eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
بگرفت کار حسنت چون من کمالی خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی آید به هیچ معنی زین خوبتر مثالی شد حظ عمر گر زان که با تو ما را هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی چون من خیال رویت جانا به خواب بینم کز خواب می‌نبیند چشمم به جز خیالی شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/746 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
رفتم به باغ صبحدمی تا چنم آمد به گوش ناگهم آواز بلبلی و اندر چمن فکنده ز فریاد غلغلی می‌گشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم می‌کردم اندر آن و بلبل تاملی گل حسن گشته و بلبل قرین آن را تفضلی نه و این را تبدلی چون کرد در اثر آواز عندلیب گشتم چنان که هیچ نماندم تحملی کس بی بلای خار نچیده‌ست از او حافظ مدار امید فرج از مدار چرخ دارد هزار عیب و ندارد تفضلی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/745 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
اتت روائح رند الحمی و زاد غرامی فدای خاک در دوست باد جان گرامی من المبلغ عنی الی سعاد سلامی بیا به شام غریبان و آب دیده من بین به سان باده صافی در آبگینه شامی اذا تغرد عن ذی الاراک طائر خیر فلا تفرد عن روضها انین حمامی بسی نماند که روز فراق سر آید رایت من هضبات الحمی قباب خیام قدمت خیر قدوم نزلت خیر مقام بعدت منک و قد صرت ذائبا کهلال اگر چه روی چو ماهت ندیده‌ام به تمامی و ان دعیت بخلد و صرت ناقض عهد فما تطیب نفسی و ما استطاب منامی امید هست که زودت به بخت نیک ببینم تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی چو سلک در خوشاب است شعر نغز تو که گاه لطف سبق می‌برد ز نظم نظامی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/741 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
به کوی میکده هر سالِکی که ره دانست دری دگر زدن اندیشهٔ تَبَه دانست که سرفرازیِ عالم در این کُلَه دانست بر آستانهٔ میخانه هر که یافت رهی ز فیضِ جامِ می اسرار خانقه دانست هر آن که رازِ دو عالم ز خطِ ساغر خواند رموزِ جامِ جم از نقشِ خاکِ ره دانست ورای طاعتِ دیوانگان ز ما مطلب که مذهبِ ما عاقلی گنه دانست چرا که آن تُرک سیه، دانست ز جورِ کوکبِ طالع سحرگهان چشمم چنان گریست که ناهید دید و مه دانست حدیثِ و ساغر که می‌زند پنهان چه جایِ محتسب و شَحنه، پادشه دانست بلندمرتبه شاهی که نُه رواق سِپهر نمونه‌ای ز خَمِ طاقِ بارگه دانست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/740 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه ترکان فارغ است از ما کو رستمی در طریق امن و آسایش بلاست ریش باد آن که با درد تو خواهد مرهمی رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی گریه چه سنجد پیش استغنای کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/739 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ز که رساند نوازش قلمی کجاست پیک صبا گر همی‌کند کرمی چو شبنمی است که بر بحر می‌کشد رقمی بیا که خرقه من گر چه رهن میکده‌هاست ز مال وقف نبینی به نام من درمی حدیث چون و چرا درد سر دهد ای پیاله گیر و بیاسا ز عمر خویش دمی طبیب راه نشین درد نشناسد برو به دست کن ای مرده مسیح دمی به آن که بر در میخانه برکشم علمی بیا که وقت شناسان دو کون بفروشند به یک پیاله می صاف و صحبت صنمی دوام عیش و تنعم نه است اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی نمی‌کنم لیک ابر رحمت دوست به کشته زار جگرتشنگان نداد نمی چرا به یک نی قندش نمی‌خرند آن کس که کرد صد شکرافشانی از نی قلمی سزای قدر تو شاها به دست نیست جز از دعای شبی و نیاز صبحدمی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/738 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
احمد الله علی معدلة السلطان احمد اویس حسن ایلخانی آن که می‌زیبد اگر جان جهانش خوانی دیده نادیده به اقبال تو ایمان آورد مرحبا ای به چنین لطف خدا ارزانی ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند دولت احمدی و معجزه سبحانی جلوه بخت تو می‌برد از شاه و گدا چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی بخشش و کوشش خاقانی و چنگزخانی گر چه دوریم به یاد تو قدح می‌گیریم بعد منزل نبود در سفر روحانی از پارسیم غنچه عیشی نشکفت حبذا دجله بغداد و می ریحانی سر عاشق که نه خاک در معشوق بود کی خلاصش بود از محنت سرگردانی ای نسیم سحری خاک در بیار که کند از او دیده نورانی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/737 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی جهد کن که از دولت داد عیش بستانی باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی محتسب نمی‌داند این قدر که صوفی را جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ کاین همه نمی‌ارزد شغل عالم فانی یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی کز غمش عجب بینم پیر کنعانی پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت با طبیب نامحرم درد پنهانی می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ریزد تیز می‌روی جانا ترسمت فرومانی دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن ابروی کماندارت می‌برد به پیشانی جمع کن به احسانی پریشان را ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/736 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور که از هر رقعه هزاران بت بیفشانی گشاد کار مشتاقان در آن ابروی است خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت ندانی قدر وقت ای مگر وقتی که درمانی ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/735 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی ای خسرو خوبان که تو زمانی تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی گویی بدهم کامت و جانت بستانم ترسم ندهی کامم و جانم بستانی بیمار که دیده‌ست بدین سخت کمانی چون اشک بیندازیش از دیده مردم آن را که دمی از نظر خویش برانی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/734 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی دقیقه‌ایست نگارا در آن میان که تو دانی یکیست ترکی و تازی در این معامله حدیث بیان کن بدان زبان که تو دانی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/733 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
فاتحه‌ای چو آمدی، بر سر خسته‌ای بخوان لب بگشا که می‌دهد، لعل لبت به مرده جان ،_فاتحه_خواند_و_می‌رود گو نفسی که روح را، می‌کنم از پیَش روان ای که طبیبِ خسته‌ای، روی زبان من ببین کاین دم و دود سینه‌ام، بار است بر زبان گر چه تب‌استخوان من، کرد ز مهرْ گرم و رفت همچو تبم نمی‌رود، آتش مهر از استخوان حال ز خال تو، هست در آتشش وطن چشمم از آن دو چشم تو، خسته شده‌ست و ناتوان ،_ز_آب_دو_دیده_و_ببین نبض مرا که می‌دهد، هیچ ز زندگی نشان آن که مدام ، از پی عیش داده است شیشه‌ام از چه می‌برد، پیش طبیب هر زمان حافظ از آب زندگی، شعر تو داد شربتم ترک طبیب کن بیا، نسخه شربتم بخوان ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/837 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈