eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟ ساقی کجاست، گو سببِ انتظار چیست؟ کس را وقوف نیست که انجامِ کار چیست پیوندِ عمر بسته به موییست هوش دار غمخوارِ خویش باش، غم روزگار چیست؟ معنیِ آبِ زندگی و روضهٔ ارم جز طَرفِ جویبار و میِ خوشگوار چیست؟ مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند ما به که دهیم اختیار چیست؟ ،_خموش ای مدعی نزاعِ تو با پرده دار چیست؟ سهو و خطایِ بنده گَرَش اعتبار نیست معنیِ عفو و رحمتِ آمُرزگار چیست؟ زاهد شرابِ کوثر و پیاله خواست تا در میانه خواستهٔ کردگار چیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/694 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید فغان که بختِ من از خواب در نمی‌آید که آبِ زندگیم در نظر نمی‌آید قدِ بلندِ تو را تا به بَر نمی‌گیرم درختِ کام و مرادم به بَر نمی‌آید مگر به رویِ ما ور نی به هیچ وجه دگر کار بر نمی‌آید مقیمِ زلفِ تو شد که خوش سَوادی دید وز آن غریبِ بلاکش خبر نمی‌آید ولی چه سود یکی کارگر نمی‌آید بسم حکایتِ هست با نسیمِ سحر ولی به بختِ من امشب سحر نمی‌آید در این خیال به سر شد زمانِ عمر و هنوز بلایِ زلفِ سیاهت به سر نمی‌آید ز بس که شد رمیده از همه کس کنون ز حلقهٔ زلفت به در نمی‌آید ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/998 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
راهیست راهِ که هیچش کناره نیست آنجا جز آن که جان بسپارند، چاره نیست در کارِ خیر هیچ استخاره نیست ما را ز منعِ عقل مترسان و می بیار کان شِحنه در ولایتِ ما هیچ کاره نیست از چشم خود بپرس که ما را که می‌کُشد؟ جانا گناهِ طالع و جرمِ ستاره نیست او را به چشمِ پاک توان دید چون هلال هر دیده جایِ جلوهٔ آن ماه پاره نیست چون راهِ گنج بر همه کس آشکاره نیست نگرفت در تو گریهٔ به هیچ رو حیران آن که کم از سنگِ خاره نیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/686 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
کس نیست که افتادهٔ آن زلفِ دوتا نیست در رهگذرِ کیست که دامی ز بلا نیست همراهِ تو بودن گُنَه از جانب ما نیست روی تو مگر آینهٔ لطفِ الهیست حقا که چنین است و در این روی و ریا نیست نرگس طلبد چشمِ تو، زهی چشم مسکین خبرش از سر و، در دیده حیا نیست از بهرِ خدا زلف مَپیرای که ما را شب نیست که صد عربده با بادِ صبا نیست در بزمِ حریفان، اثرِ نور و صفا نیست تیمارِ غریبان اثرِ ذکرِ جمیل است جانا مگر این قاعده در شهرِ شما نیست؟ دی می‌شد و گفتم صنما عهد به جای آر گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست گر پیر مغان مرشدِ من شد چه تفاوت در هیچ سری نیست که سِرّی ز خدا نیست عاشق چه کُنَد گر نَکِشَد بارِ ملامت با هیچ سپرِ تیرِ قضا نیست در صومعهٔ زاهد و در خلوتِ صوفی جز گوشهٔ ابروی تو محرابِ دعا نیست ای چنگ فروبرده به خونِ فکرت مگر از غیرتِ قرآن و خدا نیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/690 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
جز آستان توام در جهان پناهی نیست سرِ مرا به جز این در، حواله گاهی نیست ،_من_سپر_بیندازم که تیغِ ما به جز از ناله‌ای و آهی نیست چرا ز کویِ خرابات روی برتابم کز این بِهَم، به جهان هیچ رسم و راهی نیست زمانه گر بزند آتشم به خرمنِ عمر بگو بسوز که بر من به برگِ کاهی نیست غلامِ نرگسِ جَمّاشِ آن سَهی سَروم که از شرابِ غرورش به کس نگاهی نیست که در شریعتِ ما غیر از این گناهی نیست عِنان کشیده رو ای پادشاهِ کشورِ حُسن که نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست چنین که از همه سو دامِ راه می‌بینم بِه از حمایتِ زلفش مرا پناهی نیست خزینهٔ به زلف و خال مده که کارهای چنین، حَدِّ هر سیاهی نیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/682 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
زاهدِ ظاهرپرست از ما آگاه نیست در حقِ ما هر چه گوید جایِ هیچ اکراه نیست در صراطِ مستقیم ای کسی گمراه نیست تا چه بازی رخ نماید بیدَقی خواهیم راند عرصهٔ شطرنجِ رندان را مجالِ شاه نیست چیست این سقفِ بلندِ سادهٔ بسیارنقش زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است کاین همه زخمِ نهان هست و مجالِ آه نیست کاندر این طُغرا نشانِ حِسبَةً لِلّه نیست هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو کِبر و ناز و و دربان بدین درگاه نیست بر درِ میخانه رفتن کارِ یکرنگان بود خودفروشان را به کویِ می‌فروشان راه نیست هر چه هست از قامتِ ناسازِ بی اندام ماست ور نه تشریفِ تو بر بالایِ کس کوتاه نیست بندهٔ پیرِ خراباتم که لطفش دایم است ور نه لطفِ و زاهد، گاه هست و گاه نیست حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی‌مشربیست عاشقِ دُردی‌کش اندر بندِ مال و جاه نیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/687 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خوابِ آن نرگسِ فَتّانِ تو، بی چیزی نیست تابِ آن زلفِ پریشانِ تو، بی چیزی نیست این شکر گِردِ نمکدانِ تو، بی چیزی نیست جان درازیِ تو بادا که یقین می‌دانم در کمان ناوَک مژگانِ تو، بی چیزی نیست مبتلایی به غمِ محنت و اندوهِ فراق ای این ناله و افغان تو، بی چیزی نیست دوش، باد از سرِ کویش به بگذشت ای این چاکِ گریبانِ تو، بی چیزی نیست حافظ این دیدهٔ گریانِ تو، بی چیزی نیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/683 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست حالِ هجران تو چه دانی که چه مشکل عکس خود دید، گمان برد که مِشکین خالیست می‌چکد هنوز از لبِ همچون شکرش گر چه در گری هر مژه‌اش قَتّالیست ای که نمایی به کرم در همه شهر وه که در کارِ غریبان، عَجَبَت اِهمالیست بعد از اینم نَبُوَد شائبه در جوهرِ فرد که دهانِ تو در این نکته خوش استدلالیست نیتِ خیر مگردان که مبارک فالیست کوهِ اندوهِ فراقت به چه بکشد؟ حافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/691 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
حاصلِ کارگه کون و مکان این همه نیست باده پیش آر که اسبابِ جهان این همه نیست غرض این است، وگرنه و جان این همه نیست مِنَّتِ سِدره و طوبی ز پیِ سایه مکش که چو خوش بنگری ای سروِ روان این همه نیست دولت آن است که بی خونِ آید به کنار ور نه با سعی و عمل باغِ جَنان این همه نیست پنج روزی که در این مرحله مهلت داری خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست زاهد ایمن مشو از بازیِ غیرت، زنهار که ره از صومعه تا دیرِ مغان این همه نیست دردمندیِّ منِ سوختهٔ زار و نَزار ظاهراً تقریر و بیان این همه نیست نام رقمِ نیک پذیرفت ولی پیش رندان رقمِ سود و زیان این همه نیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/684 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
صوفی بیا که آینه صافیست جام را تا بنگری صفای می لعل‌فام را کاین نیست زاهد عالی‌مقام را عَنقا شکار کَس نشود دام بازچین کآنجا همیشه باد به دست است، دام را در بزم دور، یک‌دو قدح درکش و برو یعنی طمع مدار وصال دوام را ای شباب رفت و نچیدی ز عیش پیرانه‌سر مکن هنری ننگ و نام را آدمْ بهشتْ، روضهٔ دارُالسَلام را ما را بر آستان تو بس حق خدمت است ای خواجه بازبین به تَرَحُّم غلام را حافظ مرید جام می است ای صبا برو وز بنده بندگی برسان جام را ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/689 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
یا رب این شمع افروز ز کاشانهٔ کیست؟ جانِ ما سوخت، بپرسید که جانانهٔ کیست؟ تا در آغوش که می‌خسبد و همخانهٔ کیست بادهٔ لعل لبش کز لبِ من دور مباد راحِ روح که و پیمان‌دهِ پیمانهٔ کیست؟ دولتِ صحبتِ آن شمعِ سعادت‌پرتو باز پرسید خدا را که به پروانهٔ کیست؟ می‌دهد هر کَسَش افسونی و معلوم نشد که نازکِ او مایلِ افسانهٔ کیست دُرِّ یکتایِ که و گوهر یک‌دانهٔ کیست؟ گفتم آه از دیوانهٔ بی تو زیرِ لب خنده زنان گفت که دیوانهٔ کیست؟ ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/692 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ساقیا برخیز و دَردِه جام را خاک بر سر کن غم ایام را بَرکِشم این اَزرَق‌فام را گر چه بدنامی‌ست نزد عاقلان ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را باده دَردِه چند از این باد غرور خاک بر سر نفس نافرجام را دود آه سینهٔ نالان من سوخت این افسردگان خام را کس نمی‌بینم ز خاص و عام را با مرا خاطر خوش است کز یک باره بُرد آرام را ننگرد دیگر به سرو اندر چمن هرکه دید آن سرو سیم‌اندام را صبر کن به سختی روز و شب عاقبت روزی بیابی کام را ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/678 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈