلیل دوم اینست که طبق قاعدهی الواحد خلق هر نفسی برای صدور افعال متناسب با آن است و اگر برای مثال اندازه ی نفس انسانی بسیار کوچک باشد آیا میتواند کارهای انسانی انجام دهد؟ نفس انسانی کارهای انسانی، نفس حیوانی کارهای حیوانی و نفس نباتی کارهای نباتی انجام میدهد. نفس بشر نیازمند ساختن خانه و جامه برای خود است و باید طوری استقامت داشته باشد که «باد» او را نبرد! و مکان و معدن و آلات و قوای بدنی متناسب با آن را در اختیار داشته باشد. اگر اندازهی این نفسها کمتر باشد آیا میتوانند کارهای متناسب با نفس خود را انجام دهند و زندگی کنند و بمانند و مشکلات خود را حل کنند؟! خیر(📚 همان، ص242، 10-18). پس اگر چنین نفس هایی هم وجود داشته باشند به این دلیل که نمیتوانند کارهای متناسب با نفس خود را انجام دهند، به طور طبیعی، از بین خواهند رفت و باقی نخواهند ماند و احتمال وجودشان کمتر هم خواهد بود. آیا این پاسخ جز همان بحث « #انتخاب_طبیعی» و «سازگاری با محیط» است؟!
💠 وجود صورت نوعیه(مانند صورت انسانی) وابسته است به «مزاج»(فعل و انفعالات اجزاء بشر) و «اندازه ی او» و چون وجود چنین صورت نوعیه ای در اندازههای کوچکتر به دلیل عدم تطابق با طبیعت و عدم سازگاری با محیط برای رفع نیاز و عدم توانایی برای صدور افعال متناسب با نفس ممکن الوقوع نیست، میتوان گفت صورت نوعیه در مرحلهای از مراحل تجزیه از بین میرود. حال باید پرسید آیا بحث « #انتخاب_طبیعی» ابداع #داروین است؟ آیا «انتخاب طبیعی» و «سازگاری با محیط» را میتوان مستقل از قاعدهی الواحد و پذیرش وجود خدا تبیین کرد؟
⭕️ هندسه و واقعیت؛ دقت و خطا ⭕️
💠 پرسشی در فصل دوازدهم از مقاله ی دوم طبیعیات شفاء (📚 حسین، ابن سینا، طبیعیات شفاء، ۲، ۱۲، صص۱۶۱-۱۶۲) بدین شکل مطرح می شود؛ اگر چیزی در «آن» یا «لحظه ای» تغییر حالت دهد، آنگاه در آن «لحظه ی تغییر حالت»، حالت اول را دارد یا حالت دوم را؟
جناب ابن سینا پاسخ می دهند، اگر این دو حالت متناقض نباشند(مانند وجود و عدم)، آنگاه؛
1⃣ اگر حالت دوم در لحظه ای رخ دهد و در ادامه هم حالتش را حفظ کند، آنگاه آن لحظه هم حالت دوم را دارد؛
2⃣ و اگر حالت دوم در لحظه ای نباشد(به تدریج باشد)، آنگاه چه حالت دوم حفظ شود چه نشود، آن لحظه حالت اول را دارد.
💠 به زبان هندسی و ریاضی امروزی، اگر نمودار تابعی تغییر جهت دهد، نقطه ای که تغییر جهت در آن رخ می دهد، کدام یک از این دو جهت را دارد؟
پاسخ اینست که؛ اگر نمودار تابع در آن بازه پیوسته باشد و آن نقطه فقط باید یکی از این دو جهت ها را داشته باشد، آنگاه؛
1️⃣ اگر جهت نمودار در نقطه ای تغییر کند و همان جهت را ادامه دهد، آنگاه آن نقطه جهت دوم را دارد نه جهت اولی را(مانند دو خط مستقیم با شیب های نامساوی که در نقطه ای به هم وصل می شوند).
2️⃣ و اگر جهت نمودار در بازه ای تغییر کند، آنگاه چه جهت دوم ادامه یابد چه جهت اول ادامه یابد، آن نقطه هم جهتِ جهت اول است(مانند دو خط مستقیم با شیب های نامساوی که در بازه ای بسیار کوچک توسط خط خمیده ای به هم وصل می شوند).
💠 نکتهی اول این پرسش و پاسخ اینست که نقطه به خودیِ خود جهت ندارد. جهت برای شیء ذوابعاد است نه شیء بی بعدی مانند نقطه. بنابراین وضعیت حضور آن در شیء ذوابعاد، منجر به آن خواهد شد که «بالعرض» و با واسطهی شیء ذوابعاد، دارای جهت باشد. اگر در ابتدای جهت دوم باشد، هم جهت آن است و اگر در انتهای جهت اول باشد و در ابتدای جهت دوم نباشد، هم جهتِ جهتِ اول است.
💠 نکتهی دوم اینکه جهت خط، به زبان امروزی همان شیب خط است که آن هم با خط مماس و مشتق و حد راست و چپ خط مرتبط است و چون می دانیم در تابع، به ازای یک x، یک y داریم، خواهیم دانست که در واقع x و y هیچگاه نقطه نیستند، بلکه «بازه ای» از خط هستند و آن بازه را آنقدر کوچک در نظر می گیریم که به«نقطه» میل کند، اما هیچگاه نقطه نخواهد بود. بنابراین از همان ابتدا «عدم قطعیت» و «وجود خطا» در محاسبات و «دقت کافی» را می پذیریم.
💠 نکتهی سوم آنکه ارتباط هندسه با واقعیت نزد ارسطو و ابن سینا به نحوی است که با استفاده از هندسه، نبود «جزء تجزیه ناپذیر»(اتم) و «وجود خطا در محاسبات» را اثبات میکنند.
خب منتظر بودیم چنین پیامی نوشته شود و دوباره تأکید کنیم خداناباور به لحاظ نظری دلیلی یقینی برای «شادباش گفتن» و «آرزوی پیروزی» برای دیگری ندارد. «آرزو کردن و امیدواری برای رسیدن کسی به چیزی» مستلزم اعتقاد به وجود مبدئی است که شنوای آن آرزو و قادر بر تحقق آن شادی است وگرنه آن آرزو و شادباش به چه دردی میخورد؟! که چه شود؟!
نکتهی دیگر اینکه خداناباور به لحاظ نظری نمیتواند به سوگ کسی بنشیند و در غیاب عزیزش(اگر بتواند کسی را عزیز بدارد!) ناراحت و غمگین باشد. چون اولاً دلیلی یقینی برای آن ندارد و ثانیاً مخالف «بِه گزینی طبیعی داروینی» است!
تنها خداباور متدین به ادیان الهی محق است شادباش گوید و از پروردگارش برای عزیزانش آرزوی موفقیت و شادی کند. نوروز و امثال آن میراث خداباوران متدین به ادیان الهی است، غیر آن به آن نزدیک نشود.
⭕️ قضیه ی کانتور یا ابن سینا؟ ⭕️
💠 جرج کانتور (Georg cantor) ریاضیدان آلمانی در پاسخ به پرسش چگونگی مقایسه ی تعداد اعضای مجموعههای نامتناهی در مقاله هایش قضیه ای را مطرح کرد؛ اندازهی یک مجموعهی دلخواه، کمتر است از اندازهی مجموعهی تمام زیرمجموعه های آن مجموعه!
💠 نتیجهی این قضیه آنست که اندازهی (تعداد اعضای) دو مجموعهی نامتناهی ممکن است باهم برابر نباشند و صرف نامتناهی بودن آن دو مجموعه به معنای برابری اندازه و تعداد آنها نیست. ممکن است نتوانید بین اعضای آن دو مجموعه تناظر یک به یک برقرار کنید.
💠 جناب ابن سینا شبیه همین بحث را البته با درنظر گرفتن «معدود» و نه «عدد» و باتوجه به «اندازه»ی معدودها و در نتیجه امکان عدم برقراری تناظر یک به یک بین اعضای دو مجموعهی نامتناهی مطرح میکند. او مسأله ای را در فصل سوم از مقاله سوم طبیعیات شفا ( 📚 ص۱۸۴) بدین شکل تبیین میکند:
اگر جسم قابل تقسیم به تعداد اجزای نامتناهی باشد، آنگاه تعداد اجزای یک دانه خردل با تعداد اجزای یک کوه(زمین) برابر خواهد بود.
پاسخ این مسأله در فصل پنجم همان مقاله (📚 ص۱۹۸) بدین شکل داده می شود:
اگر تعداد اجزای تقسیم شده ی یک دانه خردل با تعداد اجزای تقسیم شده ی یک کوه باهم برابر باشند، الزاماً اینگونه نیست که اندازهی تک تک اجزای دانه خردل با اندازهی تک تک اجزای کوه هم باهم برابر باشند. یعنی دو جسم دارای اجزای نامتناهی الزاماً دارای اندازههای برابر نیستند.
💠 به زبان ریاضیاتی امروزی اگر تعداد اعضای دو مجموعه نامتناهی باشد، آنگاه الزاماً «عدد اصلی»(اندازه) این دو مجموعه باهم برابر نیست. برای مثال تعداد اعضای مجموعه اعداد طبیعی و مجموعه اعداد حقیقی، نامتناهی است. اما اندازهی برابری ندارند و اولی زیرمجموعه ی دومی است.
⭕️ حضور نفس مدرکه در ابعاد مختلف ⭕️
💠 مسأله ای در فصل سوم از مقاله ی چهارم طبیعیات شفاء بدینگونه مطرح میشود؛ آیا حرکت مکانی مستقیم(تک بعدی) و حرکت مکانی مستدیر(دو بعدی) اختلاف نوعی دارند یا میتوانند به یکدیگر تبدیل شوند؟(📚 ابن سینا، حسین، طبیعیات شفاء، ج1، ص268، 5). او پرسش را در ادامه به این صورت مطرح میکند؛ آیا خط مستقیم(که یک بعدی است و دارای دو جهت) به خط دارای انحنا و مستدیر(که دو بعدی است و دارای چهار جهت) قابل تبدیل است؟ آیا موجود تک بعدی قابل تبدیل به موجود دو بعدی است؟(📚 همان، ص269، 15). به صورت دقیقتر آیا میتوان «مستقیم بودن» را از خط گرفت و به آن انحنا داد و آن همچنان خط(تک بعدی) بماند و سطح(دو بعدی) نشود؟
💠 او در ادامه پاسخ میدهد که چنین چیزی به دو دلیل ممکن نیست. دلیل اول اینکه چون خط، انتهای سطح است و سطح انتهای جسم است. پس برای آنکه خط تغییر کند باید جسم تغییر کند و تغییر جسم برای تبدیل خط مستقیم به مستدیر مستلزم شکسته شدن یا کشیده شدن جسم و در نتیجه ایجاد بعدی دیگر برای خط است و این یعنی تبدیل خط به سطح و اعدام خط. دلیل دوم آنکه اختلاف اعراض یک نوع (مانند استقامت و استداره) در نهایت به این منتهی میشود که استقامت و استداره یا «فصل» خط و سطح هستند یا «عرض لازم» آن دو. در نهایت آنکه خط به سطح قابل تبدیل نیست و «موجود تک بعدی» نوعاً با «موجود دو بعدی» و «سه بعدی» متفاوت است.
💠 نکته ی اول این پرسش و پاسخ اینست که ما حتی در «وهم» هم نمیتوانیم خط مستقیم را خم کنیم و انحنا دهیم، بدون آنکه بعدی بر بعد خط بیافزاییم و تبدیل به سطح کنیم(📚 همان، ص 270، 5). در وهم هم با جسم چنین میکنیم نه با موجود تک بعدی! و تصویر موجود بی بعد و تک بعد و دو بعد و بیش از سه بعد در وهم هم ممکن نیست، بلکه آن کار عقل و فرض است. وهم نفس ما در عالم سه بعدی است و از درک و تصویر ابعاد بالاتر یا پایین تر عاجز است و نفس ما برای درک موجودات بی بعد یا ابعاد بالاتر باید متصل به آن ابعاد باشد تا آنها را درک کند و این یعنی نفس بشر، نفسی متصل و پیوسته است و در ابعاد مختلفی حضور دارد.
💠 نکته ی دوم آنکه چون «نوع» چنین موجودی(تک بعدی و دو بعدی و بیش از سه بعدی) با «نوع» جسم متفاوت است، حرکات و سایر اعراض آن موجودات هم نوعاً با حرکات و اعراض اجسام متفاوت خواهد بود. مصداق «سیب» آن عالم با مصداق «سیب» این عالم متفاوت خواهد بود و مصداق طی الارض در آن عالم با طی الارض در این عالم متفاوت خواهد بود و ... . فتأمل!
⭕️ عناصر چهارگانه و کرویت زمین ⭕️
💠 حجة الاسلام شیخ محمدحسن وکیلی، در سایت وزین «عرفان و حکمت در پرتو قرآن و عترت»، یادداشتی را با عنوان «عناصر اربعه»، از نویسندهای گمنام منتشر کردند. در این یادداشت اثبات شده است که منظور قدما از عناصر چهارگانه، همین آب و خاک و آتش و هوایی که می بینیم نیست، بلکه منظورشان حالات چهارگانه ی اجسام است که امروزه آنها را «جامد، مایع، گاز و پلاسما» می نامیم و این آب و آتش و خاک و هوایی که می بینیم، عناصر بسیط و غیرمرکب نیستند. در این یادداشت به فقراتی از طبیعیات شفاء هم استناد شده است(http://erfanvahekmat.com/e/q7).
💠 ما هم در اینجا فقره ای را یادآوری میکنیم که مؤید یادداشت مذکور است:
«أن كون الأرض غير حقيقة التدوير، و انكشافها عن الماء ليس طبيعيا، بالقياس إلى طبيعة الأرض نفسها. فإن طبيعة كل بسيط لا تقتضى اختلافا فيه، بل تقتضى التشابه، فيجب أن يكون الشكل الطبيعى البسيط كريا. و لكن الأمر الذي تقتضيه طبيعة الأرض من استعدادها و فعلها معا إذا قرن به طبيعة الكل، كان وجود هذا الشكل له طبيعيا، أى أمرا يجب عن طباعه و طباع الكل»
یعنی: اینکه (محیط) زمین حقیقتاً دایره ای نیست و از آب بیرون آمده است، در قیاس با طبیعتِ خودِ زمین، طبیعی نیست. (چون) اقتضای طبیعت (جسم) بسیط آنست که مختلف نباشد و (همه جایش) متشابه باشد، پس واجب است که شکل طبیعی (جسم) بسیط، کروی باشد. اما اقتضای استعداد و فعلیت طبیعت زمین باهم آنگاه که در کنار طبیعت کل(یعنی کل عالم طبیعت) قرار میگیرند، (منجر به) وجود این شکل طبیعی برای آن میشود، یعنی امری که از طبیعت آن و طبیعت کل (هر دو) حاصل است.
📚 ابن سینا، حسین، طبیعیات شفاء، ج1، ص303، 12-16.
💠 جناب ابن سینا در این فقره علت کروی حقیقی نبودن آن را شرح میدهد و میگوید چون زمین محصول یک عنصر بسیط نیست و با در نظر گرفتن نظام کل طبیعت، کروی حقیقی نیست و در جایی از آب بیرون آمده و در جایی زیر آب است. اگر خاک زمین فقط از یک عنصر بسیط تشکیل شده بود و سایر اجرام طبیعت بر آن اثر نداشتند آنگاه اقتضای آن را داشت که کروی حقیقی باشد ولی چون اینطور نیست، کروی حقیقی نیست. پس خاک زمین، همان خاک عناصر چهارگانه نیست بلکه ترکیبی از عناصر است و طبیعتش و شکلش محصول طبیعت و شکل کل ترکیبات و اثرات عالم طبیعت است.
💠 نتیجه ی دیگر آنکه درست نیست در #ویکی_پدیا بنویسیم:«تا قرن هفدهم زمین به شکل کره کامل فرض میشد. این تصور از ۲۰۰۰ سال پیش تا آن زمان بر افکار تسلط داشت؛ ولی#نیوتن با توجه به چرخش زمین به دور خودش (حرکت وضعی زمین)، نتیجه متفاوتی بدست آورد». جناب #ابن_سینا، قبل از نیوتن، تصریح میکنند که زمین کره ی حقیقی نیست.
⭕️ کاربردی از قاعده الواحد در فیزیک ⭕️
💠 «إن كل جسم لا يخلو إما أن يكون قابلا للنقل عن موضعه الذي هو فيه بالقسر، أو غير قابل. فإن كان قابلا للنقل عن موضعه الذي هو فيه، فإما أن يكون له في جوهره ميل إلى حيز، أو لا يكون له ميل إليه البتة. لكن كل جسم فله مكان طبيعى، أو حيز طبيعى تقتضى طبيعته الكون فيه، و إنما خالف سائر الأجسام في ذلك لا بجسميته، بل لأن فيه مبدأ أو قوة معدة نحو ذلك المكان. فإن كانت تلك القوة مقتضية لذلك المكان، و جرميته غير ممتنعة بما هى جرمية عن الانتقال و الحركة، فلا مضادة فيه لقوته، و لا لمقتضى قوته تقتضى حيزا آخر. لأنه لا يجوز أن يكون في جسم واحد غير مختلف الأجزاء قوتان تتضادان و تقتضيان فعلين متمانعين، إذ القوى كونها قوى بحسب فعلها، و إذا تمانعت أفعالها، تمانعت طبائعها، فاستحالت أن تكون معا لجسم. فإن الجسم الذي فيه قوة ما، هو أن فيه مبدأ فعل ما يصدر لا محالة إن لم يكن عائق، و إن لم يكن الجسم بحيث يصدر عنه ذلك الفعل، إن لم يمنع مانع من خارج، فليس فيه تلك القوة، و إذا كان فيه قوتان تتضادان، صح صدور فعلين متضادين، و هذا محال.»
📚 حسین، ابن سینا، طبیعیات شفاء، ج۱، صص ۳۱۳-۳۱۴.
یعنی: هر جسمی یا قابل انتقال به قسر است یا نیست. اگر قابل انتقال باشد یا در جوهر خود میلی به حیّزی دارد یا ندارد. اما هر جسمی مکانی یا حیّزی طبیعی دارد که طبیعتش اقتضای آن را دارد و با سایر اجسام از این لحاظ - و نه از لحاظ جسم بودن- مخالفت دارد، یعنی از این جهت که در آن مبدئی یا نیرویی هست که آن را به آن مکان مقتضی میبرد و جرم آن جسم مانع آن اقتضا و انتقال و حرکت نیست، پس نیروی متضادی که مقتضی میلی به مکانی دیگر داشته باشد، در آن جسم نیست. چون جایز نیست که در جسم دارای اجزای مشابه، دو نیروی متضاد و دو فعل مقتضی مخالف هم موجود باشد، چون نیروها، برحسب فعلشان نیرو هستند (از فعل می توان به نیروی موجود در جسم پی برد و اگر دو فعل صادر شد یعنی دو نیرو در آن است) و اگر دو فعل مخالف هم داشته باشد، مانع طبیعت یکدیگر میشوند(جسم ما بدون طبیعت میماند چون این دو طبع یکدیگر را خنثی میکنند)، پس محال است که هر دو در یک جسم باشند(چون جسم ما طبیعتی دارد). اگر نیرویی در جسمی باشد، اگر مانعی نباشد، مبدأ صدور فعل از جسم میشود و اگر فعلی از جسم صادر نشود، اگر مانعی نباشد، به معنای آن است که نیرویی در جسم نیست و اگر دو نیروی متضاد در آن باشد، دو فعل متضاد از آن صادر میشود و این محال است.
💠 کاربرد قاعدهی الواحد – بنابر تقریر صحیح- در فیزیک ابنسینا را مشاهده میفرمایید. اصل مسأله این است که اگر فرض کنیم همهی اجسام در عالم سکون دارند و در جای خود هستند و به اصطلاح به تعادل رسیدهاند و حرکتی ندارند و اگر جسمی از این اجسام، به قسر و بنابر عاملی غیرطبیعی از جای خود حرکت داده شود، آیا پس از اعدام آن عامل، آن جسم به جای خود بازمیگردد؟ پاسخ جناب ابنسینا اینست که بلی به جای خود بازمیگردد.
💠 اثبات آن براساس قاعدهی الواحد است. چرا آن اجسام به تعادل رسیدهاند؟ چون در آنها میلی به سمت حیّز یا مکانی هست که آن میل موجب حرکت آن جسم به آن حیّز و سکون جسم در آن مکان میشود – حیّز به معنای نقطهی ثقل یا نقطهی تعادل است که ان شاء الله بعدها در اینباره خواهم نوشت-. حال اگر آن عامل قسری اعدام شود، نه جرم جسم مانع آن میل است و نه جسم میتواند دو میل متضاد در خود داشته باشد، پس به جای خود بازمیگردد. جسم از آن جهت که جسم است عامل و مانع حرکت نیست. جرم جسم هم همینطور. همچنین بنابر قاعدهی الواحد، از جسم دارای اجزای مشابه دو فعل متضاد صادر نمیشود. چون اگر دو فعل متضاد صادر شود یکدیگر را خنثی میکنند و ما به طبیعت و میل موجود در جسم پی نخواهیم برد. در صورتی به وجود میل و نیرو و طبیعت جسم پی میبریم که فعل و حرکت و انتقالی از آن ببینیم. اگر دو فعل ببینیم به معنای واحد نبودن آن جسم و متشابه نبودن اجزای آن است.
💠 قاعدهی الواحد به صورت پیشفرض در مسائل فیزیک هستهای، به صورت ناخودآگاه در ذهن دانشمندان جریان دارد. اگر دو نیروی مختلف از جسمی صادر شد به معنای وجود دو میل در جسم و به معنای وجود اجزای نامشابه در جسم است. نیروی مغناطیسی و نیروی الکتریکی متفاوت هستند چون اثر متفاوتی دارند پس یک منشأ نخواهند داشت. فیزیکدان باید تفاوت اثر پرتو آلفا با پرتو بتا و گاما را در نظر بگیرد و برای جسم، اتم و برای اتم، اجزای نامشابه فرض کند تا این تفاوت اثر را توجیه کند. پرتو بتا و آلفا نمیتوانند از هسته صادر شوند، چون از جسم واحد دو رفتار متفاوت صادر نمیشود، پس باید ساختاری را برای اتم فرض کنیم و آلفا را به هسته و بتا را به اتم منسوب کنیم.
مدلهای مختلفی که برای ساختار جسم و اتم در طول تاریخ مطرح شد همگی براساس قاعدهی الواحد و برای توجیه رفتارها و نیروهای نامشابه صادره از جسم بود.
دانشمند ما (از جمله ماکس پلانک، استیون هاوکینگ و امثال آنها) فلسفهی فیزیک نداند و به مبانی عام و خاص علم فیزیک و علم شریف فلسفه آگاه نباشد به اشتباهاتی در این زمینه و طرح نظراتی متناقض دچار خواهد شد که آنها را در کتاب آتی به زودی منتشر خواهم کرد.
⭕️ نوآوریهای ابنسینا (۳) ⭕️
💠 در فصل ششم از مقالهی سوم طبیعیات شفاء، ابنسینا به مفهوم «توقف» اشاره میکند. وی این اصطلاح را برای معرفی شتاب مثبت (حرکت تندشونده) در حرکت سقوط آزاد و شتاب منفی (حرکت کندشونده) در حرکت پرتاب به بالا وضع کرده است:
«و کذلک السکون، و کذلک الشیء الذی یسمی توقفاً و هو تزید الحرکة فی السرعة إن کانت طبیعیة أو فی البُطء أن کانت غیر طبیعیة بل قسریة متجهاً بالوجهین الی السکون».
یعنی: و سکون هم چنین است و نیز آنچه توقف نامیده میشود که سرعت حرکت را اگر طبیعی باشد تند میکند و اگر غیرطبیعی و قسری باشد کند مینماید درحالیکه در هر دو صورت به سکون متوجه است.
📚 حسین، ابنسینا، طبیعیات شفا، ج۱، ص ۲۰۶، ۳، ۶، ۹-۱۰. به نقل از: طارمی، عباس، نظریهی میل ابنسینا و تأثیر آن بر نظریهی ایمپتوس جان بوریدان،تهران: مولی، چاپ اول، ۱۳۹۹، ص۶۴.