eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
آن که از سُنبُلِ او، غالیه تابی دارد باز با ناز و عِتابی دارد چه توان کرد؟ که عمر است و شتابی دارد ماهِ خورشید نُمایَش ز پسِ پردهٔ زلف آفتابیست که در پیش سَحابی دارد چشمِ من کرد به هر گوشه روان سیلِ سرشک تا سَهی سَروِ تو را تازه‌تر آبی دارد غمزهٔ شوخِ تو خونم به خطا می‌ریزد فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد روشن است این که خِضِر بهره سرابی دارد چشمِ مخمورِ تو دارد ز قصدِ جگر تُرک مست است مگر میلِ کبابی دارد جانِ بیمارِ مرا نیست ز تو روی سؤال ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد کِی کُنَد سویِ خستهٔ نظری چشمِ مستش که به هر گوشه خرابی دارد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1123 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
روشنیِ طلعتِ تو ماه ندارد پیشِ تو گُل، رونقِ گیاه ندارد خوشتر از این گوشه، پادْشاه ندارد تا چه کُنَد با رخِ تو دودِ من آینه دانی که تابِ آه ندارد شوخیِ نرگس نگر که پیشِ تو بشکفت چشمْ دریده، ادب نگاه ندارد دیدم و آن چشمِ سیه که تو داری جانبِ هیچ آشنا نگاه ندارد شادیِ که خانقاه ندارد خون خور و خامُش نشین که آن نازک طاقتِ فریاد دادخواه ندارد گو برو و آستین به خونِ جگر شوی هر که در این آستانه راه ندارد نی منِ تنها کشم تَطاولِ زلفت کیست که او داغِ آن سیاه ندارد؟ حافظ اگر سجدهٔ تو کرد مکن عیب کافرِ ای صنم گناه ندارد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1120 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
جانْ بی جمالِ جانان میلِ جهان ندارد هر کس که این ندارد حقّا که آن ندارد یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد هر شبنمی در این ره صد بحرِ آتشین است دردا که این معما شرح و بیان ندارد سرمنزلِ فراغت نَتْوان ز دست دادن ای ساروان فروکَش کاین ره کران ندارد چنگِ خمیده قامت می‌خوانَدَت به بشنو که پندِ پیران هیچت زیان ندارد مست است و در حقِ او کس این گمان ندارد احوالِ گنجِ قارون کَایّام داد بر باد در گوشِ فروخوان تا زر نهان ندارد گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان کان شوخِ سربریده بندِ زبان ندارد کس در جهان ندارد یک بنده همچو زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1121 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
اگر نه باده غمِ ز یادِ ما بِبَرَد نهیبِ بنیادِ ما ز جا بِبَرَد چگونه کَشتی از این وَرطِهٔ بلا ببرد فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک که کس نبود که دستی از این دَغا ببرد گذار بر ظلمات است، خِضْرِ راهی کو؟ مباد کآتش محرومی آبِ ما ببرد دل ضعیفم از آن می‌کَشَد به طَرْفِ چمن که جان ز مرگ به بیماریِ صبا ببرد فَراغت آرد و اندیشهٔ خطا ببرد بسوخت و کس او به نگفت مگر نسیم پیامی خدای را ببرد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1118 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
نیست در شهر نگاری که ما بِبَرَد بختم ار شود رختم از این جا ببرد عاشقِ سوخته نامِ تمنا ببرد باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم آه از آن روز که بادَت رعنا ببرد رهزنِ دهر نخفته‌ست مشو ایمن از او اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد در خیال این همه لُعبَت به هوس می‌بازم بو که صاحب نظری نامِ تماشا ببرد ترسم آن نرگسِ مستانه به یَغما ببرد بانگِ گاوی چه صدا بازدهد؟ مَخر سامری کیست که دست از یدِ بیضا ببرد؟ جامِ میناییِ مِی سَدِّ رَهِ تنگ مَنِه از دست که سیلِ غمت از جا ببرد راهِ ار چه کمینگاه کمانداران است هر که دانسته رَوَد صَرفه ز اَعدا ببرد حافظ! ار جان طلبد غمزهٔ مستانهٔ خانه از غیر بپرداز و بِهِل تا ببرد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1119 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
می‌دمد صبح و کِلِّه بست سحاب الصَبوح الصَبوح یا اصحاب المُدام المُدام یا احباب می‌وزد از چمن نسیمِ بهشت هان، بنوشید دَم به دَم مِیِ ناب تخت زُمْرُد زده است به چمن راحِ چون لعلِ آتشین دریاب درِ میخانه بسته‌اند دگر اِفتَتِح یا مُفَتِّح الاَبواب هست بر جان و سینه‌هایِ کباب این چنین موسمی عجب باشد که ببندند میکده به شتاب بر رخِ ساقی پری پیکر همچو بنوش بادهٔ ناب ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1117 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
به آبِ روشنِ می عارفی طهارت کرد عَلَی الصَّباح، که میخانه را زیارت کرد ،_نهان_گردید هِلال عید به دورِ قدح اشارت کرد خوشا نماز و نیازِ کسی که از سرِ درد به آبِ دیده و خونِ جگر طهارت کرد امام خواجه، که بودش سرِ نمازِ دراز به خونِ دخترِ رَز خرقه را قِصارت کرد دلم ز حلقهٔ زلفش به جان خرید آشوب چه سود دید ندانم که این تجارت کرد خبر دهید که به می طهارت کرد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1114 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بیا که تُرکِ فلک خوانِ روزه غارت کرد هلالِ عید به دورِ قدح اشارت کرد که خاکِ میکدهٔ را زیارت کرد مُقامِ اصلیِ ما گوشهٔ خرابات است خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد بهایِ بادهٔ چون لعل چیست؟ جوهرِ عقل بیا که سود کسی برد، کاین تجارت کرد نماز در خَمِ آن ابروانِ محرابی کسی کُنَد که به خونِ جگر طهارت کرد نظر به دُردکشان از سرِ حقارت کرد به رویِ نظر کن ز دیده مِنّت دار که کاردیده، نظر از سرِ بِصارت کرد حدیثِ ز شنو نه از واعظ اگر چه صنعتِ بسیار در عبارت کرد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1115 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
صوفی نهاد دام و سَرِ حُقِّه، باز کرد بنیادِ مکر با فلکِ حُقِّه‌باز کرد زیرا که عَرضِ شعبده با اهلِ راز کرد ساقی بیا که شاهدِ رعنایِ صوفیان دیگر به جلوه آمد و آغازِ ناز کرد این مطرب از کجاست که سازِ عراق ساخت؟ و آهنگ بازگشت به راهِ حجاز کرد ای بیا که ما به پناهِ خدا رویم زآنچ آستینِ کوته و دستِ دراز کرد عشقش به روی درِ معنی فراز کرد فردا که پیشگاهِ حقیقت شود پدید شرمنده رَهرُوی، که عمل بر مجاز کرد ای کبک خوش خُرام کجا می‌روی؟ بایست غَرِّه مشو که گربهٔ زاهد نماز کرد حافظ مکن ملامتِ رندان که در ازل ما را خدا ز زهدِ ریا بی‌نیاز کرد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1113 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
سحر بلبل حکایت با صبا کرد که رویِ با ما چه‌ها کرد ،_خون_در_دل_افتاد وز آن ، به خارم مبتلا کرد غلامِ همتِ آن نازنینم که کار خیر بی روی و ریا کرد من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد گر از سلطان طمع کردم، خطا بود ور از وفا جُستَم، جفا کرد که دردِ شب نشینان را دوا کرد نقابِ کَشید و زلفِ سُنبل گره بندِ قبای غنچه وا کرد به هر سو بلبلِ عاشق در افغان تَنَعُّم از میان، بادِ صبا کرد بشارت بَر به کویِ می فروشان که توبه از زهدِ ریا کرد وفا از خواجگانِ شهر با من کمالِ دولت و دین بوالوفا کرد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1116 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بلبلی خونِ خورد و کرد بادِ غیرت به صدش خار پریشان کرد ناگَهَش سیلِ فنا نقشِ اَمَل، باطل کرد قُرَّةُ الْعینِ من آن میوهٔ یادش باد که چه آسان بشد و کارِ مرا مشکل کرد ساروان بارِ من افتاد، خدا را مددی که امیدِ کرمم همرهِ این مَحمِل کرد رویِ خاکیّ و نمِ چشمِ مرا خوار مدار چرخ فیروزه طربخانه از این کَهگِل کرد در لحد، ماهِ کمان ابرویِ من منزل کرد نزدی شاهرخ و فوت شد امکان چه کنم؟ بازی ایام مرا غافل کرد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1112 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
چو باد، عزمِ سرِ کویِ خواهم کرد نفس به بویِ خوشش مُشکبار خواهم کرد بِطالتم بس از امروز کار خواهم کرد هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین نثارِ خاکِ رهِ آن نگار خواهم کرد چو شمعِ صبحدمم شد ز مهر او روشن که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد به یادِ چشم تو خود را خراب خواهم ساخت بنایِ عهدِ قدیم استوار خواهم کرد ؟_که_این_جانِ_خون_گرفته_چو_گُل فدای نَکهَتِ گیسویِ خواهم کرد نفاق و زَرق نبخشد صفایِ طریقِ رندی و اختیار خواهم کرد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1111 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈