eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
منم که شهره شهرم به ورزیدن منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن که در طریقت ما کافریست رنجیدن به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن مراد ز تماشای باغ عالم چیست به دست مردم چشم از رخ تو چیدن به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن ز خط بیاموز مهر با رخ خوب که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن مبوس جز لب ساقی و جام می که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/825 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن یعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن چون دیدهٔ ما پرگلاب کن ایام چو عمر به رفتن شتاب کرد ساقی به دور بادهٔ شتاب کن بگشا به نرگس پرخواب مست را وز رشک چشم نرگس رعنا به خواب کن بوی بنفشه بشنو و زلف نگار گیر بنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن همچون حباب دیده به روی قدح گشای وین خانه را قیاس اساس از حباب کن حافظ وصال می‌طلبد از ره دعا یا رب دعای خسته مستجاب کن ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/823 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بخت از دهانِ دوست نشانم نمی‌دهد دولت خبر ز رازِ نهانم نمی‌دهد اینم همی‌سِتانَد و آنم نمی‌دهد مُردم در این فِراق و در آن پرده راه نیست یا هست و پرده دار نشانم نمی‌دهد زلفش کشید بادِ صبا چرخِ سِفله بین کانجا مجالِ بادِ وَزانَم نمی‌دهد چندان که بر کنار چو پرگار می‌شدم دوران چو نقطه رَه به میانم نمی‌دهد بدعهدیِ زمانه زمانم نمی‌دهد گفتم رَوَم به خواب و ببینم جمالِ دوست حافظ ز آه و ناله امانم نمی‌دهد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1007 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ز در درآ و شبستان ما منور کن هوای مجلس روحانیان معطر کن پیاله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن به چشم و ابروی جانان سپرده‌ام و جان بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن ستاره شب هجران نمی‌فشاند نور به بام قصر برآ و چراغ مه برکن بگو به خازن جنت که خاک این مجلس به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن به یک کرشمه صوفی وشم قلندر کن چو شاهدان چمن زیردست حسن تواند کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن فضول نفس حکایت بسی کند ساقی تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال بیا و خرگه خورشید را منور کن طمع به قند وصال تو حد ما نبود حوالتم به لب لعل همچو شکر کن لب پیاله ببوس به مستان ده بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن پس از ملازمت عیش و مه رویان ز کارها که کنی شعر از بر کن ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/821 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن چون ساغرت پُر است بنوشان و نوش کن پیش آی و گوشِ به پیام سروش کن برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن تسبیح و خرقه لذّت مستی نبخشدت همّت در این عمل طلب از می‌فروش کن پیران سخن ز تجربه گویند گفتمت هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن خواهی که زلف کشی ترک هوش کن با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست صد جان فدای نصیحت نیوش کن ساقی که جامت از می صافی تهی مباد چشم عنایتی به من دردنوش کن سرمست در قبای زرافشان چو بگذری یک بوسه نذر پشمینه‌پوش کن ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/820 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن کلاه گوشه به آیین سروری بشکن به زلف گوی که آیین بگذار به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن برون خرام و ببر گوی خوبی از همه کس سزای حور بده رونق پری بشکن به آهوان نظر آفتاب بگیر به ابروان دوتا قوس مشتری بشکن تو قیمتش به سر زلف عنبری بشکن چو عندلیب فصاحت فروشد ای تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/819 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را تَفَقُّدی نکند طوطی شکرخا را غرور حُسنت اجازت مگر نداد ای ؟ که پرسشی نکنی عَندَلیب را به خُلق و لطف توان کرد صید اهل نظر به بند و دام نگیرند مرغ دانا را ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست سَهی‌ قدانِ سیَه‌ چشمِ ماه‌ سیما را به یاد دار مُحِبّان بادپیما را جز این قَدَر نتوان گفت در جمال تو عیب که وضع مِهر و وفا نیست روی زیبا را در آسمان نه عجب گر به گفتهٔ سرود زُهره به رقص آورد مسیحا را ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/818 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
اَلمِنَّةُ لِلَّه که درِ میکده باز است زان رو که مرا بر در او روی نیاز است وان می که در آن جاست حقیقت، نه مجاز است از وی همه مستی و غرور است و تکبر وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است رازی که بَرِ غیر نگفتیم و نگوییم با دوست بگوییم که او محرم راز است شرحِ شِکَنِ زلفِ خَم اندر خَم جانان کوته نتوان کرد که این قصه دراز است رخسارهٔ محمود و کفِ پایِ ایاز است بردوخته‌ام دیده چو باز از همه عالم تا دیدهٔ من بر رُخِ زیبایِ تو باز است در کعبهٔ کوی تو هر آن کس که بیاید از قبلهٔ ابروی تو در عینِ نماز است ای مجلسیان، سوزِ مسکین از شمع بپرسید که در سوز و گداز است ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/817 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بالابلند نقش‌باز من کوتاه کرد قصه زهد دراز من با من چه کرد دیده معشوقه باز من می‌ترسم از خرابی ایمان که می‌برد محراب ابروی تو حضور نماز من گفتم به زرق بپوشم نشان غماز بود اشک و عیان کرد راز من مست است و یاد حریفان نمی‌کند ذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من گردد شمامه کرمش کارساز من نقشی بر آب می‌زنم از گریه تا کی شود قرین حقیقت مجاز من بر خود چو شمع خنده زنان گریه می‌کنم تا با تو سنگ چه کند سوز و ساز من زاهد چو از نماز تو کاری نمی‌رود هم مستی شبانه و راز و نیاز من حافظ ز گریه سوخت بگو ای صبا با شاه دوست پرور دشمن گداز من ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/816 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
می‌فکن بر صف رندان نظری بهتر از این بر در میکده می کن گذری بهتر از این سخت خوب است ولیکن قدری بهتر از این آن که فکرش گره از کار جهان بگشاید گو در این کار بفرما نظری بهتر از این ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم مادر دهر ندارد پسری بهتر از این بشنو از من که نگوید دگری بهتر از این کلک شکرین میوه نباتیست بچین که در این باغ نبینی ثمری بهتر از این ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/812 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
گفتم غمِ تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماهِ من شو گفتا اگر برآید گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید گفتم که بر خیالت راهِ نظر ببندم گفتا که شب‌رو است او از راهِ دیگر آید گفتم که بویِ زلفت گمراهِ عالَمَم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید گفتم خوشا هوایی کز بادِ صبح خیزد گفتا خُنُک نسیمی کز کویِ آید گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید گفتم رحیمت کِی عزمِ صلح دارد گفتا مگوی با کس تا وقتِ آن درآید گفتم زمانِ عِشرت دیدی که چون سر آمد گفتا خموش کاین غصّه هم سر آید ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1004 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
به جان پیر خرابات و حق صحبت او که نیست در سر من جز هوای خدمت او بیار باده که مستظهرم به همت او چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد که زد به خرمن ما آتش محبت او بر آستانه میخانه گر سری بینی مزن به پای که معلوم نیست نیت او بیا که دوش به مستی سروش عالم غیب نوید داد که عام است فیض رحمت او که نیست معصیت و زهد بی مشیت او نمی‌کند من میل زهد و توبه ولی به نام خواجه بکوشیم و فر دولت او مدام خرقه به باده در گرو است مگر ز خاک خرابات بود فطرت او ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/811 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈