هدایت شده از ایستگاه 34 🇮🇷
اینو داداشم و دوستش نوشتن 😂🤣
بخونین سر کیف بیان، خدا وکیلی ده دقیقهست دارم میخندمم
آخهههدچرااااااایووووووووووو؟؟؟! 😂😂😂🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣😂😂😂😂😂🤣🤣🤣🤣🤣🤣
هدایت شده از شماره "۱"
مسابقات دوستانهی بسکتبال بود که دیدمش. توی افتضاحترین حالت خودم بودم. تازه بازی تموم شده بود و باخت مفتضحانهای داشتیم و حال هیچکدوممون خوب نبود. نزدیک بود اشکم در بیاد، عرق از سر و روم میچکید و موهام رو انگاری دایناسور لیس زده بود که اون وارد رختکن شد.
با عینک بزرگش و دوربینی که دستش بود کنار یه دختر دیگه ایستاده بود، جفتشون خبرنگارای تازهکار بودن. همونجا بود که یک دل نه صد دل عاشقش شدم.
نمیدونم اونم این حس رو به من داشت یا نه، ولی امروز میفهمم. پنج ماه میگذره و امروز بالاخره میفهمم.
برای اردوگاه دورگهها شعبه سوگورو
از طرف شماره "۱"
اردوگاه دورگه ها شعبه سوگورو؛
مسابقات دوستانهی بسکتبال بود که دیدمش. توی افتضاحترین حالت خودم بودم. تازه بازی تموم شده بود و باخ
اگه عشقم توپ بسکتبال باشه میشه درست تفسیرش کرد😔🎀
* البته اگه بخش خبرنگار رو نادیده بگیریم🦦*