eitaa logo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
4.3هزار دنبال‌کننده
35.1هزار عکس
16.3هزار ویدیو
133 فایل
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت https://eitaa.com/piyroo جهت ارتباط با خادمین شهدا 🌷 خواهران 👇 @sadate_emam_hasaniam @labike_yasahide @shahid_40 کپی بنر و ریپ کانال ممنوع
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻فقط دم‌‌زدن از شھدا افتخار‌ نیستــــــــــ، باید زندگیمان⁩، حرفمان، نگاهمان، لقمہ‌‌هایمان،‌ رفاقتمان بوےِ شھدا را بدهد..°. ⁩🕊 🌷🌷🌷🌷🌷 https://eitaa.com/piyroo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻 🌻 🌟 لبخند زورکی زدم مغزم و دوباره به کار انداختم: _نه متاسفانه خیلی قبل از تولد من فوت کردن. اینو راست گفتم خدا رو شکر. _اه متاسفم. منم سری تکون دادم و گفتم: _خواهش میکنم. _خوب دلت می خوای از کی شروع کنی؟ عجب گیری کرده بودم. _نمی دونم من روزای فرد کلاس زبان دارم. نمی دونم برنامه ام با شما جور دربیاد یا نه؟ استاد فکری کرد و گفت: _کلاست چه ساعتیه؟ _پنج تا هفت. _اوه عالیه. کلاس من سه تا چهاره. می تونی بیای؟ دیگه افتاده بودم تو هچل یه حرفی زده بودم و خودم و انداخته بودم توی دردسر. _آره ولی باید با خانواده ام مشورت کنم. استاد دستهاشو پشت سر توی هم قفل کرد و گفت: _حتما حتما. ولی من منتظرتم. خیلی خوشحال میشم یک هنرجوی خیلی جوان به کلاسم اضافه بشه. _بله استاد خواهش می کنم. _راستی چند سالته؟ _پونزده امسال می رم کلاس دوم دبیرستان. _خیلی عالیه از این سن شروع کنی حتما پیشرفت میکنی. متاسفانه الان بچه ها بیشتر دنبال موسیقی و نقاشی هستن مثل شما کم پیدا میشه که دنبال این هنر اصیل باشه. باز هم لبخند زدم و گفتم: _من خیلی هم توی مسائل هنری استعداد ندارم 🌻 🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻 🌻 🌟 استاد با جدیت حرفم و رد کرد: _در مسائل هنری تمرین و تکرار خیلی مهم تر از استعداده اینو از کسی که سالهاست توی این کاره قبول کن. _سعی خودمو می کنم. استاد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: _خوب من دیگه برم. فردا حتما خبرشو به من بده. _چشم استاد. استاد مهران که رفت با نگام بدرقه اش کردم که الهه با ذوق گقت: _وای ترنج خیلی عالی شد. استاد مهران از بهترین های اینجاست. سامان کنار الهه ایستاد و گفت: _باز تو واسه چی هیجان زده شدی؟ _ترنج می خواد بیاد اینجا کلاس خطاطی. سامان سری تکون داد و گفت: _عالیه. بعد هم به ساعتش نگاه کرد و گفت: _من دیگه برم. علی منو میکشه. نیم ساعت پیش باید می رفتم و کتابخونه رو تحویل می گرفتم. الهه با چشمای گرد شده گفت: _پس چرا وایسادی خوبه اینقدر اصرار کرد کار داره. _خوب بابا رفتم. وقتی سامان رفت الهه توضیح داد: _سامان اینجا مسئول کتابخونه هم هست. این کتابخونه رو بچه ها خودشون راه انداختن . اصلا کتابخونه نداشت اینجا. یه فراخوان دادیم و پوستراشو زدیم اینجا و از بچه ها خواستیم کتابایی که دارن و به کارشون نمی اد بیارن اهدا کنن. 🌻 🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻 🌻 🌟 با تعجب گفتم: _واقعا؟ چیزی هم جمع شد.؟ الهه با خنده گفت: _آره بابا کلی رمانای عالی جمع کردیم. رمان یکی دو بار که خوندی دیگه بلا استفاده میشه ولی اینجا که باشه خیلی ها می تونن استفاده کنن. _وای چه عالی؟ بعد پولش چی؟ _اهدا کردن دیگه پول ندادیم. فقط گفتیم اگه خواستین از کلاسای اینجا استفاده کنین یه تخفیف ویژه می دیم بهتون. با خوشحالی گفتم: همنم می تونم عضو بشم؟ الهه اخمی کرد و گفت: _حقیقتش چون تعداد کتابا محدوده عضو گیری هر شیش ماه یک بار انجام میشه اونم به تعداد محدود. اول تابستونم که عضو گیری کردیم. فعلا عضو تازه نمی گیریم تا اول زمستون. آه پر حسرتی کشیدم و گفتم: _حیف شد فکر کردم می تونم راحت رمان بگیرم و بخونم که الهه باز با هیجان گفت: _وای نکنه تو هم رمان خونی آره؟ با خنده گفتم: _ا حالا نبودم ولی شدم. _خوب من یه چند تایی دارم که تازه خریدم. باور نمی کنی هر ماه نزدیک ده تومن پول رمان میدم با اینکه کتابا و لوازم درسیم کلی پولشه. _خوب چرا از اینجا نمی گیری.؟؟ الهه با بدجنسی خندید و گفت: _آخه همه اینا رو خوندم. با چشمای گرد شده گفتم: _راست میگی؟ _آره بابا. خودم همون اول عضو شدم. یه وقتایی هم کاری نداشتم می رفتم پیش سامان و همون جا می خوندم. 🌻 🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا