eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
صبح است و ژاله می‌چکد از ابر بهمنی برگ صبوح ساز و بده جام یک منی می تا خلاص بخشدم از مایی و منی خون پیاله خور که حلال است خون او در کار باش که کاریست کردنی ساقی به دست باش که غم در کمین ماست مطرب نگاه دار همین ره که می‌زنی می ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت خوش بگذران و بشنو از این پیر منحنی تا بشنوی ز صوت مغنی هوالغنی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/730 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی من نگویم چه کن ار اهل خود تو بگوی دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر از در عیش درآ و به ره عیب مپوی شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی ور نه هرگز و نسرین ندمد ز آهن و روی گوش بگشای که بلبل به فغان می‌گوید خواجه تقصیر مفرما توفیق ببوی گفتی از ما بوی ریا می‌آید آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/723 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بلبل ز شاخ سرو به پهلوی می‌خواند دوش درس مقامات معنوی تا از درخت نکته توحید بشنوی مرغان باغ قافیه سنجند و بذله گوی تا خواجه می خورد به غزل‌های پهلوی جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد زنهار مبند بر اسباب دنیوی این قصه عجب شنو از بخت واژگون ما را بکشت به انفاس عیسوی کاین عیش نیست درخور اورنگ خسروی چشمت به غمزه خانه مردم خراب کرد مخموریت مباد که خوش مست می‌روی دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر کای نور چشم من به جز از کشته ندروی ساقی مگر وظیفه زیاده داد کاشفته گشت طره دستار مولوی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/722 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی تا راهرو نباشی کی راهبر شوی هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای بیابی و زر شوی خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی گر نور حق به و جانت اوفتد بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی از پای تا سرت همه نور خدا شود در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی وجه خدا اگر شودت منظر نظر زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود در مدار هیچ که زیر و زبر شوی گر در سرت هوای وصال است باید که خاک درگه اهل هنر شوی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/721 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی گفت بازآی که دیرینه این درگاهی پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی بر در میکده رندان قلندر باشند که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی سر ما و در میخانه که طرف بامش به فلک بر شد و دیوار بدین کوتاهی ظلمات است بترس از خطر گمراهی اگرت سلطنت فقر ببخشند ای کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی تو دم فقر ندانی زدن از دست مده مسند خواجگی و مجلس تورانشاهی حافظ خام طمع شرمی از این قصه بدار عملت چیست که فردوس برین می‌خواهی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/720 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای گر از آن چاه زنخدان به درآیی هر جا که روی زود پشیمان به درآیی آدم صفت از روضه رضوان به درآیی شاید که به آبی فلکت دست نگیرد گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی جان می‌دهم از حسرت دیدار تو چون صبح باشد که چو خورشید درخشان به درآیی چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت کز غنچه چو خرم و خندان به درآیی وقت است که همچون مه تابان به درآیی بر رهگذرت بسته‌ام از دیده دو صد جوی تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو بازآید و از کلبه احزان به درآیی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/713 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
می خواه و افشان کن، از دهر چه می‌جویی؟ این گفت سحرگه ، بلبل تو چه می‌گویی؟ ،_تا_شاهد_و_ساقی_را لب گیری و رخ بوسی، می نوشی و بویی شمشادْ خرامان کن، و آهنگ کن تا سرو بیاموزد، از قد تو تا غنچهٔ خندانت، دولت به که خواهد داد ای شاخ رعنا، از بهر که می‌رویی؟ امروز که بازارت، پرجوش خریدار است دریاب و بنه گنجی، از مایهٔ نیکویی ،_در_رهگذر_باد_است طرفِ هنری بربند، از شمعِ نکورویی آن طُرِّه که هر جَعدش، صد نافهٔ چین ارزد خوش بودی اگر بودی، بوییش ز خوش‌خویی هر مرغ به دستانی، در شاه آمد بلبل به نواسازی، به غزل‌گویی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/712 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دل می‌رود ز دستم صاحب‌دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا باشد که باز بینم دیدار آشنا را ده‌روزه مِهر گردون، افسانه است و افسون نیکی به جای فرصت شمار در حلقهٔ و مُل خوش خواند دوش بلبل هاتِ الصَّبُوحَ هُبّوا یا ایُّها السُکارا ای صاحب کرامت شکرانهٔ سلامت روزی تَفَقُّدی کن درویش بی‌نوا را با دوستان مروت با دشمنان مدارا در کوی نیک‌نامی ما را گذر ندادند گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را آن تلخ‌وَش که صوفی ام‌ُّالخَبائِثَش خواند اَشهی لَنا و اَحلی مِن قُبلَةِ العَذارا هنگام تنگ‌دستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کُنَد گدا را سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا آیینهٔ سکندر، جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال مُلک دارا خوبان پارسی‌گو، بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا را حافظ به خود نپوشید این خرقهٔ مِی‌ْآلود ای پاک‌دامن معذور دار ما را ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/711 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
به دامِ زلفِ تو مبتلایِ خویشتن است بکُش به غمزه که اینش سزایِ خویشتن است به دست باش که خیری به جایِ خویشتن است به جانت ای بتِ دهن که همچون شمع شبانِ تیره مرادم فنای خویشتن است چو رای زدی با تو گفتم ای بلبل مَکُن که آن خندان به رای خویشتن است به مشک چین و چِگِل نیست بوی محتاج که نافه‌هاش ز بندِ قبایِ خویشتن است که گنجِ عافیتت در سرای خویشتن است بسوخت و در شرطِ او هنوز بر سرِ عهد و وفایِ خویشتن است ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/710 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
لعلِ سیرابِ به خون تشنه لب من است وز پی دیدنِ او دادنِ جان کار من است هر که بردنِ او دید و در انکارِ من است ساروان رَخت به دروازه مَبَر کان سرِ کو شاهراهیست که منزلگهِ من است بندهٔ طالعِ خویشم که در این قحطِ وفا عشق آن لولیِ سرمست خریدار من است طَبلِهٔ عطرِ و زلفِ عبیر افشانش فیضِ یک شَمِّه ز بوی خوشِ عطارِ من است کآبِ تو از اشکِ چو من است شربتِ قند و از لبِ فرمود نرگس او که طبیبِ بیمارِ من است آن که در طرزِ غزل نکته به آموخت یارِ نادره‌گفتارِ من است ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/709 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
روزگاریست که سودایِ بتان دینِ من است غمِ این کار نشاطِ غمگینِ من است وین کجا مرتبهٔ چشمِ جهان بینِ من است؟ یارِ من باش که زیبِ فلک و زینتِ دهر از مه روی تو و اشکِ چو پروینِ من است تا مرا تو تعلیمِ سخن گفتن کرد خلق را وردِ زبان، مدحت و تحسینِ من است دولت فقر خدایا به من ارزانی دار کاین کرامت سببِ حشمت و تمکینِ من است زان که منزلگهِ سلطان، مسکینِ من است یا رب این کعبهٔ مقصود تماشاگه کیست؟ که مغیلانِ طریقش و نسرینِ من است حافظ از حشمتِ پرویز دگر قصه مخوان که لبش جرعه کش خسرو من است ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/708 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
منم که گوشهٔ میخانه خانقاهِ من است دعایِ پیرِ مغان وردِ صبحگاهِ من است نوایِ من به سحر آهِ عذرخواهِ من است ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله گدایِ خاکِ درِ دوست، پادشاه من است غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست جز این خیال ندارم خدا گواهِ من است مگر به تیغ اجل خیمه بَرکَنَم ور نی رمیدن از درِ دولت نه رسم و راهِ من است فرازِ مسندِ خورشید، تکیه‌گاهِ من است گناه اگر چه نبود اختیارِ ما تو در طریقِ ادب باش، گو گناهِ من است ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/707 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈