eitaa logo
اشعار اهل‌بیت علیهم‌السلام
284 دنبال‌کننده
11 عکس
2 ویدیو
0 فایل
🔰اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکُمْ یٰا اَهْلَ بَیْتِ النُّبُوَّةِ 💠 اگر شعر خوبی روزیتون شد و ازش خوشتون اومد بفرستید: @abes80
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام‌الله‌علیه ۱۷ زین غم که آه اهل زمین زآسمان گذشت با عترت رسول ندانم چسان گذشت در حیرتم که آب چرا خون نشد چو نیل زآن تشنه ای که بر لب آب روان گذشت آورد خنجر آب زلالش ولی دریغ کآب از گلو نرفته فرو، از جهان گذشت شد آسمان ز کرده پیمان در این عمل لیک آن زمان که تیر خطا از کمان گذشت الله چه شعله بود که انگیخت آسمان کز وی کبوتران حرم زآشیان گذشت در موقفی که عرض صواب و خطا کنند کاری نکرده چرخ که از وی توان گذشت خاموش نیّراکه زبان سوخت خامه را خون شد مداد و قصه ز شرح و بیان گذشت فیروز بخت من، نهد از سر خط قبول بر دفتر چکامه ی من، بضعه ی رسول @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه ۱۸ چون تیر عشق جا به کمان بلا کند اول نشست بر دل اهل ولا کند در حیرت اند خیره سران از چه عشق دوست احباب را به بند بلا مبتلا کند بیگانه را تحمل بار نیاز نیست معشوق ناز خود همه بر آشنا کند تن پرور از کجا و تمنای وصل دوست دردی ندارد او که طبیبش دوا کند آن را که نیست شور حسینی به سر ز عشق با دوست کی معامله ی کربلا کند یکباره پشت پا به سر ماسوا زند تا زان میان از این همه خود را سوا کند آری کسی که کشته ی او این بود، سزاست خود را اگر به کشته ی خود خون بها کند بالله اگر نبود خدا خون بهای او عالم نبود در خور نعلین پای او @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه ۱۹ عنقای قاف را هوس آشیانه بود غوغای نینوا همه در ره بهانه بود جایی که خورده بود می، آنجا نهاد سر دردی کشی که مست شراب شبانه بود یکباره سوخت زآتش غیرت هوای عشق موهوم پرده ای اگر اندر میانه بود در یک طبق به جلوه ی جانان نثار کرد هر درّ شاهوار کش اندر خزانه بود نآمد به جز نوای حسینی به پرده راست روزی که در حریم الست این ترانه بود بالله که جا نداشت به جز نی نشان دراو آن سینه ای که تیر بلا را نشانه بود کوری نظاره کن که شکستند کوفیان آیینه ای که مظهر حسن یگانه بود نی، نی که وجه باقی حق را هلاک نیست صورت به جاست آینه گر رفت باک نیست @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه ۲۰ ای خرگه عزای تو این طارم کبود لبریز خون ز داغ تو پیمانه ی وجود وی هر ستاره قطره ی خونی که علویان در ماتم تو ریخته از دیدگان فرود گریه است بر تو هر چه نوازنده را نواست ناله است بی تو هر چه سراینده را سرود تنها نه خاکیان به عزای تو اشکریز ماتم سراست بهر تو از غیب تا شهود از خون تشنگان تو صحرای ماریه باغی و سنبلش همه گیسوی مشک سود کی بر سنان تلاوت قران کند سری بیدار ملک کهف تویی دیگران رقود نشگفت اگر برند تو را سجده سروران ای داده سر به طاعت معبود در سجود پایان سیر بندگی آمد سجود تو برگیر سر که او همه خود شد وجود تو @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه ۲۱ ثاراللهی که سرّ اناالحق نشان دهد دنیا نگر که در دل خونش مکان دهد وآن سر که سرّ نقطه ی طغرای بسمله است کورانه جاش بر سر میم سنان دهد عیسی دمی که جسم جهان را حیات ازوست الله چسان رواست که لب تشنه جان دهد؟ چرخ دنی نگر که پی قتل یک تنی هرچ آیدش به دست به تیر و کمان دهد نفس اللهی که هر زمن او را به کوی وصل هاتف ندای "ارجعی" از لامکان دهد ای چرخ سفله، باش که بهر لقای دوست تاج و نگین به دشمن دین رایگان دهد آن طایری که ذروه ی لاهوت جای اوست کی دل بر آشیانه ی این خاکدان دهد؟ مقتول عشق فارغ از این تیره گلخن است کآن شاهباز را به دل شه نشیمن است @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه ۲۲ دانی چه روز دختر زهرا اسیر شد؟ روزی که طرح بیعت منّا امیر شد واحسرتا که ماهی بحر محیط غیب نمرود کفر را هدف نوک تیر شد باد اجل بساط سلیمان فرو نوشت دیو شریر وارث تاج و سریر شد مولود شیرخواره ی حجر بتول را پیکان تیر حرمله پستان شیر شد از دور خویش سیر نشد تا نه چرخ پیر از خون حنجر شه لب تشنه سیر شد در حیرتم که شیر خدا چون به خاک خفت آن دم که آهوان حرم دستگیر شد زنجیر کین و گردن سجاد ای عجب! روباه چرخ بین که چسان شیرگیر شد تغییری ای سپهر که بس واژگونه ای شور قیامت از حرکاتت نمونه ای @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه ۲۳ ای در غم تو ارض و سما خون گریسته ماهی در آب و وحش به هامون گریسته وی روز و شب به یاد لبت چشم روزگار نیل و فرات و دجله و جیحون گریسته از تابش سرت به سنان، چشم آفتاب‌ اشک شفق، به دامن گردون گریسته در آسمان ز دود خیام عفاف تو چشم مسیح، اشک جگرگون گریسته با درد اشتیاق تو در وادی جنون‌ لیلی بهانه کرده و مجنون گریسته تنها نه چشم دوست به حال تو اشکبار خنجر به دست قاتل تو خون گریسته آدم پی عزای تو از روضه‌ی بهشت‌ خرگاه درد و غم زده بیرون، گریسته گر از ازل تو را سر این داستان نبود اندر جهان ز آدم و حوّا نشان نبود @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه ۲۴ بی‌ شاهِ دین چه روز جهان خراب را؟ ای آسمان! دریچه ببند آفتاب را جلباب نیلگون شب از هم گشای باز یکسر سیاهپوش کن این نُه قباب را اشک شفق ز دیده‌ی آفاق کن روان‌ در خون کش این سراچه‌ی پر انقلاب را نی‌ نی کزین پس ار همه خون بارد آسمان‌ بی‌حاصل است خوردن مستسقی آب را آب از برای حلق شه تشنه کام بود چون رفت، گو به لاوه نریزد سحاب را خور گو دگر ز پرده‌ی شب بر میار سر کافکند زینب از رخ چون مه، نقاب را ای کاش بوالبشر نکشیدی سر از تراب‌ زین آتشی که سوخت دل بوتراب را تنها نه زین قضیه دل بوتراب سوخت‌ موسی در آتش غم و یونس در آب سوخت @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه ۲۵ قتل شهید عشق، نه کار خدنگ بود دنیا برای شاه جهان‌دار تنگ بود عصفور هرچه باد، هماورد باز نیست‌ شهباز را ز پنجه‌ی عصفور، ننگ بود آیینه خود ز تاب تجّلی به هم شکست‌ گیرم که خصم را دل پرکینه سنگ بود نیرو از او گرفت بر او آخت تیغ کین‌ قومی که با خدای، مهیای جنگ بود عهد «أَلَسْتُ» اگر نگرفتی عنان او شهد بقا به کام مخالف شرنگ بود از عشق پرس حالت جانبازی حسین‌ پای براق عقل، درین عرصه لنگ بود احمد اگر به ذوره‌ی قوسین عروج کرد معراج شاه تشنه، به سوی خدنگ بود از تیر کین چو کرد تهی شاه دین رکاب‌ آمد فرا به گوش وی از پرده این خطاب @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه ۲۶ کای شهسوار بادیه‌ی ابتلای ما بازآ که زان توست حریم لقای ما معراج عشق را شب اسراست، هین بران‌ خوش خوش براق شوق به خلوتسرای ما تو از برای مایی و ما از برای تو عهدی‌ست این فنای تو را با بقای ما دادی سری ز شوق و خریدی لقای دوست‌ هرگز زیان نبُرد کس از خونبهای ما جانبازی‌ات حجاب دوبینی به هم درید در جلوه‌گاهِ حسن تویی خود به جای ما بازآ که چشم ما ز ازل بر قدوم توست‌ خود خاکروب راه تو بود انبیای ما هین، زان توست تاج ربوبیّت از ازل‌ گر رفت بر سنان، سرت اندر هوای ما گر ز آتش عطش جگرت سوخت غم مخور از توست آب رحمت بی ‌منتهای ما ور سفله‌ای برد ز تو دستی، مشو ملول‌ با شهپر خدنگ بپرّد همای ما گسترده‌ایم بال ملائک به جای فرش‌ کازار بر تنت نکند کربلای ما دلگیر گو مباد خلیل از فدای دوست‌ کافی ست اکبر تو ذبیح منای ما کو نوح، گو به دشت بلا آی، باز بین‌ کشتی شکستگان محیط بلای ما موسی ز کوه طور شنید ار جواب «لن» گو باز شو به جلوه‌گه نینوای ما گر زنده جان ببُرد ز دار بلا مسیح‌ گو دار کربلا نگر و مبتلای ما منسوخ کرد ذکر اوائل حدیث تو ای داده تن ز عهد ازل بر قضای ما» زینب چو دید پیکر آن شه به روی خاک‌ از دل کشید ناله به صد درد سوزناک: @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه ۲۷ کای خفته خوش به بستر خون، دیده باز کن‌ احوال ما ببین و سپس خواب ناز کن ای وارث سریر امامت! به پای خیز بر کشتگان بی‌کفن خود نماز کن طفلان خود به ورطه‌ی بحر بلا نگر دستی به دستگیری ایشان دراز کن بس دردهاست در دلم از دست روزگار دستی به گردنم کن و گوشم به راز کن سیرم ز زندگانی دنیا، یکی مرا لب بر گلو رسان و ز جان بی‌نیاز کن برخیز، صبح شام شد ای میر کاروان‌! ما را سوار بر شتر بی‌جهاز کن یا دست ما بگیر و از این دشت پر هراس‌ بار دگر روانه به سوی حجاز کن» پس چشمه‌سار دیده پر از خون ناب کرد بر چرخ کج مدار به زاری خطاب کرد: @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه ۲۸ کای چرخ سفله! داد ازین سرگرانیا کردی عزیز فاطمه خوار و ، ندانیا خوش در جهان به کام رسید از تو اهل بیت‌ تا حشر در جهان نکنی کامرانیا این کی کجا رواست که دو نان دهر را در کاخ زر به مسند عزت نشانیا؟ قومی که پاس عزّتشان داشت ذوالجلال‌ تا شامشان به قید اسیری کشانیا؟ بستی به قید بازوی سجاد، هیچ رحم‌ نامد تو را بر آن تن و آن ناتوانیا؟ کشتی به زاری اصغر و هیچت نسوخت دل‌ زان شمع روی دلکش و آن گل فشانیا؟ از پا فکندی اکبر و می‌نامدت دریغ‌ ای چرخ پیر از آن قد و آن نوجوانیا؟ سودی به حلق خسرو دین تیغ، هیچ شرم‌ نامد تو را از آن نگه خسروانیا؟ هرگز نکرده بود کس ای دهر سفله طبع‌! بر میهمان خویش چنین میزبانیا» آتش شو ای درون و بسوزان زبان من‌ ای خاک بر سر من و این داستان من @poem_ahl