eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
آن کز او خانهٔ ما جایِ پَری بود سر تا قدمش چون پَری از عیب بَری بود بیچاره ندانست که سفری بود تنها نه ز رازِ من پرده برافتاد تا بود فلک، او پرده دری بود منظورِ خردمندِ من آن ماه که او را با حُسنِ ادب صاحب نظری بود از چنگِ مَنَش اختر بَدمِهر به در برد آری چه کنم؟ دولتِ دورِ قمری بود ،_که_تو_درویشی_و_او_را در مملکتِ حُسن سَرِ تاجْوَری بود اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود خوش بود لبِ آب و و سبزه و نسرین افسوس که آن گنجِ روان رهگذری بود خود را بکش ای بلبل از این رشک که گُل را با بادِ صبا وقتِ سحر جلوه گری بود هر گنجِ سعادت که خدا داد به از یُمنِ دعایِ شب و وِردِ سَحَری بود ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1021 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
در ازل هر کو به فیضِ دولت ارزانی بُوَد تا ابد جامِ مرادش همدمِ جانی بُوَد گفتم این شاخ ار دهد باری، پشیمانی بُوَد خود گرفتم کَافکَنَم سجاده چون سوسن به دوش همچو گُل بر خِرقه رنگِ مِی مسلمانی بُوَد بی چراغِ جام در خلوت نمی‌یارم نشست زان که کُنجِ اهلِ باید که نورانی بُوَد همتِ عالی طلب جامِ مُرَصَّع گو مباش رند را آبِ عِنَب یاقوتِ رُمّانی بُوَد ،_سهلش_مبین کاندر این کشور گدایی، رَشکِ سلطانی بُوَد نیک نامی خواهی ای با بَدان صحبت مدار خودپسندی جانِ من بُرهانِ نادانی بُوَد مجلسِ اُنس و بهار و بحثِ شعر اندر میان نَستَدَن جامِ مِی از جانان گران جانی بُوَد دی عزیزی گفت می‌خورد پنهان شراب ای عزیزِ من! نه عیب آن بِه که پنهانی بود؟ ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1019 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
چو بشنوی سخن اهل مگو که خطاست سخن شناس نه‌ای جان من، خطا این جاست تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست در اندرون من خسته ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب بنال، هان که از این پرده کار ما به نواست مرا به کار جهان هرگز التفات نبود رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست چنین که صومعه آلوده شد ز خون گرم به باده بشویید حق به دست شماست از آن به دیرِ مغانم عزیز می‌دارند که آتشی که نمیرد همیشه در ماست چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب که رفت عمر و هنوزم دِماغ پُر ز هواست ندای تو دیشب در اندرون دادند فضای سینه هنوز پر ز صداست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1017 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
کنون که در چمن آمد گُل از عَدَم به وجود بنفشه در قدمِ او نهاد سر به سجود ببوس غَبغَب ساقی به نغمهٔ نی و عود به دورِ گُل منشین بی شراب و شاهد و چنگ که همچو روزِ بقا هفته‌ای بُوَد معدود شد از خروجِ رِیاحین چو آسمان روشن- زمین، به اخترِ میمون و طالعِ مسعود ز دستِ شاهدِ نازک‌عِذار عیسی‌دَم شراب نوش و رها کن حدیثِ عاد و ثمود ولی چه سود که در وِی نه ممکن است خُلُود چو سوار شَوَد بر هوا سلیمان‌وار سحر که مرغ درآید به نغمهٔ داوود- به باغ، تازه کن آیینِ دینِ زردشتی کنون که لاله برافروخت آتشِ نمرود بخواه جامِ صَبوحی به یادِ آصفِ عهد وزیرِ مُلکِ سلیمان، عمادِ دین، محمود بُوَد که مجلس به یمن تربیتش هر آنچه می‌طلبد جمله باشدش موجود ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1018 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
از دیده خونِ همه بر رویِ ما رَوَد بر رویِ ما ز دیده چه گویم چه‌ها رَوَد بر باد اگر رَوَد ما زان هوا رود خورشیدِ خاوری کُنَد از رَشک جامه چاک گر ماهِ مِهرپرورِ من در قبا رود بر خاکِ راهِ نهادیم رویِ خویش بر رویِ ما رواست اگر آشنا رود سیل است آبِ دیده و هر کس که بگذرد گر خود ز سنگ بُوَد هم ز جا رود زان رهگذر که بر سرِ کویش چرا رود حافظ به کوی میکده دایم به صدقِ چون صوفیانِ صومعه دار از صفا رود ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1016 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
چو دست بر سرِ زلفش زنم به تاب رَوَد ور آشتی طلبم با سرِ عِتاب رَوَد زَنَد به گوشهٔ ابرو و در نقاب رود شبِ شراب خرابم کُنَد به بیداری وگر به روز شکایت کنم به خواب رود طریقِ پرآشوب و فتنه است ای بیفتد آن که در این راه با شتاب رود گدایی درِ جانان به سلطنت مفروش کسی ز سایهٔ این در به آفتاب رود بَیاض کم نَشَوَد گر صد انتخاب رود حباب را چو فِتَد بادِ نخوت اندر سر کلاه داریَش اندر سرِ شراب رود حجابِ راه تویی از میان برخیز خوشا کسی که در این راه بی‌حجاب رود ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1015 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
از سرِ کویِ تو هر کو به ملالت برود نرود کارش و آخِر به خجالت برود به تَجَمُّل بنشیند به جَلالت برود سالک از نورِ هدایت بِبَرَد راه به دوست که به جایی نرسد گر به ضَلالت برود کامِ خود آخرِ عمر از مِی و معشوق بگیر حیفِ اوقات که یک سر به بطالت برود ای گمگشته خدا را مددی که غریب اَر نَبَرَد رَه، به برود کس ندانست که آخِر به چه برود حافظ از چشمهٔ حکمت به کف آور جامی بو که از لوحِ نقشِ جهالت برود ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1014 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
هرگزم نقشِ تو از لوحِ و جان نَرَوَد هرگز از یادِ من آن سروِ خرامان نَرَوَد به جفایِ فلک و غُصهٔ دوران نرود در ازل بست با سرِ زلفت پیوند تا ابد سر نَکَشَد، وز سرِ پیمان نرود هر چه جز بارِ غمت بر مسکینِ من است برود از من وز من آن نرود آن چُنان مِهر توام در و جان جای گرفت که اگر سر برود، از و از جان نرود درد دارد چه کُنَد کز پِی درمان نرود هر که خواهد که چو نشود سرگردان دل به خوبان ندهد وز پِی ایشان نرود ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1013 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خوشا که مدام از پِی نظر نرود به هر دَرَش که بخوانند بی‌خبر نرود ولی چگونه مگس از پِی شکر نرود سوادِ دیدهٔ غمدیده‌ام به اشک مشوی که نقشِ خالِ توام هرگز از نظر نرود ز من چو بادِ صبا بویِ خود دریغ مدار چرا که بی سرِ زلفِ توام به سر نرود دلا مباش چنین هرزه گَرد و هرجایی که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود که آبرویِ شریعت بدین قَدَر نرود منِ گدا هوس سروقامتی دارم که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود تو کز مکارمِ اخلاق عالَمی دگری وفایِ عهدِ من از خاطرت به در نرود سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم چگونه چون قلمم دودِ به سر نرود به تاجِ هدهدم از رَه مَبَر که بازِ سفید چو باشه در پِی هر صیدِ مختصر نرود بیار باده و اول به دستِ ده به شرطِ آن که ز مجلس سخن به در نرود ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1012 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ساقی حدیثِ سرو و و لاله می‌رود وین بحث با ثَلاثهٔ غَسّاله می‌رود کار این زمان ز صنعتِ دَلّاله می‌رود شِکَّرشِکن شَوَند همه طوطیانِ هند زین قندِ پارسی که به بَنگاله می‌رود طِیِّ مکان ببین و زمان در سلوکِ شعر کاین طفل یک شبه رَهِ یک ساله می‌رود آن چشمِ جادوانهٔ عابدفریب بین کش کاروانِ سِحْر ز دنباله می‌رود مکّاره می‌نشیند و مُحتاله می‌رود بادِ بهار می‌وزد از گُلْسِتانِ شاه وز ژاله باده در قدحِ لاله می‌رود حافظ ز شوقِ مجلس سلطان غیاثِ دین غافل مشو که کارِ تو از ناله می‌رود ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1011 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ترسم که اشک در غمِ ما پرده‌در شود وین رازِ سر به مُهر به عالَم سَمَر شود آری شود، ولیک به خونِ جگر شود خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دستِ غم خلاصِ من آن جا مگر شود از هر کرانه تیرِ دعا کرده‌ام روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود ای جان حدیثِ ما بَرِ بازگو لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود آری به یُمْنِ لطفِ شما خاک زر شود در تنگنایِ حیرتم از نخوت رقیب یا رب مباد آن که گدا معتبر شود بس نکته غیرِ حُسن بِباید که تا کسی مقبولِ طبعِ مردم صاحب نظر شود این سرکشی که کنگره کاخِ وصل راست سرها بر آستانهٔ او خاک در شود حافظ چو نافهٔ سرِ زلفش به دستِ توست دم درکش ار نه بادِ صبا را خبر شود ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1010 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
گر چه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشود تا ریا وَرزَد و سالوس مسلمان نشود حَیَوانی که ننوشد مِی و انسان نشود گوهرِ پاک بِباید که شود قابلِ فیض ور نه هر سنگ و گِلی، لؤلؤ و مرجان نشود اسمِ اعظم بِکُنَد کارِ خود ای ، خوش باش که به تَلبیس و حیَل، دیو مسلمان نشود عشق می‌ورزم و امّید که این فَنِّ شریف چون هنرهایِ دگر موجب حِرمان نشود سببی ساز خدایا که پشیمان نشود حُسنِ خُلقی ز خدا می‌طلبم خویِ تو را تا دگر خاطرِ ما از تو پریشان نشود ذره را تا نَبُوَد همّتِ عالی طالبِ چشمهٔ خورشیدِ درخشان نشود ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1009 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈