eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
ز که رساند نوازش قلمی کجاست پیک صبا گر همی‌کند کرمی چو شبنمی است که بر بحر می‌کشد رقمی بیا که خرقه من گر چه رهن میکده‌هاست ز مال وقف نبینی به نام من درمی حدیث چون و چرا درد سر دهد ای پیاله گیر و بیاسا ز عمر خویش دمی طبیب راه نشین درد نشناسد برو به دست کن ای مرده مسیح دمی به آن که بر در میخانه برکشم علمی بیا که وقت شناسان دو کون بفروشند به یک پیاله می صاف و صحبت صنمی دوام عیش و تنعم نه است اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی نمی‌کنم لیک ابر رحمت دوست به کشته زار جگرتشنگان نداد نمی چرا به یک نی قندش نمی‌خرند آن کس که کرد صد شکرافشانی از نی قلمی سزای قدر تو شاها به دست نیست جز از دعای شبی و نیاز صبحدمی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/738 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
احمد الله علی معدلة السلطان احمد اویس حسن ایلخانی آن که می‌زیبد اگر جان جهانش خوانی دیده نادیده به اقبال تو ایمان آورد مرحبا ای به چنین لطف خدا ارزانی ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند دولت احمدی و معجزه سبحانی جلوه بخت تو می‌برد از شاه و گدا چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی بخشش و کوشش خاقانی و چنگزخانی گر چه دوریم به یاد تو قدح می‌گیریم بعد منزل نبود در سفر روحانی از پارسیم غنچه عیشی نشکفت حبذا دجله بغداد و می ریحانی سر عاشق که نه خاک در معشوق بود کی خلاصش بود از محنت سرگردانی ای نسیم سحری خاک در بیار که کند از او دیده نورانی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/737 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی جهد کن که از دولت داد عیش بستانی باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی محتسب نمی‌داند این قدر که صوفی را جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ کاین همه نمی‌ارزد شغل عالم فانی یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی کز غمش عجب بینم پیر کنعانی پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت با طبیب نامحرم درد پنهانی می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ریزد تیز می‌روی جانا ترسمت فرومانی دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن ابروی کماندارت می‌برد به پیشانی جمع کن به احسانی پریشان را ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/736 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور که از هر رقعه هزاران بت بیفشانی گشاد کار مشتاقان در آن ابروی است خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت ندانی قدر وقت ای مگر وقتی که درمانی ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/735 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی ای خسرو خوبان که تو زمانی تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی گویی بدهم کامت و جانت بستانم ترسم ندهی کامم و جانم بستانی بیمار که دیده‌ست بدین سخت کمانی چون اشک بیندازیش از دیده مردم آن را که دمی از نظر خویش برانی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/734 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی دقیقه‌ایست نگارا در آن میان که تو دانی یکیست ترکی و تازی در این معامله حدیث بیان کن بدان زبان که تو دانی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/733 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
فاتحه‌ای چو آمدی، بر سر خسته‌ای بخوان لب بگشا که می‌دهد، لعل لبت به مرده جان ،_فاتحه_خواند_و_می‌رود گو نفسی که روح را، می‌کنم از پیَش روان ای که طبیبِ خسته‌ای، روی زبان من ببین کاین دم و دود سینه‌ام، بار است بر زبان گر چه تب‌استخوان من، کرد ز مهرْ گرم و رفت همچو تبم نمی‌رود، آتش مهر از استخوان حال ز خال تو، هست در آتشش وطن چشمم از آن دو چشم تو، خسته شده‌ست و ناتوان ،_ز_آب_دو_دیده_و_ببین نبض مرا که می‌دهد، هیچ ز زندگی نشان آن که مدام ، از پی عیش داده است شیشه‌ام از چه می‌برد، پیش طبیب هر زمان حافظ از آب زندگی، شعر تو داد شربتم ترک طبیب کن بیا، نسخه شربتم بخوان ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/837 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی وین دفتر بی‌معنی غرق می ناب اولی در کنج خراباتی افتاده خراب اولی چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی هم سینه پر از آتش هم دیده پرآب اولی من زاهد را با خلق نخواهم گفت این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست در سر هوس ساقی در دست شراب اولی چون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولی چون پیر شدی از میکده بیرون آی رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/744 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
زان می ، کز او پخته شود هر خامی گر چه ماه رمضان است بیاور جامی زلف شمشادقدی، ساعد سیم‌اندامی روزه هر چند که مهمان عزیز است ای صحبتش موهبتی دان و شدن، انعامی مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی گله از زاهد بدخو نکنم؛ رسم این است که چو صبحی بدمد، در پی اش افتد شامی برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی آن حریفی که شب و روز می صاف کشد بود آیا که کند یاد ز دردآشامی حافظا گر ندهد دادِ آصف عهد کام دشوار به دست آوری از خودکامی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/743 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی که به همت عزیزان برسم به نیک نامی تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن که بضاعتی نداریم و فکنده‌ایم دامی عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود نه به نامه‌ای پیامی نه به خامه‌ای سلامی اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی بگشای تیر مژگان و بریز خون که چنان کشنده‌ای را نکند کس انتقامی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/742 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دو زیرک و از باده کهن دومنی فراغتی و کتابی و گوشه چمنی اگر چه در پِیَم افتند هردم انجمنی هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی بیا که رونق این کارخانه کم نشود به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن در این چمن که بوده است یا سمنی که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت عجب که بوی هست و رنگ نسترنی به صبر کوش تو ای که حق رها نکند چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی مِزاجِ دَهْرْ تَبَهْ شد در این بلا کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/732 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
نوش کن جام شراب یک منی تا بدان بیخ غم از برکنی سر گرفته چند چون خم دنی چون ز جام بیخودی رطلی کشی کم زنی از خویشتن لاف منی سنگسان شو در قدم نی همچو آب جمله رنگ آمیزی و تردامنی دل به می دربند تا مردانه وار گردن سالوس و تقوا بشکنی خویشتن در پای معشوق افکنی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/731 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈