من برای آن که چیزی از خود به تو بفهمانم ، جز چشم هایم چیزی ندارم...
|احمد شاملو|
خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم
یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهد گشت
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه…
|هوشنگ ابتهاج|
دلم دارد میترکد،
هیچ وقت این طوری نشده بودم،
این قدر تلخ و بیهوده
یک چیزی را از من گرفتهاند،
نمی دانم چه کسی و کجا و چرا؟!
|فروغ فرخزاد|