eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
به حسن و خُلق و وفا کس به ما نرسد تو را در این سخن انکارِ کارِ ما نرسد کسی به حُسن و ملاحت به ما نرسد به حق صحبت دیرین که هیچ محرمِ راز به یک جهتِ حق گزارِ ما نرسد هزار نقش برآید ز کِلکِ صُنع و یکی به نقشِ نگارِ ما نرسد هزار نقد به بازارِ کائنات آرند یکی به سکهٔ صاحب عیارِ ما نرسد که گَردشان به هوایِ دیارِ ما نرسد دلا ز رنجِ حسودان مرنج و واثق باش که بد به خاطرِ امیدوارِ ما نرسد چنان بِزی که اگر خاکِ ره شوی کس را غبارِ خاطری از رهگذارِ ما نرسد بسوخت و ترسم که شرحِ قصه او به سمعِ پادشهِ کامگارِ ما نرسد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1088 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
هر که را با خطِ سبزت سرِ سودا باشد پای از این دایره بیرون نَنِهَد تا باشد داغِ سودای توام سِرِّ سُویدا باشد تو خود ای گوهرِ یک دانه کجایی آخِر کز غمت دیدهٔ مردم همه دریا باشد از بُنِ هر مژه‌ام آب روان است بیا اگرت میلِ لبِ جوی و تماشا باشد چون و مِی دمی از پرده برون آی و درآ که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد کاندر این سایه قرارِ باشد چشمت از ناز به نکند میل آری سرگرانی صفتِ نرگسِ رعنا باشد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1087 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
من و انکارِ شراب! این چه حکایت باشد؟ غالباً این قَدَرَم عقل و کِفایت باشد ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد زاهد ار راه به رندی نَبَرَد معذور است عشق کاریست که موقوف هدایت باشد من که شب‌ها رهِ تقوا زده‌ام با دف و چنگ این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد؟ پیرِ ما هر چه کُنَد عینِ عنایت باشد دوش از این غصه نَخُفتَم که رفیقی می‌گفت حافظ ار مست بُوَد جایِ شکایت باشد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1086 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
نقدِ صوفی نه همه صافیِ بی‌غَش باشد ای بسا خرقه که مُستوجبِ آتش باشد شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد خوش بُوَد گر مَحَکِ تجربه آید به میان تا سِیَه روی شود هر که در او غَش باشد خَطِّ ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب ای بسا رُخ که به خونابه مُنَقَّش باشد ناز پروردِ تَنَعُّم نَبَرَد راه به دوست عاشقی رندانِ بلاکش باشد ؟_باده_بخور حیف باشد دانا که مُشَوَّش باشد دلق و سجادهٔ بِبَرَد باده فروش گر شرابش ز کفِ ساقی مَه وَش باشد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1085 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خَمی که ابروی شوخِ تو در کمان انداخت به قصد جانِ منِ زارِ ناتوان انداخت ،_که_رنگ_الفت_بود زمانه طرح محبت، نه این زمان انداخت به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد فریبِ چشمِ تو صد فتنه در جهان انداخت شراب خورده و خِوی کرده می‌روی به چمن که آبِ روی تو، آتش در ارغوان انداخت به بزمگاهِ چمن دوش مست بگذشتم چو از دهانِ توام غنچه در گمان انداخت صبا حکایتِ زلفِ تو در میان انداخت ز شرمِ آن که به روی تو نسبتش کردم سمن به دستِ صبا، خاک در دهان انداخت من از ورع، مِی و مطرب ندیدمی زین پیش هوای مغبچگانم در این و آن انداخت کنون به آبِ مِی لعل، خرقه می‌شویم نصیبهٔ ازل از خود، نمی‌توان انداخت مگر گشایش در این خرابی بود؟ که بخششِ ازلش، در می مغان انداخت جهان به کامِ من اکنون شود، که دور زمان مرا به بندگیِ خواجهٔ جهان انداخت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1084 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خوش است خلوت اگر من باشد نه من بسوزم و او شمعِ انجمن باشد که گاه گاه بر او دستِ اهرمن باشد روا مدار خدایا که در حریمِ وصال رقیب محرم و حِرمان نصیبِ من باشد هُمای گو مَفِکَن سایهٔ شرف هرگز در آن دیار که طوطی کم از زَغَن باشد بیانِ شوق چه ؟ که سوز آتش توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد غریب را سرگشته با وطن باشد به سانِ سوسن اگر دَه‌زبان شود چو غنچه پیشِ تواش مُهر بر دهن باشد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1083 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
کِی شعر تر خاطر که حزین باشد یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد صد مُلکِ سلیمانم در زیرِ نگین باشد غمناک نباید بود از طعنِ حسود ای شاید که چو وابینی خیرِ تو در این باشد هر کو نَکُنَد فهمی زین کِلکِ خیال نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد جامِ می و خونِ هر یک به کسی دادند در دایرهٔ قسمت اوضاع چنین باشد کاین شاهدِ بازاری وان پرده نشین باشد آن نیست که را رندی بِشُد از خاطر کاین سابقهٔ پیشین تا روزِ پَسین باشد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1082 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خوش آمد گُل وز آن خوشتر نباشد که در دستت به جز ساغر نباشد که دایم در صدف گوهر نباشد غنیمت دان و مِی خور در که گُل تا هفتهٔ دیگر نباشد ایا پُرلعل کرده جامِ زَرّین ببخشا بر کسی کِش زر نباشد بیا ای و از خُمخانهٔ ما شرابی خور که در کوثر نباشد که عِلمِ در دفتر نباشد ز من بنیوش و در شاهدی بند که حُسنش بستهٔ زیور نباشد شرابی بی خمارم بخش یا رب که با وی هیچ دردِ سر نباشد من از جان بندهٔ سلطان اویسم اگر چه یادش از چاکر نباشد به تاجِ عالم آرایش که خورشید چنین زیبندهٔ افسر نباشد کسی گیرد خطا بر نظمِ که هیچش لطف در گوهر نباشد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1081 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
گل بی رخِ خوش نباشد بی باده بهار خوش نباشد بی لاله عذار خوش نباشد رقصیدن سرو و گُل بی صوتِ هَزار خوش نباشد با شکرلبِ اندام بی بوس و کنار خوش نباشد هر نقش که دستِ عقل بندد جز نقشِ نگار خوش نباشد از بهرِ نثار خوش نباشد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1080 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
نفسِ بادِ صبا مُشک فشان خواهد شد عالَمِ پیر دگرباره جوان خواهد شد چشمِ نرگس به شقایق نگران خواهد شد این تَطاول که کشید از غمِ هجران بلبل تا سراپردهٔ نعره زنان خواهد شد گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد ای ار امروز به فردا فکنی مایهٔ نقدِ بقا را که ضِمان خواهد شد؟ ،_کاین_خورشید از نظر تا شبِ عیدِ رمضان خواهد شد گل عزیز است غنیمت شِمُریدَش صحبت که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد مطربا مجلسِ انس است غزل خوان و سرود چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد؟ حافظ از بهر تو آمد سویِ اقلیمِ وجود قدمی نِه به وداعش که روان خواهد شد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1079 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
مرا مِهر سیَه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد مگر آهِ سحرخیزان سویِ گردون نخواهد شد؟ مرا روزِ ازل کاری به جز رندی نفرمودند هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد خدا را محتسب ما را به فریادِ دف و نی بخش که سازِ شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد مجالِ من همین باشد که پنهان او ورزم کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد دلا کی بِه شود کارت اگر اکنون نخواهد شد مشوی ای دیده نقشِ غم ز لوحِ سینهٔ که زخمِ تیغِ است و رنگِ خون نخواهد شد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1078 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
روزِ هجران و شبِ فُرقَتِ آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد عاقبت در قدمِ بادِ بهار آخر شد شُکرِ ایزد که به اقبالِ کُلَه گوشهٔ گُل نخوتِ بادِ دی و شوکتِ خار آخر شد صبحِ امّید که بُد معتکفِ پردهٔ غیب گو برون آی که کارِ شبِ تار آخر شد آن پریشانیِ شب‌هایِ دراز و غمِ همه در سایهٔ گیسویِ نگار آخر شد قصهٔ غصه که در دولتِ آخر شد ساقیا لطف نمودی قدحت پُر مِی باد که به تدبیرِ تو تشویشِ خُمار آخر شد در شمار ار چه نیاورد کسی را شُکرْ کان محنتِ بی‌حدّ و شمار آخر شد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1077 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈