خشم گاهی اوقات اونقدری وجودم رو میگیره که دیگه نمیدونم چیباید بگم و فقط بهیکجا خیره میشم صرفاً تا ذهنم رو درگیر یهچیز، یهموضوع دیگه بکنم.
روباهِ ابلق.
قراره اونقدری بنویسم تا دستم دوباره قرمز و کبود بشه ما که ناراضی نیستیم گور هرکی ناراضیه. فوق فوقش د
امشب، یهنور از اتاق میزد و من همچنان داشتم توی پذیرایی با دفتر سلام و احوالپرسی میکردم. نه، داشتم کلی چیز مینوشتم. کلی غصه کلی داستان های عجیب این چندروز کلی "اتفاق" بهظاهر پوشاندنی. و خب اونقدری نوشتم که بهپیامم رسیدم. گوشه انگشتام کبود شد.