eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
گر دست دهد خاکِ کفِ پایِ نگارم بر لوحِ بَصَر خطِّ غباری بنگارم از موجِ سرشکم که رسانَد به کنارم پروانهٔ او گر رسدم در طلبِ جان چون شمع همان دَم به دَمی جان بِسِپارَم امروز مَکَش سر ز وفایِ من و اندیش زان شب که من از غم به دعا دست برآرم زلفین سیاهِ تو به عُشّاق دادند قراری و بِبُردَند قرارم کان بویِ شفابخش بُوَد دفعِ خُمارم گر قلبِ را نَنَهد دوست عیاری من نقدِ روان در دَمَش از دیده شمارم دامن مَفِشان از منِ خاکی که پس از من زین در نتواند که بَرَد باد غبارم حافظ لبِ لَعلَش چو مرا جانِ عزیز است عمری بُوَد آن لحظه که جان را به لب آرم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/900 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ز دستِ کوتهِ خود زیرِ بارم که از بالابلندان شرمسارم وگر نه سر به برآرم ز چشمِ من بپرس اوضاعِ گردون که شب تا روز اختر می‌شمارم بدین شکرانه می‌بوسم لبِ جام که کرد آگه ز رازِ روزگارم اگر گفتم دعایِ مِی فروشان چه باشد؟ حقِّ نعمت می‌گزارم که زورِ مردم آزاری ندارم سری دارم چو مست لیکن به لطف آن سری امیدوارم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/902 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
هر چند پیر و خسته و ناتوان شدم هر گَه که یادِ رویِ تو کردم جوان شدم بر مُنتهایِ همَّتِ خود کامران شدم ای گُلبُن جوان بَرِ دولت بخور که من در سایهٔ تو بلبلِ باغِ جهان شدم اول ز تحت و فوقِ وجودم خبر نبود در مکتبِ غمِ تو چُنین نکته دان شدم قسمت حوالتم به خرابات می‌کند هر چند کاین چُنین شدم و آن چُنان شدم کز ساکنانِ درگهِ پیرِ مغان شدم در شاهراهِ دولتِ سرمد به تختِ بخت با جامِ مِی به کامِ دوستان شدم از آن زمان که فتنهٔ چشمت به من رسید ایمن ز شرِّ فتنهٔ آخرزمان شدم من پیرِ سال و ماه نیَم، بی‌وفاست بر من چو عمر می‌گذرد پیر از آن شدم دوشم نوید داد عنایت که بازآ که من به عفوِ گناهت ضمان شدم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/904 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم همچُنان چشمِ گشاد از کَرَمَش می‌دارم خونِ عکس برون می‌دهد از رخسارم پردهٔ مطربم از دست برون خواهد برد آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم پاسبانِ حرمِ شده‌ام شب همه شب تا در این پرده جز اندیشه او نَگْذارم منم آن شاعرِ ساحر که به افسونِ سخن از نِیِ کِلک، همه قند و شِکَر می‌بارم کو نسیمی ز عنایت که کُنَد بیدارم؟ چون تو را در گذر ای نمی‌یارم دید با که گویم که بگوید سخنی با ؟ دوش می‌گفت که همه روی است و ریا بجز از خاکِ درش با که بُوَد بازارم؟ ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/901 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خلوت گُزیده را به تماشا چه است چون کوی دوست هست به صحرا چه است کآخِر دمی بپرس که ما را چه است ای پادشاهِ حُسن خدا را بسوختیم آخِر سؤال کن که گدا را چه است اربابِ و زبان سؤال نیست در حضرت کریم، تمنا چه است محتاج قصه نیست گرت قصدِ خون ماست چون رخت از آن توست، به یغما چه است اظهار احتیاج، خود آن جا چه است آن شد که بارِ منتِ مَلّاح بردمی گوهر چو دست داد به دریا چه است ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست احباب ، به اعدا چه است ای عاشقِ گدا چو لبِ روح بخش می‌داندت وظیفه، تقاضا چه است حافظ! تو ختم کن که هنر خود عیان شود با مدعی نزاع و مُحاکا چه است ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/895 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خیالِ نقشِ تو در کارگاهِ دیده کشیدم به صورتِ تو نگاری ندیدم و نشنیدم به گَردِ سروِ خرامانِ قامتت نرسیدم امید در شبِ زلفت به روزِ عمر نبستم طمع به دورِ دهانت ز کامِ بِبُریدم به شوق چشمهٔ نوشت چه قطره‌ها که فشاندم ز لَعلِ باده فروشت چه که خریدم ز غمزه بر ریشم چه تیرها که گشادی ز غصه بر سرِ کویت چه بارها که کشیدم که بویِ خونِ ریش از آن تراب شنیدم گناهِ چشمِ سیاهِ تو بود و گردنِ که من چو آهویِ وحشی ز آدمی بِرَمیدم چو غنچه بر سرم از کویِ او گذشت نسیمی که پرده بر خونین به بویِ او بِدَریدَم به خاکْ پایِ تو سوگند و نورِ دیدهٔ که بی رخِ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/903 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
مزن بر ز نوکِ غمزه تیرم که پیشِ چشمِ بیمارت بمیرم زکاتم دِه که مسکین و فقیرم چو طفلان تا کِی ای زاهد، فریبی به سیبِ بوستان و شهد و چُنان پُر شد فضایِ سینه از دوست که فکرِ خویش گم شد از ضمیرم قدح پُر کن که من در دولتِ جوانبخت جهانم گر چه پیرم که روزِ غم به جز ساغر نگیرم مبادا جز حسابِ مُطرب و مِی اگر نقشی کشد کِلکِ دبیرم در این غوغا که کَس کَس را نپُرسد من از پیرِ مُغان منّت پذیرم خوشا آن دَم کز اِستغنایِ مستی فَراغت باشد از شاه و وزیرم من آن مرغم که هر شام و سحرگاه ز بامِ عرش می‌آید صَفیرم چو گنج او در سینه دارم اگر چه مُدَّعی بیند حقیرم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/892 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
نمازِ شامِ غریبان چو گریه آغازم به مویه‌هایِ غریبانه قِصه پردازم که از جهان رَه و رسمِ سفر براندازم من از دیارِ حبیبم نه از بِلاد غریب مُهَیمَنا به رفیقانِ خود رَسان بازم خدای را مددی ای رفیقِ رَه تا من به کویِ میکده دیگر عَلَم برافرازم خِرَد ز پیریِ من کِی حساب برگیرد؟ که باز با صَنَمی طفل، می‌بازم عزیز من، که به جز باد نیست دَمسازم هوایِ منزل ، آب زندگانیِ ماست صبا بیار نسیمی ز خاکِ سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی شکایت از کِه کنم؟ خانگیست غَمّازَم ز چَنگِ زهره شنیدم که صبحدم می‌گفت غلامِ خوش لهجهٔ خوش آوازم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/891 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
گر دست رَسَد در سرِ زُلفینِ تو بازم چون گوی چه سرها که به چوگانِ تو بازم در دست، سرِ مویی از آن عمرِ درازم پروانهٔ راحت بده ای شمع که امشب از آتشِ پیش تو چون شمع گُدازم آن دَم که به یک خنده دَهَم جان چو صُراحی مستانِ تو خواهم که گُزارَند نمازم چون نیست نمازِ منِ آلوده نمازی در میکده زان کم نَشَوَد سوز و گُدازم محراب و کمانچه ز دو ابرویِ تو سازم گر خلوتِ ما را شبی از رخ بِفُروزی چون صبح بر آفاقِ جهان سر بِفَرازم محمود بُوَد عاقبتِ کار در این راه گر سر بِرَوَد در سرِ سودایِ اَیازم حافظ غمِ با که بگویم؟ که در این دور جز جام نشاید که بُوَد محرمِ رازم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/890 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزم طایرِ قُدسم و از دامِ جهان برخیزم از سرِ خواجگیِ کون و مکان برخیزم یا رب از ابرِ هدایت بِرَسان بارانی پیشتر زان که چو گَردی ز میان برخیزم بر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشین تا به بویت ز لحد رقص کُنان برخیزم خیز و بالا بنما ای بتِ حرکات کز سرِ جان و جهان دست فشان برخیزم تا سحرگه ز کنارِ تو جوان برخیزم روز مرگم نفسی مهلتِ دیدار بده تا چو ز سرِ جان و جهان برخیزم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/888 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
در خراباتِ مُغان گر گذر افتد بازم حاصلِ خرقه و سجاده، روان دربازم خازنِ میکده فردا نَکُنَد در، بازم ور چو پروانه دهد دست، فَراغِ بالی جز بدان عارضِ شمعی نَبُوَد پروازم صحبتِ حور نخواهم که بُوَد عینِ قُصور با خیالِ تو اگر با دِگری پردازم سِرِّ سودایِ تو در سینه بماندی پنهان چشمِ تَردامن اگر فاش نکردی رازم به هوایی که مگر صید کُنَد شهبازم همچو چنگ ار به کناری ندهی کامِ از لبِ خویش چو نِی یک نفسی بِنْوازم ماجرایِ خون گشته نگویم با کس زان که جز تیغِ غمت نیست کسی دَمسازم گر به هر موی، سری بر تنِ باشد همچو زلفت همه را در قدمت اندازم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/889 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
رَواقِ منظرِ چشمِ من آشیانهٔ توست کَرَم نما و فرود آ که خانه خانهٔ توست لطیفه‌های عجب زیرِ دام و دانهٔ توست دلت به وصلِ ای بلبل صبا خوش باد که در چمن همه عاشقانهٔ توست عِلاج ضعفِ ما به لب حوالت کن که این مُفَرِّحِ یاقوت، در خزانهٔ توست به تن مُقصرم از دولتِ ملازمتت ولی خلاصهٔ جان خاکِ آستانهٔ توست دَرِ خزانه، به مهر تو و نشانهٔ توست تو خود چه لعبتی ای شهسوارِ کار که توسنی چو فلک، رامِ تازیانهٔ توست چه جای من، که بلغزد سپهر شعبده باز از این حیَل که در انبانهٔ بهانهٔ توست سرودِ مجلست اکنون فلک به رقص آرد که شعرِ سخن ترانهٔ توست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/884 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈