بدترین روزای زندگیتون چه روزایی بوده؟
°°°
حلما: تقریبا هرروز🙂 نمیدونم واقعا بدترینشون کی بوده
ملینا:روز بد زیاده تو بگو روز خوبت😅😞
هدیه: بدترین روزم این بود که داییم رو از دست دادم💔🙂 (حلما: با اینکه دایی هدیه بود ولی برای من هم خیلی سخت بود اون روز ها🙂)
میگممممممممم حالت چطوراههههههه
°°°
حلما: میگذرههههه....
ملینا:مثل همیشه 🙃
هدیه: به قول حلما میگذره...🥲🎀
https://eitaa.com/planet_Cat/1639
یعنی یک روز بگین که دوست دارین از حافظتون پاک شه دو روز هم بگین اوکیه
°°°
حلما: نمیدونم واقعا. بزار فکر کنم...
ملینا :اون روزی که جلوی چشم خودم مادربزرگم رو از دست دادم و حال روزمون اصلا خوب نبود و اون روزی که فهمیدم یه نفر منو فقط خواهر خودش میبینه و من احمقانه عاشقش بودم، و اون روزهایی که باید الکی میگفتم اوکیام در حالی که اصلاً نبودم
هدیه: روزی ک فهمیدم داییم مرده🥺
https://eitaa.com/planet_Cat/1642
واای چقدر ناراحت شدم برات، حلما تو مامان بزرگت مرد ناراحت نشدی؟
عاشق کی شده بودی؟
°°°
حلما: چرا واقعا ناراحت شدم ولی خب نمیدونم اون بدترینشون بود یا نه💔
ملینا: مامان بزرگ مادریم بود نه مامان بزرگ حلما کُلا فکر کنم حلما بیشتر از دو بار ندیده باشه شون،
دوستش نداشتم فقط یکم افکار بچگونه تو سرم بود که فهمیدم فقط از سر مسخره بازیای خودم بود🤦♀😅
هدیه: ...
๑✰𝑷𝒍𝒂𝒏𝒆𝒕 𝑪𝒂𝒕✰ツ
https://eitaa.com/planet_Cat/1639 یعنی یک روز بگین که دوست دارین از حافظتون پاک شه دو روز هم بگین او
فکر کنم فهمیدم
من کلاس پنجم امتحان ریاضی داشتم و واقعا ریاضیم خوب نبود برای همین به یکی از فامیلامون گفتم بیان که بهم یاد بدن منم که استرسسس چون با اون شخص رودربایستی داشتم و کلی هم وقتش رو گرفتم که فقط نمره ی خوب بگیرم
فرداش با صدای زنگ گوشی بابام بیدار شدم وقتی صحبت بابام با تلفن تموم شد رفت مامانم رو بیدار کرد و حاضر شدن که برن یک جایی با خواهر کوچیکم
من و خواهر بزرگم هم چون مامان بابام رفته بودن مجبور شدیم خودمون بریم مدرسه و من با استرس امتحانم رو دادم
وقتی اومدم خونه دیدم خواهرم لباس مشکی تنشه و چشماش قرمزه
اونجا مطمئن شدم بابا بزرگم... 💔
دیگه ادامش رو نمیگم چون خیلی طولانی شد
๑✰𝑷𝒍𝒂𝒏𝒆𝒕 𝑪𝒂𝒕✰ツ
بچه ها اگر سوتی ، خاطره ای چیزی دارین بگین بخندیم یکم از این جو دربیایم 🙃
داشتم توی مرکز خرید راه میرفتم، بعد یهو یکی رو دیدم که پشت سرم دقیقاً، یعنی مو به مو شبیه یکی از دوستای صمیمیم بود که مثلا 1 سالی بود ندیده بودمش حتی مدل استایل و مانتو کیفش هم عین اون بود.
منم کلی ذوق کردم، چون اصلاً قرار نبود اونجا ببینمش. آروم رفتم پشت سرش، یهو محکم زدم روی شونش و با صدای بلند گفتم: (بهبه! بلاخره گیرت آوردم! چقدر اینور اونور دنبالت گشتم، نامرد کجایی؟)
طرف با تعجب برگشت... دیدم یه خانمِ مُسن و خیلی جدیه که با چشمهای گرد شده داره بهم نگاه میکنه! اصلاً یه لحظه انگار زمان ایستاد. فقط نگاهش کرد، هیچی نگفت. منم که آب شدم رفتم توی زمین🤦♀😂
و با سرعت نور فرار کردم سمت پلهبرقی تا نیم ساعت جرئت نداشتم برگردم اون طرف پاساژ که نکنه دوباره ببینمش😁🙊
و مامانم که دنبالم بود کجامیرم😝