eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
عاشقِ رویِ جوانی خوشِ نوخاسته‌ام وز خدا دولتِ این غم به دعا خواسته‌ام تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام شَرمَم از خرقهٔ آلودهٔ خود می‌آید که بر او وصله به صد شُعبده پیراسته‌ام خوش بسوز از غَمَش ای شمع که اینک من نیز هم بدین کار کمربسته و برخاسته‌ام با چُنین حیرتم از دست بِشُد صرفهٔ کار در غم افزوده‌ام آنچ از و جان کاسته‌ام بو که در بَر کَشَد آن نوخاسته‌ام ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/915 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بُشری اِذِ السَّلامةُ حَلَّت بِذی سَلَم لِلّهِ حمدُ مُعتَرِفٍ غایةَ النِّعَم ؟_که_این_فتح_مژده_داد تا جان فِشانَمَش چو زر و سیم در قَدَم از بازگشتِ شاه در این طُرفِه منزل است آهنگِ خصم او به سراپردهٔ عَدَم پیمان شکن هرآینه گَردَد شکسته انَّ العُهودَ عِندَ مَلیکِ النُّهی ذِمَم می‌جست از سحابِ اَمل رحمتی ولی جز دیده‌اش مُعاینه بیرون نداد نَم الآنَ قَد نَدِمتَ و ما یَنفَعُ النَّدَم ساقی چو مَه رخ و از اهلِ راز بود حافظ بخورد باده و و فقیه هم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/914 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بازآی ساقیا که هواخواهِ خدمتم مشتاقِ بندگیّ و دعاگویِ دولتم بیرون شدی نُمای ز ظلماتِ حیرتم هر چند غرقِ بحرِ گناهم ز صد جهت تا آشْنایِ شدم ز اهل رحمتم عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم کاین بود سرنوشت ز دیوانِ قسمتم مِی خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار این موهبت رسید ز میراثِ فطرتم در دیدن تو هواخواهِ غربتم دریا و کوه در رَه و من خسته و ضعیف ای خِضْرِ پِی خجسته مدد کن به همتم دورم به صورت از درِ دولتسرایِ تو لیکن به جان و ز مقیمانِ حضرتم حافظ به پیشِ چشم تو خواهد سِپُرد جان در این خیالم اَر بدهد عمر مهلتم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/913 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دوش بیماری چشم تو بِبُرد از دستم لیکن از لطفِ لبت صورتِ جان می‌بستم دیرگاه است کز این جامِ هِلالی مستم از ثُباتِ خودم این نکته خوش آمد که به جُور در سرِ کویِ تو از پایِ طلب نَنْشَستم عافیت چشم مدار از منِ میخانه نشین که دَم از خدمتِ رندان زده‌ام تا هستم در رَهِ از آن سویِ فنا صد خطر است تا نگویی که چو عمرم به سر آمد، رَسْتَم ؟ چون به محبوبِ کمان ابرویِ خود پیوستم بوسه بر دُرجِ عقیقِ تو حلال است مرا که به افسوس و جفا مُهرِ وفا نشکستم صنمی لشکریَم غارتِ کرد و بِرَفت آه اگر عاطِفَتِ شاه نگیرد دستم رُتْبَتِ دانشِ به فلک بَر شده بود کرد غمخواریِ شمشادِ بلندت، پَستم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/912 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
به غیر از آن که بِشُد دین و دانش از دستم بیا بگو که ز چه طَرْف بَربَستَم به خاک پایِ عزیزت که عهد نشکستم چو ذَرِّه گرچه حقیرم، ببین به دولتِ که در هوایِ رُخَت، چون به مِهر پیوستم بیار باده که عمریست تا من از سَرِ اَمن به کُنجِ عافیت از بهرِ عیش نَنشَستَم اگر ز مردمِ هشیاری ای نصیحتگو سخن به خاک مَیَفکَن چرا که من مستم ؟ که خدمتی به سَزا برنیامد از دستم بسوخت و آن نگفت که مَرهمی بفرستم، که خاطرش خَستم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/911 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم طُرّه را تاب مده تا ندهی بر بادم یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم رخ برافروز که فارغ کنی از برگ قد برافراز که از سرو کنی آزادم یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم شهرهٔ شهر مشو تا نَنَهم سر در کوه شور منما تا نکنی فرهادم رحم کن بر من مسکین و به فریادم رَس تا به خاک در آصف نرسد فریادم حافظ از جور تو که بگرداند روی من از آن روز که در بند توام آزادم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/910 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
فاش می‌گویم و از گفتهٔ خود بندهٔ و از هر دو جهان آزادم ؟ که در این دامگَهِ چون افتادم من مَلَک بودم و فردوسِ بَرین جایَم بود آدم آورد در این دیرِ خراب آبادم سایهٔ طوبی و حور و لبِ حوض به هوایِ سرِ کویِ تو بِرَفت از یادم نیست بر لوحِ جز الفِ قامتِ دوست چه کُنَم؟ حرفِ دِگَر یاد نداد استادم یا رب از مادرِ گیتی به چه طالع زادم؟ تا شدم حلقه به گوشِ درِ میخانهٔ هر دَم آید غمی از نو به مبارکبادم می‌خورد خونِ مردمک دیده، سزاست که چرا به جگرگوشهٔ مردم دادم پاک کن چهرهٔ به سرِ زلف ز اشک ور نه این سیلِ دَمادَم بِبَرَد بنیادم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/909 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
مرا می‌بینی و هر دَم زیادَت می‌کنی دَردَم تو را می‌بینم و میلم زیادَت می‌شود هر دَم ،_نمی‌دانم_چه_سر_داری به درمانم نمی‌کوشی، نمی‌دانی مگر دردم؟ نه راه است این که بُگذاری مرا بر خاک و بُگریزی گُذاری آر و بازم پرس تا خاکِ رَهَت گردم ندارم دستت از دامن، به جز در خاک و آن دَم هَم که بر خاکم روان گَردی بگیرد دامنت گَردم فرو رفت از غمِ دَمَم دَم می‌دهی تا کی؟ دَمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم رُخَت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم کشیدم در بَرَت ناگاه و شد در تابْ گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و فِدا کردم تو خوش می‌باش با ، برو گو خصم جان می‌ده چو گرمی از تو می‌بینم، چه باک از خصمِ دَم سَردم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/908 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
سال‌ها پیرُویِ مذهبِ رندان کردم تا به فتویِ خِرَد حرص به زندان کردم قطعِ این مرحله با مرغِ سلیمان کردم سایه‌ای بر ریشم فِکَن ای گنجِ روان که من این خانه به سودایِ تو ویران کردم توبه کردم که نبوسم لبِ ساقی و کنون می‌گَزَم لب که چرا گوش به نادان کردم در خِلاف‌آمدِ عادت، بطلب کام که من کسب جمعیت از آن زلفِ پریشان کردم آن چه سلطانِ ازل گفت بکن، آن کردم دارم از لطفِ ازل جنَّتِ فردوس طمع گر چه دربانی میخانه فراوان کردم این که پیرانه‌سَرَم صحبتِ یوسف بنواخت اجر صبریست که در کلبهٔ احزان کردم صبح‌خیزی و سلامت طلبی چون هر چه کردم همه از دولتِ قرآن کردم گر به دیوانِ غزل صدرنشینم چه عجب؟ سال‌ها بندگیِ صاحبِ دیوان کردم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/907 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خدا چو صورتِ ابرویِ تو بست گشادِ کارِ من اندر کرشمه‌های تو بست زمانه تا قَصَبِ نرگس قبای تو بست ز کار ما و غنچه صد گره بگشود نسیم چو اندر پی هوای تو بست مرا به بندِ تو دوران چرخ راضی کرد ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست چو نافه بر مسکینِ من گره مفکن که عهد با سرِ زلفِ گره گشای تو بست خطا نگر، که امید در وفای تو بست ز دستِ جورِ تو گفتم ز شهر خواهم رفت به خنده گفت: که برو، که پای تو بست؟ ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/906 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دیشب به سیلِ اشک رَهِ خواب می‌زدم نقشی به یادِ خَطِّ تو بر آب می‌زدم جامی به یادِ گوشهٔ محراب می‌زدم هر مرغِ فکر کز سرِ شاخِ سخن بِجَست بازش ز طُرِّهٔ تو به مِضراب می‌زدم رویِ نگار در نظرم جلوه می‌نمود وز دور بوسه بر رخِ مهتاب می‌زدم چشمم به رویِ ساقی و گوشم به قولِ چنگ فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم بر کارگاهِ دیدهٔ بی‌خواب می‌زدم ساقی به صوتِ این غزلم کاسه می‌گرفت می‌گفتم این سرود و مِیِ ناب می‌زدم خوش بود وقتِ و فالِ مراد و کام بر نامِ عمر و دولتِ احباب می‌زدم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/905 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
به تیغم گَر کشد دستش نگیرم وگر تیرم زَنَد منّت پذیرم که پیشِ دست و بازویت بمیرم غمِ گیتی گر از پایم درآرد بجز ساغر که باشد دستگیرم؟ برآی ای آفتابِ صبحِ امّید که در دستِ شبِ هجران اسیرم به فریادم رَس ای پیرِ خرابات به یک جرعه جوانم کن که پیرم که من از پایِ تو سر بر نگیرم بسوز این خرقهٔ تقوا تو که گر آتش شَوَم در وی نگیرم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/893 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈