eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
زان می ، کز او پخته شود هر خامی گر چه ماه رمضان است بیاور جامی زلف شمشادقدی، ساعد سیم‌اندامی روزه هر چند که مهمان عزیز است ای صحبتش موهبتی دان و شدن، انعامی مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی گله از زاهد بدخو نکنم؛ رسم این است که چو صبحی بدمد، در پی اش افتد شامی برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی آن حریفی که شب و روز می صاف کشد بود آیا که کند یاد ز دردآشامی حافظا گر ندهد دادِ آصف عهد کام دشوار به دست آوری از خودکامی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/743 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی که به همت عزیزان برسم به نیک نامی تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن که بضاعتی نداریم و فکنده‌ایم دامی عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود نه به نامه‌ای پیامی نه به خامه‌ای سلامی اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی بگشای تیر مژگان و بریز خون که چنان کشنده‌ای را نکند کس انتقامی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/742 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دو زیرک و از باده کهن دومنی فراغتی و کتابی و گوشه چمنی اگر چه در پِیَم افتند هردم انجمنی هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی بیا که رونق این کارخانه کم نشود به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن در این چمن که بوده است یا سمنی که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت عجب که بوی هست و رنگ نسترنی به صبر کوش تو ای که حق رها نکند چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی مِزاجِ دَهْرْ تَبَهْ شد در این بلا کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/732 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
نوش کن جام شراب یک منی تا بدان بیخ غم از برکنی سر گرفته چند چون خم دنی چون ز جام بیخودی رطلی کشی کم زنی از خویشتن لاف منی سنگسان شو در قدم نی همچو آب جمله رنگ آمیزی و تردامنی دل به می دربند تا مردانه وار گردن سالوس و تقوا بشکنی خویشتن در پای معشوق افکنی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/731 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
صبح است و ژاله می‌چکد از ابر بهمنی برگ صبوح ساز و بده جام یک منی می تا خلاص بخشدم از مایی و منی خون پیاله خور که حلال است خون او در کار باش که کاریست کردنی ساقی به دست باش که غم در کمین ماست مطرب نگاه دار همین ره که می‌زنی می ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت خوش بگذران و بشنو از این پیر منحنی تا بشنوی ز صوت مغنی هوالغنی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/730 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی من نگویم چه کن ار اهل خود تو بگوی دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر از در عیش درآ و به ره عیب مپوی شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی ور نه هرگز و نسرین ندمد ز آهن و روی گوش بگشای که بلبل به فغان می‌گوید خواجه تقصیر مفرما توفیق ببوی گفتی از ما بوی ریا می‌آید آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/723 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بلبل ز شاخ سرو به پهلوی می‌خواند دوش درس مقامات معنوی تا از درخت نکته توحید بشنوی مرغان باغ قافیه سنجند و بذله گوی تا خواجه می خورد به غزل‌های پهلوی جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد زنهار مبند بر اسباب دنیوی این قصه عجب شنو از بخت واژگون ما را بکشت به انفاس عیسوی کاین عیش نیست درخور اورنگ خسروی چشمت به غمزه خانه مردم خراب کرد مخموریت مباد که خوش مست می‌روی دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر کای نور چشم من به جز از کشته ندروی ساقی مگر وظیفه زیاده داد کاشفته گشت طره دستار مولوی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/722 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی تا راهرو نباشی کی راهبر شوی هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای بیابی و زر شوی خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی گر نور حق به و جانت اوفتد بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی از پای تا سرت همه نور خدا شود در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی وجه خدا اگر شودت منظر نظر زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود در مدار هیچ که زیر و زبر شوی گر در سرت هوای وصال است باید که خاک درگه اهل هنر شوی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/721 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی گفت بازآی که دیرینه این درگاهی پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی بر در میکده رندان قلندر باشند که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی سر ما و در میخانه که طرف بامش به فلک بر شد و دیوار بدین کوتاهی ظلمات است بترس از خطر گمراهی اگرت سلطنت فقر ببخشند ای کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی تو دم فقر ندانی زدن از دست مده مسند خواجگی و مجلس تورانشاهی حافظ خام طمع شرمی از این قصه بدار عملت چیست که فردوس برین می‌خواهی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/720 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای گر از آن چاه زنخدان به درآیی هر جا که روی زود پشیمان به درآیی آدم صفت از روضه رضوان به درآیی شاید که به آبی فلکت دست نگیرد گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی جان می‌دهم از حسرت دیدار تو چون صبح باشد که چو خورشید درخشان به درآیی چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت کز غنچه چو خرم و خندان به درآیی وقت است که همچون مه تابان به درآیی بر رهگذرت بسته‌ام از دیده دو صد جوی تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو بازآید و از کلبه احزان به درآیی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/713 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
می خواه و افشان کن، از دهر چه می‌جویی؟ این گفت سحرگه ، بلبل تو چه می‌گویی؟ ،_تا_شاهد_و_ساقی_را لب گیری و رخ بوسی، می نوشی و بویی شمشادْ خرامان کن، و آهنگ کن تا سرو بیاموزد، از قد تو تا غنچهٔ خندانت، دولت به که خواهد داد ای شاخ رعنا، از بهر که می‌رویی؟ امروز که بازارت، پرجوش خریدار است دریاب و بنه گنجی، از مایهٔ نیکویی ،_در_رهگذر_باد_است طرفِ هنری بربند، از شمعِ نکورویی آن طُرِّه که هر جَعدش، صد نافهٔ چین ارزد خوش بودی اگر بودی، بوییش ز خوش‌خویی هر مرغ به دستانی، در شاه آمد بلبل به نواسازی، به غزل‌گویی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/712 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دل می‌رود ز دستم صاحب‌دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا باشد که باز بینم دیدار آشنا را ده‌روزه مِهر گردون، افسانه است و افسون نیکی به جای فرصت شمار در حلقهٔ و مُل خوش خواند دوش بلبل هاتِ الصَّبُوحَ هُبّوا یا ایُّها السُکارا ای صاحب کرامت شکرانهٔ سلامت روزی تَفَقُّدی کن درویش بی‌نوا را با دوستان مروت با دشمنان مدارا در کوی نیک‌نامی ما را گذر ندادند گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را آن تلخ‌وَش که صوفی ام‌ُّالخَبائِثَش خواند اَشهی لَنا و اَحلی مِن قُبلَةِ العَذارا هنگام تنگ‌دستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کُنَد گدا را سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا آیینهٔ سکندر، جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال مُلک دارا خوبان پارسی‌گو، بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا را حافظ به خود نپوشید این خرقهٔ مِی‌ْآلود ای پاک‌دامن معذور دار ما را ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/711 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈