اول مهر که میرسد، انگار پاییز با صدای شجریان آغاز میشود؛ صدایی که ما را به سالهای دور، به عاشقی، به دلتنگی و به شعر میبرد.
من و بسیاری از همنسلانم، حافظ و سعدی را فقط از کتابها نشناختیم؛ بیتهایشان را با صدای شجریان زندگی کردیم. با او عاشق شدیم، شکستیم، امید بستیم و در پیچوخم آواز و شعر، بالا و پایین رفتیم.
شجریان فقط یک خواننده نبود؛ صدایی بود که نسلها را پای شعر و موسیقی و آواز کنار هم نشاند؛ صدایی که شعر را از کتاب بیرون کشید و به زندگی آورد و حافظ و سعدی را با رنج و شور عاشقانهشان به جانمان نشاند.
امروز، در زادروزش، هنوز میشود چشمها را بست و خود را سپرد به همان صدا؛ به غزلهایی که قرنهاست خوانده میشوند، به عشقهایی که هنوز در دل آدمی تازهاند و به آوازی که میان شعر و زندگی، نسلها را به هم پیوند میدهد.
زادروزت بر ما مبارک؛
صدایت هنوز ما را به هم میرساند.
-محسن داودی
بخوان که از صدای تو سپیده سر برآورد
وطن زِ نو جوان شود، دمی دگر برآورد
بخوان که از صدای تو در آسمانِ باغ ما
هزار قمری جوان دوباره پر برآورد
-شفیعی کدکنی
Mohammad Reza Shajarian - Fereydoun Moshiri - Majid Derakhshanishajarian - fereydoun moshiri - majid derakhsha.mp3
زمان:
حجم:
8M
5:27
تو از آیین انسانی چه میدانی؟
اگر جان را خدا دادهست،
چرا باید تو بستانی؟
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
چه غریبانه تو با یاد وطن مینالی،
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم.
ققنوس
چه غریبانه تو با یاد وطن مینالی، من چه گویم که غریب است دلم در وطنم.
بی تو دیگر غزل سایه ندارد لطفی
باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
آه که ای عزیزِ من، ما را به یاد بیاور!
ما را که جوانانی بودیم در لبهٔ پرتگاه و در تمنّای عشقو زندگی، دستانمان تهی و امّا قلبمان مالامالِ غم، عشق، امید. ما را به یاد بیاور که شوری داشتیم مثالزدنی که پیشینِ آنکه ز طعم عشق لبریز کنیم خویشرا و بوسه بر گونهی معشوق بکاریم، بر خاکِ رفتگان گونه ساییدیمو خون گریستیم بر این خاکِ خونبوسیده. اگر روزی عشّاقی سرسپرده دیدی، خندههایی بیمهابا و فردای روشنِ دیروزها؛ ما را به یاد بیاور! مایی که قرار بود زندگی کنیم. به خدا قسم، حقّ ما این نبود.
شاید سعد آباد یادش باشه اون شبی که داشتیم با هم زیر درختای چنار سر به فلک کشیدهش قدم میزدیم و میگفتیم که چقدر قراره دلمون برای این شبا تنگ بشه. شاید یادش باشه هر شب بعد از ساوندچک و قبل از اومدن مردم با حافظ و آواز توی چمن ها فوتبال بازی میکردیم و صدای قهقههمون تا فلک میرفت.
شاید تالار وحدت یادش باشه اولین شبی که قرار بود کنسرت بذاریم و بنا گذاشتیم که مردم هم باهامون بخونن. شاید یادش باشه که انگار در و دیوار داشتند میلرزیدند و ما هم اشکمون در اومده بود از این سوز دل آدمای توی سالن. شاید جاده ها یادشون باشه که شبهایی رو که تا صبح تو اتوبوس از شوق نخوابیدیم. شاید یادش باشه که هفته ها از خونه دور بودیم تا از این شهر به اون شهر بریم که بیشتر با هم بخونیم.
شاید فرودگاه یادش باشه اون شبی رو که خبر عماد رو آوردند. شاید یادش باشه که چجوری من و حسام زار میزدیم که انگار برادرمون رفته. شاید استودیو سرنا یادش باشه هواپیما رو که زدند، همه با چشمای سرخ اومدند سر تمرین و خب، آقای قربانی قرار بود از خون جوانان وطن رو بخونه. آخ از اون شب. آخ از اون صدای گریه ها پشت سازها. شاید یادش باشه که دور یک میز نشسته بودیم و فکر میکردیم که دیگه کی توان داره این کنسرت رو برگزار کنه؟ ...