eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
دلا رَفیقِ سفر، بختِ نیکخواهت بس نسیمِ روضهٔ ، پیکِ راهت بس که سِیرِ معنوی و کُنجِ خانقاهت بس وگر کمین بِگُشایَد غمی ز گوشهٔ حریمِ درگهِ پیرِ مغان، پناهت بس به صَدرِ مَصْطَبه بنشین و ساغرِ مِی‌ نوش که این قَدَر ز جهان، کسبِ مال و جاهَت بس زیادتی مَطَلَب، کار بر خود آسان کن صُراحیِ مِیِ لعل و بُتی چو ماهَت بس تو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس هوایِ مسکن مألوف و عهدِ قدیم ز رهروانِ سفرکرده، عذرخواهت بس به مِنَّتِ دگران خو مَکُن که در دو جهان رضایِ ایزد و اِنعامِ پادشاهت بس به هیچ وِردِ دگر نیست ای دعایِ نیمْ شب و درسِ صبحگاهت بس ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/963 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دلم رمیدهٔ لولی‌وَشیست شورانگیز دروغ وَعده و قَتّال وَضع و رنگ آمیز هزار جامهٔ تقوی و خرقهٔ پرهیز خیالِ خالِ تو با خود به خاک خواهم برد که تا ز خالِ تو خاکم شود عَبیرآمیز فرشته نداند که چیست، ای ساقی بِخواه جام و به خاکِ آدم ریز پیاله بر کفنم بند، تا سحرگهِ حَشر به مِی ز بِبَرَم هولِ روزِ رستاخیز که جز وِلایِ تواَم نیستْ هیچْ دست آویز بیا که هاتفِ میخانه دوش با من گفت که در مَقامِ رضا باش و از قَضا مَگریز میانِ عاشق و معشوق هیچ نیست تو خود حجابِ خودی از میان برخیز ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/966 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
در دیر مغان آمد، قدحی در دست مست از می و میخواران از نرگس مستش مست وز قدِ بلندِ او بالای صنوبر پست آخر به چه گویم هست از خود خبرم، چون نیست وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم، چون هست شمع دمسازم، بنشست چو او برخاست و افغان ز نظربازان، برخاست چو او بنشست گر غالیه خوش بو شد، در گیسوی او پیچید ور وَسمه کمانکش گشت، در ابروی او پیوست هر چند که ناید باز، تیری که بشد از شست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/962 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
گُلعِذاری ز جهان ما را بس زین چمن سایهٔ آن سروِ روان ما را بس از گرانانِ جهان، رَطلِ گران ما را بس قصرِ فردوس به پاداشِ عمل می‌بخشند ما که رندیم و گدا، دیرِ مُغان ما را بس بنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین کاین اشارت ز جهانِ گذران، ما را بس نقدِ بازارِ جهان بِنگر و آزارِ جهان گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس ،_چه_حاجت_که_زیادت_طلبیم؟ دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس از درِ خویش خدا را به بهشتم مَفرست که سرِ کویِ تو از کون و مکان ما را بس حافظ از مَشْرَبِ قسمت گِلِه ناانصافیست طبعِ چون آب و غزل‌هایِ روان ما را بس ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/964 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
صوفی گُلی بچین و مُرَقَّع به خار بخش وین زهدِ خشک را به مِی خوشگوار بخش تسبیح و طَیلَسان به مِی و مِیگُسار بخش زُهدِ گران که شاهد و ساقی نمی‌خرند در حلقهٔ چمن به نسیمِ بهار بخش راهم شراب لعل زد ای میرِ عاشقان خونِ مرا به چاهِ زَنَخدانِ بخش یا رب به وقتِ گُل، گُنَهِ بنده عفو کن وین ماجرا به سروِ لبِ جویبار بخش زین بحر، قطره‌ای به منِ خاکسار بخش شکرانه را که چشم تو رویِ بتان ندید ما را به عفو و لطفِ خداوندگار بخش ساقی چو شاه نوش کند بادهٔ صَبوح گو جامِ زر به شب زنده دار بخش ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/956 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
باز آی و تنگِ مرا مونس جان باش وین سوخته را مَحرَمِ اسرارِ نهان باش ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش در خرقه چو آتش زدی ای عارفِ سالِک جهدی کن و سرحلقهٔ رندانِ جهان باش دلدار که گفتا به تواَم نگران است گو می‌رسم اینک به سلامت، نگران باش خون شد از حسرتِ آن لعلِ روان بخش ای دُرجِ محبت به همان مُهر و نشان باش ای سیلِ سرشک از عقبِ نامه روان باش حافظ که هوس می‌کندش جامِ جهان بین گو در نظرِ آصفِ جمشید مکان باش ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/959 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
شرابِ تلخ می‌خواهم که مردافکن بُوَد زورش که تا یک دَم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش مَذاقِ حرص و آز ای ، بشو از تلخ و از شورَش بیاور مِی که نَتْوان شد ز مکرِ آسمان ایمن به لَعبِ زهرهٔ چنگیّ و مرّیخِ سلحشورش کمندِ صیدِ بهرامی بیفکن، جامِ جم بردار که من پیمودم این صحرا، نه بهرام است و نه گورش بیا تا در مِی صافیت رازِ دَهر بِنْمایم به شرطِ آن که نَنْمایی به کج طبعانِ کورش سلیمان با چُنان حشمت، نظرها بود با مورش کمانِ ابرویِ جانان نمی‌پیچد سر از ولیکن خنده می‌آید، بدین بازویِ بی زورش ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/953 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
به دورِ لاله قدح گیر و بی‌ریا می‌باش به بویِ گُل نفسی همدمِ صبا می‌باش سه ماه مِی خور و نُه ماه پارسا می‌باش چو پیرِ سالِک به مِی حواله کند بنوش و منتظرِ رحمتِ خدا می‌باش گَرَت هواست که چُون جَم به سِرِّ غیب رَسی بیا و همدمِ جامِ جهان نما می‌باش چو غنچه گرچه فروبستگیست کارِ جهان تو همچو بادِ بهاری گره گشا می‌باش به هرزه طالبِ سیمرغ و کیمیا می‌باش مریدِ طاعتِ بیگانگان مشو ولی معاشرِ رندانِ پارسا می‌باش ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/957 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
اگر رفیقِ شفیقی درست پیمان باش حریفِ خانه و گرمابه و باش مگو که خاطرِ عُشّاق، گو پریشان باش گَرَت هواست که با خِضْر همنشین باشی نهان ز چشمِ سِکَندَر چو آبِ حیوان باش زبورِ نوازی نه کارِ هر مرغیست بیا و نوگُلِ این بلبلِ غزل خوان باش طریقِ خدمت و آیینِ بندگی کردن خدای را که رها کن به ما و سلطان باش ،_زنهار وز آن که با ما کرده‌ای پشیمان باش تو شمعِ انجمنی یکزبان و یکدل شو خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش کمالِ و حُسن در نظربازیست به نظر از نادرانِ دوران باش خموش و از جورِ ناله مکن تو را که گفت؟ که در رویِ خوب، حیران باش ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/958 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای صبا گر بُگذری بر ساحلِ رودِ اَرَس بوسه زن بر خاکِ آن وادی و مُشکین کُن نَفَس پُر صدایِ ساربانان بینی و بانگِ جرس مَحمِلِ جانان ببوس، به زاری عرضه دار کز فِراقت سوختم ای مهربان فریاد رس من که قولِ ناصحان را خوانَدمی قولِ رَباب گوشمالی دیدم از هجران که اینم پند بس عشرتِ شبگیر کن، مِی نوش کاندر راهِ شَبرُوان را آشنایی‌هاست با میرِ عَسَس ،_کارِ_بازی_نیست_ای_دل،_سر_بِباز زان که گویِ نَتْوان زد به چوگانِ هوس دل به رَغبت می‌سپارد جان به چشمِ مستِ گر چه هشیاران ندادند اختیارِ خود به کس طوطیان در شِکَّرِستان کامرانی می‌کنند و از تَحَسُّر دست بر سر می‌زند مسکین مگس نامِ گر برآید بر زبانِ کِلکِ دوست از جنابِ حضرتِ شاهم بس است این مُلتَمَس ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/965 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
فکرِ بلبل همه آن است که گُل شد گُل در اندیشه که چُون کُنَد در کارش خواجه آن است که باشد غَمِ خدمتکارش جایِ آن است که خون موج زَنَد در لعل زین تَغابُن که خَزَف می‌شکند بازارش بلبل از فیضِ آموخت سخن، ور نه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش ای که در کوچهٔ معشوقهٔ ما می‌گُذَری بر حذر باش، که سر می‌شکند دیوارش هر کجا هست خدایا به سلامت دارش صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای جانبِ عزیز است، فرومگذارش صوفیِ سرخوش از این دست که کج کرد کلاه به دو جامِ دگر آشفته شود دستارش دلِ که به دیدارِ تو خوگر شده بود نازپروردِ وصال است، مجو آزارش ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/954 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دردِ کشیده‌ام که مَپُرس زهرِ هجری چشیده‌ام که مَپُرس دلبری برگزیده‌ام که مپرس آن چنان در هوایِ خاکِ دَرَش می‌رود آبِ دیده‌ام که مپرس من به گوشِ خود از دهانش دوش سخنانی شنیده‌ام که مپرس سویِ من لب چه می‌گَزی که مگوی لبِ لعلی گَزیده‌ام که مپرس رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس همچو غریب در رَهِ به مَقامی رسیده‌ام که مپرس ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/961 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈