eitaa logo
اردوگاه دورگه ها شعبه سوگورو؛
116 دنبال‌کننده
491 عکس
46 ویدیو
0 فایل
ناشناس: https://daigo.ir/secret/61740839862 ناشناس دوم اگه دایگو نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17647742862820
مشاهده در ایتا
دانلود
اردوگاه دورگه ها شعبه سوگورو؛
بچه ها میشه چند تا کتاب شناخته نشده خوب بهم معرفی کنید؟ جنایی فانتزی کلاسیک...
مجموعه برگزیدگان جوان مجموعه اسطوره مجموعه در جست و جوی دلتورا مجموعه سرزمین سایه‌ها و مجموعه اژدهایان دلتورا ( اینا ادامه بالایین) مجموعه بارتیمیوس مجموعه لاک وود و شرکا
هدایت شده از -نهـان فاذر
" کلاغ". در روزگاری که جادوگران چون قدیسان و الهه‌گان ستوده می‌شدند، تومور بدخیمی آن‌ها را در بر گرفت. چوکا، پسر جوانی که در سن کمی به مرتبه‌ای از جادوگری رسیده و مایه‌ی حسرت و حسادت دیگر هم‌کیشان خود بود، این تومور بدخیم شده بود. البته خود چوکا " کلاغ" را به عنوان یک تخلص برای خود می‌پسندید ولی آیا تا کنون در جامعه چشم‌بستگان رخصت دفاع به متهمان داده‌اند؟ نه؛ هرگز! آهی از نهادم برمی‌خیزد و تیرگی این عمارت مثلا "متروکه" بر کمرم مشتی وارد می‌کند. روی پارکت‌های چوبی که قدم می‌گذارم، صدای شیون آواره زنی پدیدار می‌شود و تبدیل به زوزه گرگی می‌شود. خود را به در و دیوار پوسیده خانه می‌کوبید و گوشم را می‌پیچاند. انگشتانم را محکم‌تر دور هفت تیر حلقه می‌کنم و دمی آشفته بیرون می‌دهم. یک، دو و سه قدم؛ با خوردن پایم به سطحی سخت و سنگی متوقف می‌کشم و چهره‌ام را در هم می‌کشم. به سختی چند قدم بر‌می‌دارم و به‌لحظه‌ای نور، شتابان خود را روی تن و صورتم می‌کشد. صدای کف زدنی بلند می‌شود؛ بوم! بوم! بوم:« انگار یه بطری آبلیمو قورت دادی رفیق. خوردن‌ به یه گلدون این‌همه توهم رفتگی نداره که. » پس از آن قهقهه‌ای در فضا پیچید و چهره‌ی درهم من از هم باز شد. مژه‌هایم را چندبار به هم فشردم و سپس نگاه دوختم به مرد جوانی که مقابلم ایستاده بود. چوکایِ کلاغ! خود خودش بود و با پوزخندی عصب خردکن سینه ستبر کرده بود. موهای موج دارِ سبز تیره‌اش روی صورتش پخش شده بود و‌ چند‌تارهم روی عینکش خوابیده بودند. چشم سیه‌رنگش می‌درخشید و کلاه جادوگری بزرگ روی سرش و ردای پر از وصله‌اش او را به دلقکی مانند می‌کرد که ادای جادوگرها را در می‌آورد. ابروهای سیاهم دوباره در هم می‌روند و درحالی که سعی می‌کنم خونسردیم را حفظ کنم می‌گویم: « به عنوان یه کلاغ و یه جادوگر خیلی مسخره به نظر می‌رسی! » دستی روی بازوبندم می‌کشم و سپس نگاه به اطراف می‌دوزم و به تابلویی نگاه می‌کنم که کلاغی مورد هدف قرار گرفته و پوشیده از خون سرخ است. صدایش را می‌شنوم:« برادر عزیز مگه تو برای از بین بردن من اینجا نیستی؟! پس بدون اینجا جای دیدگاه بیان تو نیست. یه جایگاه اعدامه... برای من! » : « هاه! زیادی جوگیر شدی و خودتو بالا گرفتی. ولی آخرش سرنوشتت مثل رفیقت توی این تابلوعه! » بی‌حوصله چشم می‌گردانم، هفت تیر را آماده می‌کنم و رو به سینه‌اش می‌گیرم. نور بازیگوشانه روی دستم می‌رقصد و به عینک آن نفوذ می‌کند. با سکوت او کمی دستم می‌لرزد و افکار چون خوره‌ای به جان مغزم می‌افتند: " چرا از جادوش استفاده نمی‌کنه؟! کلکی تو کاره؟ نکنه توی دام افتادم؟" لب برهم می‌فشارم و او که کنون چشمانش نفوذ پذیرترین حالت را یافته، خیره می‌شود به من. دستش را جلو می‌آورد و با صدایی زنگ دار می‌گوید: « زودباش رفیق! اون رو بده به من تا هیچ‌کدوممون ضرر نکنیم.~» آزرده از فشار عصبی‌ای که از صبح به من فشار می‌آورد، دندان قروچه‌ای می‌کنم: « خفه شو! » گلوله‌ای شلیک می‌کنم که نور را می‌شکافد و پیش می‌رود؛ چوکا هم گلوله‌ی آتشینی به سویم پرت می‌کند. چشمانش می‌درخشد، نمی‌دانم که رازی دارد؛ از شوق است یا غم ولی می‌درخشند: « اشتباه کردی مت! فقط در حق من ظلم نکردی، در حق همه‌ی عزیزانت ظلم کر..» ادامه حرف‌هایش را نمی‌شنوم چون گلوله آتش تنم را در برمی‌گیرد و به پیش می‌رود و گلوله چون دارتی مصمم در سینه او فرو می‌رود. ـفاذر
هدایت شده از شماره "۱"
مرد فریاد زد:《هر چی دارید بذارید وسط، زود باشید، خسیس بازی در نیارید. آیا قهرمان چندین دوره، مایک گوریله برنده رینگ میشه یا این جنگجوی تازه وارد، که به خودش میگه رعدآسا؟ پولاتون رو بیارید وسط، زود، زود》 رعدآسا تازه شروع به مبارزه خیابانی کرده بود، وقتی مشت می‌زد و استخوان‌ها زیر دستش خُرد می‌شدند یا خون می‌چکید روی انگشتانش، از تمام افکار مزاحم فارغ می‌شد. وقتی مبارزه می‌کرد تمام فکر و ذکرش ضربه زدن و ضربه نخوردن بود، درد حواسش را از مسائل دیگر پرت می‌کرد و به او تمرکز می‌داد. به خودش می‌گفت رعدآسا چون سرعتش در مبارزه، بدن ریزه‌اش را جبران می‌کرد و او را برنده رینگ می‌ساخت. این مبارزه آخرین مبارزه‌ی امسال بود، درحالی که تمام مردم برای کریسمس شادی می‌کردند، او و چندین آدم دیگر منتظر معلوم شدن برنده‌ی امسال بودند. رعدآسا وارد رینگ شد و منتظر حریفش ماند، اما در کمال تعجب به جای او کس دیگری وارد رینگ شد، پدرخوانده‌اش! او مانند همیشه کت و شلواری کهنه بر تن کرده بود و اندام نحیفش را با عصایش سرپا نگه می‌داشت. پدرخوانده‌اش رو کرد به مرد و گفت:《مایک کمی مسدومه، من به جاش مبارزه می‌کنم.》تماشاچی‌ها شروع کردند به خندیدن، اما رعدآسا می‌دانست پدرخوانده‌اش چه جنگجوی ماهری است، او استاد خودش بود. اما چگونه پیدایش کرده بود؟ مبارزه شروع شد، رعدآسا هجوم برد و مشتی انداخت، پیرمرد به راحتی جا خالی داد و آرام گفت:《پس این کاریه که انجام میدی، مبارزه‌ی خیابونی.》سپس با ته عصایش به وسط دنده‌های رعدآسا کوباند. همینجوری مبارزه را ادامه دادند، هیچکدام از ضربه‌های رعدآسا به پدرخوانده‌اش نمی‌خورد و در عوض، تمام ضربه‌های او محکم به رعدآسا می‌خوردند. پیرمرد نفس‌زنان گفت:《جای تو اینجا نیست. جای تو پیش پادشاهه، تو این همه خون دل نخوردی که به جای جنگیدن با دشمن توی میدون جنگ، توی رینگ با مبارز‌های خیابونی بجنگی.》رعدآسا برای اولین بار عصای پیرمرد را گرفت و مشتی پراند که به فک او خورد، سپس فریاد زد:《تو چی می‌دونی از جنگ؟ چی می‌دونی از سرباز بودن؟ تمام عمرت پا روی پا انداختی و فقط آموزش دادی، اما من اونجا بودم...》و همانطور که فریاد می‌زد، پشت سر هم به پیرمرد مشت زد و اشک ریخت:《من بودم که اونا رو کشتم، من بودم که یه بمب پشت سرم منفجر شد، من شمشیر خوردم، من بچه یتیم کردم. من. من. من. وقتی داشتی به بقیه یاد می‌دادی کسی بشن که تو نتونستی بشی، من داشتم روی جنازه‌های دیگران راه می‌رفتم و هر کس زنده مونده بود می‌کشتم. من نمی‌خوام بجنگم. نمی‌خوام...》پیرمرد مشت‌های رعدآسا را مهار کرد، او را در آغوش کشید و فریاد های رعدآسا در شانه‌های پیرمرد خاموش شدند. این مبارزه برنده‌ای نداشت، آن جنگ هم برنده‌ای نداشت، تنها قربانیان بودند و قاتل‌هایی که تا آخر عمر بار عذاب‌وجدان را بر دوش خود حمل می‌کردند.
هدایت شده از شماره "۱"
https://eitaa.com/picses/1923 در مقایسه با چیزی که تو نوشتی، نه...