eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
سحرگه ره روی در سرزمینی همی‌گفت این معما با قرینی که در برآرد اربعینی خدا زان خرقه بیزار است صد بار که صد بت باشدش در آستینی مروت گر چه نامی بی‌نشان است نیازی عرضه کن بر نازنینی ثوابت باشد ای دارای خرمن اگر رحمی کنی بر خوشه چینی نه درمان نه درد دینی درون‌ها تیره شد باشد که از غیب چراغی برکند خلوت نشینی گر سلیمانی نباشد چه خاصیت دهد نقش نگینی اگر چه رسم خوبان تندخوییست چه باشد گر بسازد با غمینی ره میخانه بنما تا بپرسم مآل خویش را از پیش بینی نه را حضور درس خلوت نه دانشمند را علم الیقینی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/725 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست بی سهل بود گر نبود بی‌دینی ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد آفرین بر تو که شایسته صد چندینی عجب از لطف تو ای که نشستی با خار ظاهرا مصلحت وقت در آن می‌بینی عاشقان را نبود چاره به جز مسکینی باد صبحی به هوایت ز برخاست که تو خوشتر ز و تازه‌تر از نسرینی شیشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست گر بر این منظر بینش نفسی بنشینی سخنی بی‌غرض از بنده مخلص بشنو ای که منظور بزرگان حقیقت بینی نازنینی چو تو پاکیزه و پاک نهاد بهتر آن است که با مردم بد ننشینی سیل این اشک روان صبر و برد بلغ الطاقه یا مقله عینی بینی تو بدین نازکی و سرکشی ای شمع چگل لایق بندگی خواجه جلال الدینی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/724 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی صد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی مرغان قاف دانند آیین پادشاهی تنها جهان بگیرد بی منت سپاهی کلک تو خوش نویسد در شأن و اغیار تعویذ جان فزایی افسون عمر کاهی ای عنصر تو مخلوق از کیمیای عزت و ای دولت تو ایمن از وَصمت تباهی ساقی بیار آبی از چشمه خرابات تا خرقه‌ها بشوییم از عُجب خانقاهی عمری‌ست پادشاها کز می تهی‌ست جامم اینک ز بنده دعوی وز محتسب گواهی گر پرتوی ز تیغت بر کان و معدن افتد یاقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهی دانم ببخشد بر عجز شب نشینان گر بنده پرسی از باد صبحگاهی جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد ما را چگونه زیبد دعوی بی‌گناهی حافظ چو پادشاهت گهگاه می‌برد نام رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/719 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
روضهٔ خُلدِ برین خلوت درویشان است مایهٔ محتشمی خدمتِ درویشان است فتحِ آن در نظرِ رحمتِ درویشان است قصرِ فردوس که رضوانش به دربانی رفت مَنظَری از چمنِ نُزهَتِ درویشان است آن چه زر می‌شود از پرتو آن قلبِ سیاه کیمیاییست که در صحبتِ درویشان است آن که پیشش بِنَهَد تاجِ تکبر خورشید کبریاییست که در حشمتِ درویشان است بی تکلف بشنو دولتِ درویشان است خسروان قبلهٔ جهانند ولی سببش بندگیِ حضرتِ درویشان است روی مقصود که شاهان به دعا می‌طلبند مَظهَرَش آینهٔ طلعتِ درویشان است از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی از ازل تا به ابد، فرصتِ درویشان است ای توانگر مَفُروش این همه نِخوَت که تو را سر و زر در کنفِ همتِ درویشان است گنجِ قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز خوانده باشی که هم از غیرتِ درویشان است حافظ ار آبِ حیاتِ ازلی می‌خواهی منبعش خاکِ درِ خلوتِ درویشان است من غلامِ نظرِ آصفِ عهدم کو را صورتِ خواجگی و سیرتِ درویشان است ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/718 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
در همه دیر مغان نیست چو من خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی از خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروش که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی نرگس ار لاف زد از چشم تو مرنج نروند اهل نظر از پی نابینایی شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی در کنارم بنشانند سهی بالایی کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست گشت هر گوشه چشم از غم دریایی سخن غیر مگو با من معشوقه پرست کز وی و جام می‌ام نیست به کس پروایی این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی گر مسلمانی از این است که دارد آه اگر از پی امروز بود فردایی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/717 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
به چشم کرده‌ام ابروی ماه سیمایی خیال سبزخطی نقش بسته‌ام جایی از آن کمانچه ابرو رسد به طغرایی سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی مکدر است آتش به خرقه خواهم زد بیا ببین که کرا می‌کند تماشایی به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید که می‌رویم به داغ بلندبالایی که نیستش به کس از تاج و تخت پروایی در آن مقام که خوبان ز غمزه تیغ زنند عجب مدار سری اوفتاده در پایی مرا که از رخ او ماه در شبستان است کجا بود به فروغ ستاره پروایی فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب که حیف باشد از او غیر او تمنایی درر ز شوق برآرند ماهیان به نثار اگر سفینه رسد به دریایی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/716 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
سلامی چو بوی خوش آشنایی بدان مردم دیده روشنایی بدان شمع خلوتگه پارسایی نمی‌بینم از همدمان هیچ بر جای دلم خون شد از غصه ساقی کجایی ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا فروشند مفتاح مشکل گشایی عروس جهان گر چه در حد حسن است ز حد می‌برد بی‌وفایی نخواهد ز سنگین مومیایی می صوفی افکن کجا می‌فروشند که در تابم از دست زهد ریایی رفیقان چنان عهد صحبت شکستند که گویی نبوده‌ست خود آشنایی مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع بسی پادشایی کنم در گدایی بیاموزمت کیمیای سعادت ز همصحبت بد جدایی جدایی مکن از جور دوران شکایت چه دانی تو ای بنده کار خدایی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/715 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی دریاب ضعیفان را در وقت توانایی دیشب زلفش با باد همی‌کردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند این است حریف ای تا باد نپیمایی مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی ساقی چمن را بی روی تو رنگی نیست شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی ای درد توام درمان در بستر ناکامی و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی زین دایره مینا خونین جگرم می ده تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد شادیت مبارک باد ای عاشق ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/714 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
هر سحر صد ناله و زاری کنم پیش صبا تا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما ورنه بر خاک در تو ره کجا یابد صبا؟ چون ندارم همدمی، با باد می‌گویم سخن چون نیابم مرهمی، از باد می‌جویم شفا می‌دمم بادی بر آتش، تا بَتَر سوزد مرا تا مگر خاکستری گردم به بادی بر شوم وا رَهَم زین تنگنای محنت آباد بلا مردن و خاکی شدن بهتر که بی تو زیستن سوختن خوشتر بسی کز روی تو گردم جدا زندگانی بی‌رخ تو مرگ باشد با عنا ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/aasheq/1150 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت ؟ که هر که جان و داشت در میان انداخت دلم، که در سر زلف تو شد، توان گه گه ز آفتاب رخت سایه‌ای بر آن انداخت ،_لیک_چه_سود که پرده از رخ تو برنمی‌توان انداخت حلاوت لب تو، دوش، یاد می‌کردم بسا شکر که در آن لحظه در دهان انداخت من از وصال تو برگرفته بودم، لیک زبان لطف توام باز در گمان انداخت دل شکستهٔ ما را بر آستان انداخت چه قدر دارد، جانا، ؟ توان هردم بر آستان درت صدهزار جان انداخت عراقی از و جان آن زمان امید برید که چشم جادوی تو چین در ابروان انداخت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/aasheq/1150 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
اگر شکسته هزار جان دارند به خدمت تو کمر بسته بر میان دارند چه خوش که مثل تو دارند کسان که وصل تو یک دم به نقد یافته‌اند از ین طلب طرب و عیش جاودان دارند چو ماه ماهرخان دست بر دهان دارند خرد از آن ز ره زلف تو پناه گرفت که چشم و ابروی تو تیر در کمان دارند مجاهدان رهت تا عنایت تو بود چه بیم و باک به عالم ازین و آن دارند؟ وگرنه راز تو بیچارگان نهان دارند غلام غمزهٔ بیمارتم که از هوسش چه تندرستان خود را ناتوان دارند؟ اگر کسی به شکایت بود ز خویش ز تو و شکر بی‌کران دارند ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/aasheq/1149 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
چو چشم مست تو آغاز کبر و ناز کند بسا که بر از غمزه ترکتاز کند ،_که_نیاز_منت_بکار_آید چو من نمانم حسن تو با که ناز کند؟ مرا به دست سر زلف خویش باز مده اگر چه همچو خودم زود سرفراز کند ،_به_من_نگاهی_کن که اهل دیده به مردم نگاه باز کند چگونه دوست ندارد ایاز را محمود؟ که او نگاه به چشم خوش ایاز کند ز جور تو بگریزم، برم به پناه که از غم تو مرا بی‌نیاز کند نهنگ حقیقت دهن چو باز کند ازین حدیث، اگرچه ز پرده بیرون است زمانه پردهٔ بس که ساز کند به آب دیده وضو همی سازد چو قامت تو بدید آنگهی نماز کند ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/aasheq/1148 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈