eitaa logo
پیشنهادم
21.7هزار دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
751 ویدیو
11 فایل
🔹تبلیغ ⬅️ کانون تبلیغاتی قاصدک @ghaasedak 🔴تبادل نظر https://eitaayar.ir/anonymous/Ux0.b53
مشاهده در ایتا
دانلود
پیشنهاد میشه که: 📚📚📚 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 رودخانه، باتلاق، میدان مین و دید مستقیم دشمن، راه را برای عملیات بازپس‌گیری خاک وطن پیچیده کرده بود. اما رزمندگان از هیچ راهی دریغ نمی‌کردند. اینجا بود که پای مقنی‌های یزدی به عملیاتی پیچیده و پرافتخار باز شد تا این‌بار نه قنات که معبر و معبدی برای رسیدن باز کنند. هرچند کار امن و ساده‌ای نبود. «معبد زیرزمینی» روایت الیاسِ نوجوان است که هرچه می‌کوشید، نمی‌رسید؛ اما حضور در جبهه و همراهی‌اش با شهید غلامحسین رکن‌آبادی مسیر دیگری پیش پایش گذاشت. 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 📔معبد زیرزمینی 📝معصومه میر ابوطالبی پیشنهادم @Pishnahad_man
پیشنهاد میشه که: 📚📚📚 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 جمعه بود و آفتاب، تازه نور طلاییش رو همه جا پخش کرده بود. سیامک و جواد که با هم توی یه محله و یه مدرسه بودن، همون اول صبح سر و کلّشون پیدا شد و با بچه های دیگه ی محله، شروع کردن به بازی. بعد مدتی که سیامک و جواد از بازی کردن خسته شده بودن، جدول های کنار کوچه رو برای استراحت انتخاب کرده، باهم می گفتن و می خندیدن که یه دفعه مشتی غلام، پیرمرد بقّال سرمحله، از سر کوچه پیداش شد. تا به بچه ها رسید، جواد زود از سرِ جاش بلند شد و سلام کرد. مشتی غلام هم بعد از جواب سلام، یه احوالپرسی گرمی با جواد کرد و آخرش هم گفت: إن شاءاللَّه خدا عاقبتت رو ختم به خیر کنه. جواد با خوشحالی از این احوالپرسی گفت: سیامک! این مشتی غلام خیلی با حاله، هر وقت می رَم مغازش، کلی با من میگه و می خنده، خیلی دوسش دارم.سیامک گفت: اتفاقاً من رو که اصلاً تحویل نمی گیره، نمی دونم چه هیزمِ تری بهش فروختم. جواد: وقتی تو به مشتی غلام که پیر شده و احترامش واجبه، سلام نمی کنی، چطور انتظار داری تحویلت بگیره؟ سیامک: نه بابا! اون اصلاً به این چیزا کار نداره، با من یکی لج افتاده. جواد: اشتباه می کنی پسر، می گی نه، بیا امتحان کنیم. 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 📔مهربان تر از مادر 📝حسن محمودی پیشنهادم @Pishnahad_man
پیشنهاد میشه که: 📚📚📚 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 گیسوبران صدای مردانه و خفه‌ای از پشت سر زن، میان جمعیت پیچید. ‌سی چی شیون نمی‌کند گل‌بانو؟ به خدا سرش را گوش‌تاگوش… زن با وحشت سرش را بلند کرد. صدای کاکه بزرگ احمد بود. چشمش افتاد به نگاه سرد و سرزنش‌آلود زن‌ها و بعد، مردمک‌های بی‌قرارش چرخید به اطراف. از همه بدتر نگاه خواهرها و کاکه‌های احمد بود. مگر چه گناهی کرده بود؟ ده سال مثل سایه‌ای بی‌کلام و بی‌حضور کنارشان بود. همراهشان سر زمین کار کرده بود، نفس کشیده بود و روزهای پوچ و سرد و خالی را گذرانده بود. چه می‌خواستند از جانش؟ چنگ زد به خاک. خاک سرد گور را در مشتش گرفت، اما ماند چه کند. برای جنازۀ مرد غریبه باید شیون می‌کرد و خاک به سر می‌ریخت؟ دلش از دیدن پیکر کفن‌پیچ آشوب شد. پلک‌هایش سنگین شده بود. بی‌اختیار خاک را که به نظرش لزج و خیس بود، جلوی پایش ریخت. چطور باید به پیکر ناآشنا و مچاله نزدیک می‌شد؟ اگر از کاکه‌های احمد نمی‌ترسید، از کنار پیکر بلند می‌شد، خودش را به جاده خاکی می‌زد و تا روستای بالا می‌دوید. 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 📔یخ در بهشت 📝جمعی از نویسندگان پیشنهادم @Pishnahad_man
پیشنهاد میشه که: 📚📚📚 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 یکى از راویان، معروف به ابن کردى از شخصى به نام محمد بن على بن ابراهیم نقل کرده است که گفت: زندگی بر ما سخت شد، پدرم گفت: برخیز تا با هم نزد ابومحمد(علیه‌السلام) برویم که او به جوانمردى و بخشندگى معروف است. پرسیدم: او را مى‌شناسى؟ گفت: او را هرگز ندیده‌ام و نمى‌شناسم. پس به قصد دیدار او راه افتادیم. در بین راه پدرم گفت: چقدر محتاجیم به اینکه بفرماید: «پانصد درهم به ما پرداخت شود؛ دویست درهم براى مخارج لباس، دویست درهم براى خرید آرد و صد درهم براى بقیه مخارج». من نیز پیش خود گفتم: اى کاش سیصد درهم نیز به من بپردازد؛ با صد درهم آن الاغى مى‌خرم، صد درهم را براى مخارجم و صد درهم دیگر را براى خرید لباس صرف مى‌کنم و به سمت بلاد جبل همدان و قزوین مسافرت خواهم کرد. وقتى به در خانه او رسیدیم، غلامش بیرون آمد و گفت: على بن ابراهیم و پسرش محمد داخل شوند. چون بر مولا ابومحمد(علیه‌السلام) وارد شدیم و سلام کردیم به پدرم فرمود: اى على! چه چیز باعث شد که دیدار ما را تا این وقت به تأخیر اندازى؟ جواب داد: مولاى من! از اینکه شما را با این اوضاع و احوالى که دارم دیدار کنم، خجالت مى‌کشیدم. 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 📔آخرین خورشید پیدا 📝گروه پژوهش مسجد مقدس جمکران پیشنهادم @Pishnahad_man
📚📚📚 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 خانه‌اش کوچک بود، اما پر از رونق و برکت. گاهی که همسرش در منزل نبود، خانه زهرا(س) محل نشست‌ها و مرکز گفتمان دین و زندگی می‌شد. با جمعی از زنان مدینه به گفت‌وگو می‌نشست. می‌آمدند تا از دختر پیامبر خرد و دانش زندگی بیاموزند. بعد از پرسش‌ها و پاسخ‌های فراوان همه سراپا گوش بودند. فاطمه(س) برای آن‌ها درسی می‌گفت که عمری در خانه با همسرش تمرین کرده بود: «بهترین شما کسی است که در رفتار با مردم نرم‌خوتر و مهربان‌تر باشد و ارزشمندترین شما کسی است که با همسر خود مهربان و بخشنده باشد.» 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 📔فاطمه علی است 📝علی قهرمانی پیشنهادم @Pishnahad_man
پیشنهاد میشه که: 📚📚📚 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 مامان گفته بود پای دیگ آش نذری آرزوهایش را از خدا بخواهد. نرگس همه آرزوهایش را یادش بود. از همه مهمتر این بود که بابا آن عروسک را که قد خود نرگس بود برایش بخرد. ولی نه مهمتر این بود که با مرضیه آشتی کند. ولی نه… 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 📔نرگس پر ماجرا(آش آرزوها) 📝رامونا حامیان مقدم پیشنهادم @Pishnahad_man
پیشنهاد میشه که: 📚📚📚 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 عزلت و گوشه‌گیری آن حضرت(عج) از مردم: امام صادق(علیه السلام) فرمود:« به ناچار صاحب این امر را غیبتی خواهد بود، در هنگام غیبت ناچار از عزلت و گوشه‌گیری است.» و در قضیه علی بن مهزیار از آن حضرت آمده که فرمود: «پدرم از من پیمان گرفته که جز در سرزمین‌های پنهان و دور منزل نگیرم، تا مخفی بمانم و جایگاهم از نیرنگ‌های اهل ضلالت و سرکشان امت‌های تازه به دوران رسیده مصون باشد.» محبوب‌ترین اعمال:این دعا بهترین اعمال به سوی خدای متعال است، زیرا موجب خوشحالی امام و پیشوای مؤمنین و افضل آنان می‌باشد. از رسول خدا(ص) روایت شده که فرمود:« همانا محبوب‌ترین کارها نزد خداوند خوشی رساندن به مومنین می‌باشد.» 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 📔آیین انتظار 📝واحد پژوهش مسجد مقدس جمکران پیشنهادم @Pishnahad_man
پیشنهاد میشه که: 📚📚📚 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 نام من میرزا حسین است و شغلم کتابت. چهارده ماه پیش به بیماری سختی دچار شدم که تمام طبیبان از درمانم عاجز ماندند. دست به دامان ائمه (علیهم السلام) شدم که اگر از این بیماری نجات پیدا کنم، در چهارده ماه و هر ماه یک حکایت در وصف حال ائمه (علیهم السلام) بنویسم. سیزده حکایت را نوشتم اما چهاردهمین حکایت را ، که در خورِ شأن ائمه باشد نیافتم. نا امید بودم که چطور نذرم را ادا کنم . تا اینکه یک روز مانده به تمام شدن مهلت به مجلسی دعوت شدم . رغبتی به رفتن نداشتم ، اما رفتم ، چون در جمع بودن مرا از خود خوری باز می داشت ، و عجیب آن که در آنجا حکایتی بسیار غریب شنیدم که برای مردی به نام محمود فارسی رخ داده بود و چون در جزئیات واقعه اختلاف نظر بود و من که از خوشی یافتن چهاردهمین حکایت سر از پا نمی شناختم، عزم جزم کردم که هر طور شده همان روز از زبان محمود فارسی ماجرا را بشنوم، بخصوص که فهمیدم منزلش در همان شهر و حتی در نزدیکی است. 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 📔و آنکه دیرتر آمد 📝الهه بهشتی پیشنهادم @Pishnahad_man
پیشنهاد میشه که: 📚📚📚 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 لباس نو پوشیدم. روسری‌ام را سر کردم. کفش‌هایم را پوشیدم. خواستم در را باز کنم اما در خانه قفل بود. باز چشم‌هایم پر اشک شد. برگشتم لب ایوان نشستم. باید می‌رفتم. امشب تمام می‌شود و حسرتش به دلم می‌ماند. اگر ننه بفهمد دعوایم می‌کند. چند روز باید طویله را تمیز کنم یا اجاق را آتش کنم و در پخت نان به ننه کمک کنم. اما جشن عقد ارزش این تنبیه‌ها را دارد. با این فکر بلند شدم. به در و دیوار حیاط نگاه کردم. از خودم پرسیدم: «از کجا بروم؟» 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 📔آتیش پاره 📝فاطمه بختیاری پیشنهادم @Pishnahad_man
پیشنهاد میشه که: 📚📚📚 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 روزها گذشت و من یونس را همانطور صحیح و سالم نگه داشته بودم و به حرفهایش گوش میدادم. تا اینکه یک روز احساس کردم باز آن صدای توی سرم دارد چیزی میگوید. او به من گفت: «زمانش رسیده که یونس را رها کنی». گفتم: «خب اگر بیندازمش بیرون که توی اقیانوس غرق میشود و میمیرد!» گفت: «به کنار ساحل برو و آنجا رهایش کن». بااینکه دوست نداشتم یونس را رها کنم و میخواستم همچنان به صدای زیبا و حرفهای دلنشینش گوش بدهم، اما به کنار ساحل رفتم و یونس را با آبهای زیادی که توی شکمم بود، طوری از سوراخ بالای سرم، پرتاب کردم کهً دقیقا توی ساحل بیفتد. بعد عقب رفتم و خوب نگاهش کردم… 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 📔سربازان زبان بسته 📝حامد جلالی پیشنهادم @Pishnahad_man
پیشنهاد میشه که: 📚📚📚 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 تیمم کردیم و قامت بستیم به نماز، شلمچه غرق در آتش بود. صدای انفجارها و گرد و قبار به قدری زیاد بود که گاهی بودن علیرضا را در نیم قدمی ام حس نمی کردم. از سجده رکعت اول که بلند شدم ، تند تند رکعت دوم را شروع کردم. دست هایم را به حالت قنوت بالا گرفته بودم. همان لحظه بود که قنوت گرفتن علیرضا را هم متوجه شدم.جالب بود که هردو آیه 250 سوره ی بقره را می خواندیم .موج انفجارهای پی در پی ، زمین را زیر پایمان می لرزاند. انگار یکی با پتک کوبید توی کله ام. برای چند لحظه ای گیج و منگ روی خاک های رطوبتی دست می کشیدیم. خیلی زود داغی خون را از روی گونه ی طرف چپم حس کردم. پهلویم می سوخت. یادم به علیرضا افتاد… 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 📔قنوت آخر 📝محمد محمودی نور آبادی پیشنهادم @Pishnahad_man
پیشنهاد میشه که: 📚📚📚 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 چرا نشستی گریه می‌کنی حاجی؟ طوری شده؟ بچه ها شهید شدن؟ فرمانده گفت: «اقلاً پایه اش را می ذاشتی بمانه زمانی. » – پایه‌اش؟ برا چی؟ حاجی با آستینش چشمش را پاک کرد و به فکر جریمه افتاد. – یعنی از اینجا تا ماشین سینه‌خیز کافیه ناصر؟ – چرا؟ اشتباهی کردم حاجی؟ – کافی نیست. – حاجی کاری کردم؟ – از اینجا تا جایی که نا دارم می‌رم. فرمانده اسلح هاش را روی زمین گذاشت و روی خاک ها خوابید و گفت: «اسلحه ام رو شما بیار.» 🔖📔📔🔖📔📔🔖📔📔🔖 📔تفنگم زمین نزار 📝سید میثم‌موسویان پیشنهادم @Pishnahad_man