هدایت شده از I hate Sundays
آدم برفی کوچکی بودی در مسکو. هر روز کودکی میآمد و تکه های بیشتری به تو اضافه میکرد. آنقدر این روند ادامه پیدا کرد که دیگر کوچک نبودی. بزرگ بودی. زیبا هم بودی. کودکان برخلاف کوچک بودنشان بسیار تو را ظریف ساخته بودند. تو سرد بودی. نه فقط جسمی، بلکه روحی. احساس زیادی به خرج نمیدادی. منتظر بچه ها بودی اما فقط از روی غرور. برای اینکه تو را بزرگتر کنند. اما کم کم دمای هوا بیشتر شد. هر روز کوچکتر میشدی. اما بالاخره احساس از خود بروز دادی. اشک میریختی. هر بار که نور خورشید به رویت میافتاد تو گریه میکردی. از صمیمیت خورشید آنقدر اشک ریختی که تمام شدی. البته تو تمام نشده بودی. تو حالا ابری بودی منتظر بارش دوباره. منتظر دیدار دوباره با کودکان مسکو. اما این را از دیگر دانه های برف پنهان کردی چون آن ها هنوز هم بی احساس بودند و فقط تو بودی که از زندان بی احساسی، آزاد شده بودی.
تقدیم به Ἀρετή | ψυχή
از طرف Nevella