eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
دردِ ما را نیست درمان الغیاث هجرِ ما را نیست پایان الغیاث الغیاث از جورِ خوبان، الغیاث در بهایِ بوسه‌ای جانی طلب می‌کنند این الغیاث خونِ ما خوردند این کافردلان ای مسلمانان چه درمان؟ الغیاث همچو روز و شب بی خویشتن گشته‌ام سوزان و گریان الغیاث ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/660 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاج سِزَد اگر همهٔ دَهَندَت باج به چینِ زلفِ تو ماچین و هند داده خراج بیاضِ رویِ تو روشن چو عارِضِ رُخِ روز سوادِ زلفِ سیاهِ تو هست ظلمت داج دهانِ شهدِ تو داده رواج آب خِضِر لبِ چو قندِ تو بُرد از نباتِ مصر رواج از این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافت که از تو دردِ ای جان، نمی‌رسد به عِلاج ؟ دلِ ضعیف که باشد، به نازکی چو زُجاج لبِ تو خضر و دهانِ تو آبِ حیوان است قدِ تو سرو و میان موی و بَر، به هیئت عاج فِتاد در هوایِ چون تو شَهی کمینه ذرهٔ خاکِ درِ تو بودی کاج ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/659 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
اگر به مذهبِ تو خونِ عاشق است مُباح صلاحِ ما همه آن است کان تو راست صلاح بَیاضِ رویِ چو ماهِ تو، فالِقُ الاَصباح ز چینِ زلفِ کمندت کسی نیافت خلاص از آن کمانچهٔ ابرو و تیرِ چشم، نَجاح ز دیده‌ام شده یک چشمه در کنار روان که آشنا نکند در میان آن، مَلّاح لبِ چو آبِ حیاتِ تو هست قُوَّتِ جان وجودِ خاکیِ ما را از اوست ذکرِ رَواح گرفت کام زو به صد هزار اِلحاح دعای جانِ تو وردِ زبان مشتاقان همیشه تا که بُوَد متصل مَسا و صَباح صَلاح و توبه و تقوی ز ما مجو ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/658 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دلِ من در هوایِ روی فَرُّخ بُوَد آشفته همچون مویِ فَرُّخ که برخوردار شد از روی فَرُّخ سیاهی نیکبخت است آن که دایم بُوَد همراز و هم زانوی فَرُّخ شَوَد چون بید لرزان سروِ آزاد اگر بیند قدِ فَرُّخ بده ساقی شرابِ ارغوانی به یادِ نرگسِ جادوی فَرُّخ ز غم پیوسته چون ابروی فَرُّخ نسیم مُشک تاتاری خِجِل کرد شمیم زلف عَنبربوی فَرُّخ اگر میلِ هر کس به جایست بُوَد میلِ من سوی فَرُّخ غلامِ همتِ آنم که باشد چو بنده و هندوی فَرُّخ ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/657 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
معاشران گره از زلفِ باز کنید شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید وَ اِنْ یَکاد بخوانید و در فَراز کنید رَباب و چنگ به بانگِ بلند می‌گویند که گوشِ هوش به پیغامِ اهلِ راز کنید به جانِ دوست که غم پرده بر شما نَدَرَد گر اعتماد بر الطافِ کارساز کنید میانِ عاشق و معشوق فَرق بسیار است چو ناز نماید، شما نیاز کنید که از مُصاحبِ ناجِنس اِحتِراز کنید هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به بر او نَمُرده به فتوایِ من نماز کنید وگر طلب کند اِنعامی از شما حَوالَتَش به لبِ کنید ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/990 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
روی بِنْمای و وجودِ خودم از یاد بِبَر خِرمنِ سوختگان را همه گو باد بِبَر گو بیا سیلِ غم و خانه ز بنیاد بِبَر زلفِ چون عَنبَرِ خامَش که ببوید؟ هیهات ای خامْ طمع، این سخن از یاد بِبَر سینه گو شعلهٔ آتشکدهٔ فارس بِکُش دیده گو آبِ رخِ دجلهٔ بغداد بِبَر دولتِ پیرِ مُغان باد که باقی سهل است دیگری گو برو و نامِ من از یاد بِبَر مزد اگر می‌طلبی طاعتِ استاد بِبَر روزِ مرگم نفسی وعدهٔ دیدار بده وان گَهَم تا به لَحَد فارغ و آزاد بِبَر دوش می‌گفت به مژگانِ درازت بِکُشم یا رب از خاطرش اندیشهٔ بیداد بِبَر حافظ اندیشه کن از نازکیِ خاطرِ برو از دَرگَهَش این ناله و فریاد بِبَر ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/983 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
هزار شُکر که دیدم به کامِ خویشت باز ز رویِ صدق و صفا گشته با دَمساز رفیقِ چه غم دارد از نَشیب و فراز غمِ حبیب نهان بِه ز گفت و گوی رقیب که نیست سینهٔ اربابِ کینه محرمِ راز اگر چه حُسنِ تو از غیر مُستَغنیست من آن نیَم که از این آیم باز چه گویَمَت که ز سوزِ درون چه می‌بینم ز اشک پُرس حکایت که من نیَم غَمّاز که کرد نرگسِ مستش سیَه به سرمهٔ ناز بدین سپاس که مجلس مُنَّوَر است به دوست گَرَت چو شمع جفایی رِسَد بسوز و بساز غَرَض کِرشمهٔ حُسن است ور نه نیست جمالِ دولتِ محمود را به زلفِ ایاز غزل سُرایی ناهید صرفه‌ای نَبَرَد در آن مَقام که برآورد آواز ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/975 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خیز و در کاسهٔ زر آبِ طَرَبناک انداز پیشتر زان که شَوَد کاسهٔ سَر خاک انداز حالیا غُلغُله در گنبدِ افلاک انداز چشمِ آلوده نظر، از رخِ جانان دور است بر رخِ او نظر از آینهٔ پاک انداز به سرِ سبزِ تو ای سرو که گر خاک شَوَم ناز از سَر بِنِه و سایه بر این خاک انداز دلِ ما را که ز مارِ سرِ زلفِ تو بِخَست از لبِ خود به شفاخانهٔ تریاک انداز آتشی از جگرِ جام، در املاک انداز غسل در اشک زدم کَاهلِ طریقت گویند پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز یا رب آن زاهدِ خودبین که به جز عیب ندید دودِ آهیش در آیینهٔ اِدراک انداز چون گُل از نَکهَتِ او جامه قبا کن وین قبا در رَهِ آن قامتِ چالاک انداز ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/968 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
به جانِ خواجه و حقِ قدیم و عهدِ درست که مونسِ دمِ صبحم، دعای دولت توست ز لوح سینه نیارَست نقشِ مهرِ تو شُست بکن معامله‌ای، وین شکسته بخر که با شکستگی ارزد به صد هزار درست زبان مور به آصف دراز گشت و رواست که خواجه خاتَمِ جم، یاوه کرد و باز نَجُست دلا طمع مَبر از لطف بی‌نهایت دوست چو لاف زدی سر بباز، چابک و چُست ،_که_خورشید_زایَد_از_نَفَسَت که از دروغ سیه روی گشت صبحِ نخست شدم ز دست تو کوه و دشت و هنوز نمی‌کنی به ترحم، نِطاق سلسله سست مرنج و از حِفاظ مجوی گناه باغ چه باشد چو این گیاه نَرُست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/951 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
چرا نه در پِیِ عزمِ دیارِ خود باشم چرا نه خاکِ سرِ کویِ خود باشم به شهرِ خود رَوَم و شهریارِ خود باشم ز مَحرمان سراپردهٔ وصال شَوَم ز بندگانِ خداوندگارِ خود باشم چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی که روزِ واقعه پیشِ نگارِ خود باشم ز دستِ بختِ گرانْ خواب و کارِ بی‌سامان گَرَم بُوَد گِلِه‌ای، رازدارِ خود باشم دگر بکوشم و مشغولِ کارِ خود باشم بُوَد که لطفِ ازل رهنمون شود وگرنه تا به ابد شرمسارِ خود باشم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/887 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
من دوستدارِ رویِ خوش و مویِ مَدهوشِ چَشمِ مست و مِیِ صافِ بی‌غَشَم آنگَه بگویمت که دو پیمانه دَر کَشَم من آدمِ بهشتیَم اما در این سفر حالی اسیرِ جوانان مَه وَشَم در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز اِسْتادِه‌ام چو شمع، مَتَرسان ز آتشم شیراز معدنِ لبِ لَعل است و کانِ حُسن من جوهریِّ مُفلِسَم، ایرا مُشَوَّشَم حقّا که مِی نمی‌خورم اکنون و سَرخوشم شهریست پُر کِرشمهٔ حوران ز شِش جهت چیزیم نیست وَر نه خریدارِ هر شِشَم بخت ار مدد دهد که کَشَم رَخت سویِ دوست گیسویِ حور گَرد فشاند ز مَفْرَشَم حافظ عروسِ طَبعِ مرا جلوه آرزوست آیینه‌ای ندارم از آن آه می‌کشم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/886 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خیالِ رویِ تو چون بُگذَرَد به چَشم دل از پِیِ نظر آید به سویِ روزنِ چَشم منم ز عالَم و این گوشهٔ مُعَیَّنِ چَشم بیا که لَعل و گَُهَر در نثارِ مَقْدَمِ تو ز گنج‌خانه می‌کشم به روزنِ چَشم سَحَر سِرِشکِ رَوانم سرِ خرابی داشت گَرَم نه خونِ جگر می‌گرفت دامنِ چَشم نخست روز که دیدم رخِ تو می‌گفت اگر رسَد خِلَلی، خونِ من به گردنِ چَشم ،_شبِ_دوش به راهِ باد نهادم چراغِ روشنِ چَشم به مردمی که دردمندِ را مَزَن به ناوَکِ مردم افکنِ چَشم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/885 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈