eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
می خواه و افشان کن، از دهر چه می‌جویی؟ این گفت سحرگه ، بلبل تو چه می‌گویی؟ ،_تا_شاهد_و_ساقی_را لب گیری و رخ بوسی، می نوشی و بویی شمشادْ خرامان کن، و آهنگ کن تا سرو بیاموزد، از قد تو تا غنچهٔ خندانت، دولت به که خواهد داد ای شاخ رعنا، از بهر که می‌رویی؟ امروز که بازارت، پرجوش خریدار است دریاب و بنه گنجی، از مایهٔ نیکویی ،_در_رهگذر_باد_است طرفِ هنری بربند، از شمعِ نکورویی آن طُرِّه که هر جَعدش، صد نافهٔ چین ارزد خوش بودی اگر بودی، بوییش ز خوش‌خویی هر مرغ به دستانی، در شاه آمد بلبل به نواسازی، به غزل‌گویی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/712 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دل می‌رود ز دستم صاحب‌دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا باشد که باز بینم دیدار آشنا را ده‌روزه مِهر گردون، افسانه است و افسون نیکی به جای فرصت شمار در حلقهٔ و مُل خوش خواند دوش بلبل هاتِ الصَّبُوحَ هُبّوا یا ایُّها السُکارا ای صاحب کرامت شکرانهٔ سلامت روزی تَفَقُّدی کن درویش بی‌نوا را با دوستان مروت با دشمنان مدارا در کوی نیک‌نامی ما را گذر ندادند گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را آن تلخ‌وَش که صوفی ام‌ُّالخَبائِثَش خواند اَشهی لَنا و اَحلی مِن قُبلَةِ العَذارا هنگام تنگ‌دستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کُنَد گدا را سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا آیینهٔ سکندر، جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال مُلک دارا خوبان پارسی‌گو، بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا را حافظ به خود نپوشید این خرقهٔ مِی‌ْآلود ای پاک‌دامن معذور دار ما را ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/711 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
به دامِ زلفِ تو مبتلایِ خویشتن است بکُش به غمزه که اینش سزایِ خویشتن است به دست باش که خیری به جایِ خویشتن است به جانت ای بتِ دهن که همچون شمع شبانِ تیره مرادم فنای خویشتن است چو رای زدی با تو گفتم ای بلبل مَکُن که آن خندان به رای خویشتن است به مشک چین و چِگِل نیست بوی محتاج که نافه‌هاش ز بندِ قبایِ خویشتن است که گنجِ عافیتت در سرای خویشتن است بسوخت و در شرطِ او هنوز بر سرِ عهد و وفایِ خویشتن است ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/710 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
لعلِ سیرابِ به خون تشنه لب من است وز پی دیدنِ او دادنِ جان کار من است هر که بردنِ او دید و در انکارِ من است ساروان رَخت به دروازه مَبَر کان سرِ کو شاهراهیست که منزلگهِ من است بندهٔ طالعِ خویشم که در این قحطِ وفا عشق آن لولیِ سرمست خریدار من است طَبلِهٔ عطرِ و زلفِ عبیر افشانش فیضِ یک شَمِّه ز بوی خوشِ عطارِ من است کآبِ تو از اشکِ چو من است شربتِ قند و از لبِ فرمود نرگس او که طبیبِ بیمارِ من است آن که در طرزِ غزل نکته به آموخت یارِ نادره‌گفتارِ من است ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/709 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
روزگاریست که سودایِ بتان دینِ من است غمِ این کار نشاطِ غمگینِ من است وین کجا مرتبهٔ چشمِ جهان بینِ من است؟ یارِ من باش که زیبِ فلک و زینتِ دهر از مه روی تو و اشکِ چو پروینِ من است تا مرا تو تعلیمِ سخن گفتن کرد خلق را وردِ زبان، مدحت و تحسینِ من است دولت فقر خدایا به من ارزانی دار کاین کرامت سببِ حشمت و تمکینِ من است زان که منزلگهِ سلطان، مسکینِ من است یا رب این کعبهٔ مقصود تماشاگه کیست؟ که مغیلانِ طریقش و نسرینِ من است حافظ از حشمتِ پرویز دگر قصه مخوان که لبش جرعه کش خسرو من است ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/708 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
منم که گوشهٔ میخانه خانقاهِ من است دعایِ پیرِ مغان وردِ صبحگاهِ من است نوایِ من به سحر آهِ عذرخواهِ من است ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله گدایِ خاکِ درِ دوست، پادشاه من است غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست جز این خیال ندارم خدا گواهِ من است مگر به تیغ اجل خیمه بَرکَنَم ور نی رمیدن از درِ دولت نه رسم و راهِ من است فرازِ مسندِ خورشید، تکیه‌گاهِ من است گناه اگر چه نبود اختیارِ ما تو در طریقِ ادب باش، گو گناهِ من است ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/707 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ز گریه مَردُمِ چشمم نشسته در خون است ببین که در طلبت مَردُمان چون است ز جامِ غم، می لعلی که می‌خورم خون است ز مشرقِ سرِ کو آفتابِ طلعتِ تو اگر طلوع کند، طالعم همایون است حکایتِ لبِ ، کلام فرهاد است شِکَنجِ طُرِّهٔ لیلی،ِ مقام مجنون است دلم بجو که قدت همچو سرو است سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است ،_راحتی_رسان_ساقی که رنجِ خاطرم از جورِ دورِ گردون است از آن دمی که ز چشمم برفت رودِ عزیز کنارِ دامنِ من همچو رودِ جیحون است چگونه شاد شود اندرونِ غمگینم؟ به اختیار، که از اختیار بیرون است ز بیخودی طلبِ می‌کند چو مفلسی که طلبکارِ گنجِ قارون است ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/706 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خَمِ زلفِ تو دامِ کفر و دین است ز کارستانِ او یک شمه این است حدیثِ غمزه‌ات سحرِ مبین است ز چشمِ شوخِ تو جان کی توان برد؟ که دایم با کمان اندر کمین است بر آن چشمِ سیه صد آفرین باد که در عاشق کُشی سِحرآفرین است عجب عِلمیست عِلم هیئت که چرخِ هشتمش، هفتم زمین است ؟ حسابش با کرام الکاتبین است مشو ز کیدِ زلفش ایمن که برد و کنون در بندِ دین است ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/705 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
تا سرِ زلفِ تو در دست نسیم افتادست دلِ سودازده از غصه دو نیم افتادست لیکن این هست که این نسخه سَقیم افتادست در خَم زلف تو آن خال سیه دانی چیست؟ نقطهٔ دوده که در حلقه جیم افتادست زلف مِشکین تو در فردوسِ عِذار چیست؟ طاووس که در باغ نعیم افتادست دلِ من در هوسِ رویِ تو ای مونس جان خاکِ راهیست که در دستِ نسیم افتادست از سرِ کویِ تو زان رو که عظیم افتادست سایهٔ قَدِّ تو بر قالبم ای عیسی دم عکسِ روحیست که بر عَظمِ رَمیم افتادست آن که جز کعبه مقامش نَبُد از یادِ لبت بر درِ میکده دیدم که مقیم افتادست! حافظِ گمشده را با غمت ای عزیز اتحادیست که در عهد قدیم افتادست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/862 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خیز تا از درِ میخانه گُشادی طلبیم به رَهِ دوست نشینیم و مُرادی طلبیم به گدایی ز درِ میکده زادی طلبیم اشکِ آلودهٔ ما گر چه روان است ولی به رسالت سویِ او پاک نهادی طلبیم لذتِ داغِ غمت بر ما باد حرام اگر از جورِ غمِ تو دادی طلبیم نقطهٔ خالِ تو بر لوحِ بصر نَتوان زد مگر از مَردُمَکِ دیده مِدادی طلبیم به شکرخنده لَبَت گفت مَزادی طلبیم تا بُوَد نسخهٔ عِطری سودازده را از خطِ غالیه سایِ تو سوادی طلبیم چون غمت را نَتَوان یافت مگر در شاد ما به امّیدِ غمت خاطرِ شادی طلبیم بر درِ مدرسه تا چند نشینی ؟ خیز تا از درِ میخانه گُشادی طلبیم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/853 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
صَلاح از ما چه می‌جویی؟ که مستان را صَلا گفتیم به دورِ نرگسِ مستت سلامت را دعا گفتیم گَرَت باور بُوَد ور نه سخن این بود و ما گفتیم من از چشمِ تو ای ساقی خراب افتاده‌ام لیکن بلایی کز حبیب آید هِزارش مَرحَبا گفتیم اگر بر من نَبَخشایی پشیمانی خوری آخر به خاطر دار این معنی که در خدمت کجا گفتیم قَدَت گفتم که شمشاد است بس خِجلَت به بار آورد که این نسبت چرا کردیم و این بُهتان چرا گفتیم جزای آن که با زلفت سخن از چین خطا گفتیم تو آتش گشتی ای ولی با درنگرفت ز بدعهدیِّ گُل گویی حکایت با صبا گفتیم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/850 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم دلق ریا به آب خرابات برکشیم فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند غلمان ز روضه حور ز جنت به درکشیم بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم مستانه‌اش نقاب ز رخسار برکشیم کو جلوه‌ای ز ابروی او تا چو ماه نو گوی سپهر در خم چوگان زر کشیم حافظ نه حد ماست چنین لاف‌ها زدن پای از خویش چرا بیشتر کشیم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/845 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈