eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
تاب بنفشه می‌دهد طرّهٔ مشک‌سای تو پردهٔ غنچه می‌درد خندهٔ تو کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان قال و مقال عالَمی می‌کشم از برای تو دولت بین که چون از سر فقر و افتخار گوشهٔ تاج سلطنت می‌شکند گدای تو خرقهٔ زهد و جام مِی گر چه نه درخور همند این همه نقش می‌زنم از جهت رضای تو کاین سر پُر هوس شود خاک در سرای تو شاه‌نشین چشم من تکیه‌گه خیال توست جای دعاست شاه من بی‌تو مباد جای تو خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن حافظ خوش‌کلام شد مرغ سخن‌سرای تو ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/804 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو نگارین روی است و مشکین سایبان ابرو هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم هزاران گونه پیغام است و در میان ابرو روان گوشه گیران را جبینش طرفه که بر طرف سمن زارش همی‌گردد چمان ابرو که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو تو کافردل نمی‌بندی نقاب زلف و می‌ترسم که محرابم بگرداند خم آن ابرو اگر چه مرغ زیرک بود، در هواداری به تیر غمزه صیدش کرد، چشم آن کمان ابرو ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/803 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خط عذار که بگرفت ماه از او خوش حلقه‌ایست لیک به در نیست راه از او آن جا بمال چهره و بخواه از او ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاک دار کآیینه‌ایست جام جهان بین که آه از او کردار اهل صومعه‌ام کرد می پرست این دود بین که نامه من شد سیاه از او سلطان غم هر آن چه تواند بگو بکن من برده‌ام به باده فروشان پناه از او گو برفروز مشعله صبحگاه از او آبی به روزنامه اعمال ما فشان باشد توان سترد حروف گناه از او حافظ که ساز مطرب ساز کرد خالی مباد عرصه این بزمگاه از او آیا در این خیال که دارد گدای شهر روزی بود که یاد کند پادشاه از او ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/802 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
گلبن عیش می‌دمد ساقی کو باد بهار می‌وزد باده خوشگوار کو گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست ای دم صبح خوش نفس نافه زلف کو حسن فروشی نیست تحمل ای صبا دست زدم به خون بهر خدا نگار کو شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زد خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو مردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/801 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای پیک راستان خبر ما بگو احوال به بلبل دستان سرا بگو با آشنا سخن آشنا بگو برهم چو می‌زد آن سر زلفین مشکبار با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست گو این سخن معاینه در چشم ما بگو آن کس که منع ما ز خرابات می‌کند گو در حضور پیر من این ماجرا بگو بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر شاهانه ماجرای گناه گدا بگو بر این فقیر نامه آن محتشم بخوان با این گدا حکایت آن پادشا بگو جان‌ها ز دام زلف چو بر خاک می‌فشاند بر آن غریب ما چه گذشت ای صبا بگو جان پرور است قصهٔ ارباب معرفت رمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو حافظ گرت به مجلس او راه می‌دهند می نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/800 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خنک نسیم معنبر شمامه‌ای که در هوای تو برخاست بامداد پگاه که دیده آب شد از شوق خاک آن درگاه به یاد شخص نزارم که غرق خون است هلال را ز کنار افق کنید نگاه منم که بی تو نفس می‌کشم زهی خجلت مگر تو عفو کنی ور نه چیست عذر گناه ز دوستان تو آموخت در طریقت مهر سپیده دم که صبا چاک زد شعار سیاه ز تربتم بدمد سرخ به جای گیاه مده به خاطر نازک ملالت از من زود که تو خود این لحظه گفت بسم الله ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/799 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
عیشم مدام است از لعل کارم به کام است الحمدلله گه جام زر کش گه لعل ما را به رندی افسانه کردند پیران جاهل گمراه از دست زاهد کردیم توبه و از فعل عابد استغفرالله جانا چه گویم شرح فراقت چشمی و صد نم جانی و صد آه از قامتت سرو از عارضت ماه شوق لبت برد از یاد درس شبانه ورد سحرگاه ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/798 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
وصال او ز عمر جاودان به خداوندا مرا آن ده که آن به که راز دوست از دشمن نهان به به داغ بندگی مردن بر این در به جان او که از ملک جهان به خدا را از طبیب من بپرسید که آخر کی شود این ناتوان به گلی کان پایمال سرو ما گشت بود خاکش ز خون ارغوان به که این سیب زنخ زان بوستان به دلا دایم گدای کوی او باش به حکم آن که دولت جاودان به جوانا سر متاب از پند پیران که رای پیر از بخت جوان به شبی می‌گفت چشم کس ندیده‌ست ز مروارید گوشم در جهان به اگر چه زنده رود آب حیات است ولی ما از اصفهان به سخن اندر دهان دوست شکر ولیکن گفته از آن به ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/796 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
حالِ با تو گفتنم هوس است خبرِ شِنُفتَنَم هوس است از رقیبان نهفتنم هوس است شبِ قدری چنین عزیزِ شریف با تو تا روز خُفتنم هوس است وه که دُردانه‌ای چنین نازک در شبِ تار سُفتنم هوس است ای صبا امشبم مدد فرمای که سحرگه شکفتنم هوس است خاکِ راهِ تو رفتنم هوس است همچو به رغمِ مدعیان شعرِ رندانه گفتنم هوس است ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/795 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه حافظا در تنگت چو فرود آمد خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/794 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
در سرای مغان رفته بود و آب زده نشسته پیر و صلایی به و شاب زده ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده عذار مغبچگان راه آفتاب زده عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز شکسته کسمه و بر برگ زده گرفته ساغر فرشتهٔ رحمت ز جرعه بر رخ حور و پری زده شکر شکسته سمن ریخته رباب زده سلام کردم و با من به روی خندان گفت که ای خمارکش مفلس شراب زده که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده وصال دولت بیدار ترسمت ندهند که خفته‌ای تو در آغوش بخت خواب زده بیا به میکده که بر تو عرضه کنم هزار صف ز دعاهای مستجاب زده فلک جنیبه کش شاه نصرت الدین است بیا ببین ملکش دست در رکاب زده خرد که ملهم غیب است بهر کسب شرف ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/793 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای که با سلسلهٔ زلف دراز آمده‌ای فرصتت باد که دیوانه‌نواز آمده‌ای چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده‌ای پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ چون به هر برازندهٔ ناز آمده‌ای آب و آتش به هم آمیخته‌ای از لب لعل چشم بد دور که بس شعبده بازآمده‌ای آفرین بر نرم تو که از بهر ثواب کشتهٔ غمزهٔ خود را به نماز آمده‌ای مست و آشفته به خلوتگه راز آمده‌ای گفت دگرت خرقه شراب آلوده‌ست مگر از مذهب این طایفه بازآمده‌ای ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/792 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈