eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
زاهدِ خلوت نشین دوش به میخانه شد از سرِ پیمان بِرَفت با سرِ پیمانه شد باز به یک جرعه می، عاقل و فرزانه شد شاهدِ عهدِ شباب آمده بودش به خواب باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد مُغْبَچه‌ای می‌گذشت راهزنِ دین و در پِی آن آشنا از همه بیگانه شد آتشِ رخسارِ خرمنِ بلبل بسوخت چهرهٔ خندانِ شمع آفتِ پروانه شد قطرهٔ بارانِ ما گوهرِ یکدانه شد نرگسِ ساقی بِخوانْد، آیتِ افسونگری حلقهٔ اورادِ ما مجلسِ افسانه شد منزلِ کنون بارگهِ پادشاست دل بَرِ رفت جان بَرِ جانانه شد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1072 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دوش از جنابِ آصف، پیکِ بشارت آمد کز حضرتِ سلیمان، اشارت آمد ،_از_آبِ_دیده_گِل_کن ویرانسرایِ را، گاهِ عمارت آمد این شرحِ بی‌نهایت، کز زلفِ گفتند حرفیست از هزاران، کاندر عبارت آمد عیبم بپوش زنهار، ای خرقهٔ می آلود کان پاکِ پاکدامن، بهرِ زیارت آمد امروز جایِ هر کس، پیدا شود ز خوبان کان ماهِ مجلس افروز، اندر صدارت آمد ،_معراج_آسمان_است همت نگر که موری، با آن حقارت آمد از چشمِ شوخش ای ، ایمانِ خود نگه دار کان جادویِ کمانکش، بر عزمِ غارت آمد آلوده‌ای تو ، فیضی ز شاه درخواه کان عنصرِ سَماحت، بهرِ طهارت آمد دریاست مجلسِ او، دَریاب وقت و دُر یاب هان ای زیان رسیده، وقتِ تجارت آمد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1071 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
عشقِ تو نهالِ حیرت آمد وصلِ تو کمالِ حیرت آمد هم بر سرِ حیرت آمد یک بنما که در رَهِ او بر چهره نه خالِ حیرت آمد نه وصل بِمانَد و نه واصل آن جا که خیالِ حیرت آمد از هر طرفی که گوش کردم آوازِ سؤالِ حیرت آمد آن را که جلالِ حیرت آمد سر تا قدمِ وجودِ در ، نهالِ حیرت آمد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1070 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
مژده ای که دگر بادِ صبا بازآمد هدهد خوش خبر از طَرْفِ سبا بازآمد که سلیمانِ از بادِ هوا بازآمد عارفی کو که کُنَد فَهْم زبانِ سوسن تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد مردمی کرد و کرم لطفِ خداداد به من کان بتِ ماه رخ از راهِ وفا بازآمد لاله بویِ مِی نوشین بشنید از دمِ صبح داغ بود، به امّیدِ دوا بازآمد تا به گوشِ آوازِ درا بازآمد گر چه دَرِ رَنجِش زد و پیمان بِشِکست لطف او بین که به لطف از درِ ما بازآمد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1068 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
در نمازم خَمِ ابرویِ تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد باده صافی شد و مرغانِ چمن مست شدند موسمِ عاشقی و کار به بنیاد آمد بویِ بهبود ز اوضاعِ جهان می‌شنوم شادی آورد و بادِ صبا شاد آمد ای عروسِ هنر از بخت شکایت مَنِما حجلهٔ حُسن بیارای که داماد آمد دلبرِ ماست که با حُسنِ خداداد آمد زیر بارند درختان که تعلق دارند ای خوشا سرو که از بارِ غم آزاد آمد مطرب از گفتهٔ غزلی نَغز بخوان تا بگویم که ز عهدِ طربم یاد آمد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1069 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
صبا به تهنیتِ پیرِ می فروش آمد که موسمِ طرب و عیش و ناز و نوش آمد درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد تنورِ لاله چنان برفروخت بادِ بهار که غنچه غرقِ عرق گشت و به جوش آمد به گوشِ هوش نیوش از من و به کوش که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد ز فکرِ تفرقه بازآی تا شوی مجموع به حکمِ آن که چو شد اهرمن سروش آمد چه گوش کرد؟ که با ده زبان خموش آمد چه جایِ صحبتِ نامحرم است مجلسِ انس؟ سرِ پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد ز خانقاه به میخانه می‌رود مگر ز مستیِ زهدِ ریا به هوش آمد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1067 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
سحرم دولتِ بیدار به بالین آمد گفت برخیز که آن خسرو آمد تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد مژدگانی بده ای خلوتیِ نافه گشای که ز صحرایِ خُتَن آهویِ مُشکین آمد گریه آبی به رخِ سوختگان بازآورد ناله فریادرَسِ عاشقِ مسکین آمد مرغِ باز هوادارِ کمان ابروییست ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد که به کامِ ما آن بشد و این آمد رسمِ بدعهدیِ ایام چو دید ابرِ بهار گریه‌اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد چون صبا گفتهٔ بشنید از بلبل عَنبرافشان به تماشایِ رَیاحین آمد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1066 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
نه هر که چهره برافروخت داند نه هر که آینه سازد سِکندری داند کلاه داری و آیینِ سروری داند تو بندگی چو گدایان به شرطِ مزد مکن که دوست خود روشِ بنده پروری داند غلامِ همتِ آن رندِ عافیت سوزم که در گداصفتی کیمیاگری داند وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند که آدمی بچه‌ای، پری داند هزار نکتهٔ باریکتر ز مو این جاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند مدارِ نقطهٔ بینش ز خالِ توست مرا که قدرِ گوهرِ یک دانه جوهری داند به قَدّ و چهره هر آنکس که شاهِ خوبان شد جهان بگیرد اگر دادگستری داند ز شعرِ کسی بُوَد آگاه که لطفِ طبع و سخن گفتن دری داند ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1065 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
هر که شد محرمِ در حرمِ بِمانْد وان که این کار ندانست در انکار بِمانْد شُکر ایزد که نه در پردهٔ پندار بِمانْد صوفیان واسِتَدَنْد از گروِ مِی همه رَخْت دلقِ ما بود که در خانهٔ خَمّار بِمانْد محتسب شد و فِسقِ خود از یاد بِبُرد قصهٔ ماست که در هر سرِ بازار بِمانْد هر مِیِ لعل کز آن دستِ بلورین سِتَدیم آبِ حسرت شد و در چشمِ گهربار بِمانْد جاودان کس نشنیدیم که در کار بِمانْد گشت بیمار که چون چشمِ تو گردد نرگس شیوهٔ تو نَشُدَش و بیمار بِمانْد از صدایِ سخنِ ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبدِ دَوّار بِمانْد داشتم و صد عیبِ مرا می‌پوشید خرقه رهنِ مِی و مطرب شد و زُنّار بِمانْد بر جمالِ تو چنان صورتِ چین حیران شد که حدیثش همه جا در در و دیوار بِمانْد به تماشاگَهِ زلفش روزی شد که بازآید و جاوید گرفتار بِمانْد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1064 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
رسید مژده که ایامِ غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را کسی مُقیمِ حریمِ حَرم نخواهد ماند چه جایِ شُکر و شکایت ز نقشِ نیک و بد است؟ چو بر صحیفهٔ هستی رقم نخواهد ماند سرودِ مجلسِ جمشید گفته‌اند این بود که جامِ باده بیاور که جم نخواهد ماند که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند توانگرا درویشِ خود به دست آور که مخزنِ زَر و گنجِ دِرَم نخواهد ماند بدین رَواقِ زَبَرجَد نوشته‌اند به زر که جز نِکوییِ اهلِ کرم نخواهد ماند ز مِهْربانیِ جانان طمع مَبُر که نقشِ جور و نشانِ ستم نخواهد ماند ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1063 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ساقیا آمدنِ عید، مبارک بادت وان مَواعید که کردی، مَرَواد از یادت برگرفتی ز حریفان و می‌دادت برسان بندگیِ دختر رَز، گو به درآی که دَمُ و همت ما کرد ز بند آزادت شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست جای غم باد، مَر آن ، که نخواهد شادت شکر ایزد که ز تاراجِ خزان رخنه نیافت بوستان سمن و سرو و و شمشادت طالع نامور و دولت مادرزادت حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح ور نه طوفانِ حوادث بِبَرَد بُنیادت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1062 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای پستهٔ تو خنده زده بر حدیثِ قند مشتاقم از برای خدا یک شِکَر بخند زین قصه بگذرم که سخن می‌شود بلند خواهی که برنخیزدت از دیده رودِ خون دل در وفایِ صحبتِ رودِ کَسان مَبَند گر جلوه می‌نمایی و گر طعنه می‌زنی ما نیستیم معتقدِ خودپسند ز آشفتگی من آگاه کِی شود؟ آن را که نگشت گرفتارِ این کمند ؟ تا جانِ خود بر آتش رویش کنم سپند جایی که ما به شِکَرخنده دَم زند ای پسته کیستی تو، خدا را به خود مخند حافظ چو تَرکِ غمزهٔ تُرکان نمی‌کنی دانی کجاست جای تو؟ خوارزم یا خجند ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1061 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈