eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
روشن از پرتوِ رویت نظری نیست که نیست مِنَّت خاکِ درت بر بصری نیست که نیست سِرِّ گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست اشکِ غَمّازِ من ار سرخ برآمد چه عجب؟ خجل از کردهٔ خود پرده دری نیست که نیست تا به دامن ننشیند ز نسیمش گَردی سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست تا دم از شامِ سرِ زلفِ تو هر جا نزنند با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست بهره مند از سَرِ کویت دگری نیست که نیست از حیایِ لبِ تو ای چشمهٔ نوش غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز ور نه در مجلسِ رندان خبری نیست که نیست شیر در بادیهٔ تو روباه شود آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست آب چشمم که بر او مِنَّت خاکِ درِ توست زیرِ صد مِنَّتِ او خاکِ دری نیست که نیست از وجودم قَدَری نام و نشان هست که هست ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست غیر از این نکته که ز تو ناخشنود است در سراپای وجودت هنری نیست که نیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/685 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
مردم دیدهٔ ما جز به رُخَت ناظر نیست دل سرگشتهٔ ما غیرِ تو را ذاکر نیست گر چه از خونِ ریش دمی طاهر نیست بستهٔ دام و قفس باد چو مرغ وحشی طایر سِدره اگر در طلبت طایر نیست عاشقِ مفلس اگر قلبِ کرد نثار مَکُنَش عیب که بر نقدِ روان قادر نیست عاقبت دست بدان سروِ بلندش برسد هر که را در طلبت همتِ او قاصر نیست زان که در روح فَزایی چو لبت ماهر نیست من که در آتشِ سودای تو آهی نزنم کِی توان گفت که بر داغ، صابر نیست روز اول که سرِ زلفِ تو دیدم گفتم که پریشانیِ این سلسله را آخر نیست سَرِ پیوند تو تنها نه راست کیست آن کِش سَرِ پیوند تو در خاطر نیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/688 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دیدی که ، جز سَرِ جور و ستم نداشت بشکست عهد، وز غمِ ما هیچ غم نداشت افکند و کُشت و عزتِ صیدِ حرم نداشت بر من جفا ز بختِ من آمد وگرنه حاشا که رسمِ لطف و طریقِ کَرَم نداشت با این همه هر آن که نه خواری کشید از او هر جا که رفت، هیچ کَسَش محترم نداشت ساقی بیار باده و با محتسب بگو انکارِ ما مَکُن که چنین جام، جم نداشت مسکین بُرید وادی و ره در حرم نداشت حافظ بِبَر تو گویِ فصاحت که مدعی هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/680 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بنال بلبل اگر با مَنَت سرِ که ما دو عاشق زاریم و کارِ ما زاریست چه جایِ دم زدنِ نافه‌های تاتاریست بیار باده که رنگین کنیم جامهٔ زرق که مستِ جامِ غروریم و نام هشیاریست خیالِ زلفِ تو پختن نه کارِ هر خامیست که زیرِ سلسله رفتن طریقِ عیّاریست لطیفه‌ایست نهانی که از او خیزد که نام آن نه لبِ لعل و خطِ زنگاریست ،_نه_چشم_است_و_زلف_و_عارض_و_خال هزار نکته در این کار و بارِ قلندرانِ حقیقت به نیم جو نخرند قبایِ اطلس آن کس که از هنر عاریست بر آستان تو مشکل توان رسید آری عروج بر فلکِ سروری به دشواریست سحر کرشمهٔ چشمت به خواب می‌دیدم زهی مراتب خوابی که بِه ز بیداریست دلش به ناله میازار و ختم کن که رستگاریِ جاوید در کم آزاریست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/693 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
کنون که می‌دمد از بوستان نسیمِ بهشت من و شرابِ فرح بخش و حورسرشت ؟ که خیمه سایهٔ ابر است و بزمگه لبِ کِشت چمن حکایتِ اردیبهشت می‌گوید نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بِهِشت به می عمارتِ کن که این جهانِ خراب بر آن سر است که از خاکِ ما بسازد خشت وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد چو شمع صومعه افروزی از چراغِ کنشت که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت؟ قدم دریغ مدار از جنازهٔ که گر چه غرقِ گناه است می‌رود به بهشت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/679 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
عیبِ رندان مَکُن ای زاهدِ پاکیزه سرشت که گناهِ دگران بر تو نخواهند نوشت هر کسی آن دِرَوَد عاقبتِ کار، که کِشت همه کس طالبِ چه هشیار و چه مست همه جا خانهٔ است چه مسجد چه کِنِشت سرِ تسلیمِ من و خشتِ درِ میکده‌ها مدعی گر نکند فهمِ سخن، گو سر و خشت ناامیدم مکن از سابقهٔ لطفِ ازل تو پسِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت پدرم نیز بهشتِ ابد از دست بهشت حافظا روزِ اجل گر به کف آری جامی یک سر از کویِ خرابات بَرَندَت به بهشت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/677 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
صبحدم مرغِ چمن با نوخاسته گفت ناز کم کن که در این باغ، بسی چون تو شکفت هیچ عاشق سخنِ سخت به معشوق نگفت گر طمع داری از آن جامِ مُرَصَّع می لعل ای بسا دُر که به نوکِ مژه‌ات باید سُفت تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد هر که خاکِ درِ میخانه به رخساره نَرُفت در ارم دوش چو از لطف هوا زلفِ سنبل به نسیمِ سحری می‌آشفت ،_جامِ_جهان_بینت_کو گفت افسوس که آن دولتِ بیدار بِخُفت سخنِ نه آن است که آید به زبان ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شِنُفت اشکِ خرد و صبر به دریا انداخت چه کند سوزِ غمِ نیارَست نهفت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/676 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
آن تُرک پری چهره که دوش از بَرِ ما رفت آیا چه خطا دید که از راهِ خطا رفت؟ کس واقفِ ما نیست که از دیده چه‌ها رفت بر شمع نرفت از گذرِ آتشِ ، دوش آن دود که از سوزِ جگر بر سر ما رفت دور از رخِ تو دم به دم از گوشهٔ چشمم سیلابِ سرشک آمد و طوفانِ بلا رفت از پای فتادیم چو آمد غمِ هجران در درد بمردیم چو از دست دوا رفت عمریست که عمرم همه در کارِ دعا رفت احرام چه بندیم؟ چو آن قبله نه این جاست در سعی چه کوشیم؟ چو از مروه صفا رفت دی گفت طبیب از سرِ حسرت چو مرا دید هیهات که رنجِ تو ز قانونِ شفا رفت ای دوست به پرسیدنِ قدمی نه زان پیش که گویند که از دارِ فنا رفت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/675 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
گر ز دستِ زلفِ مُشکینت خطایی رفت رفت ور ز هندویِ شما بر ما جفایی رفت رفت جورِ شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت در طریقت رنجشِ خاطر نباشد می بیار هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت عشقبازی را تحمل باید ای ، پای دار گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت گر از غمزهٔ باری برد برد ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت گر میانِ همنشینان ناسزایی رفت رفت عیبِ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه پای آزادی چه بندی؟ گر به جایی رفت رفت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/674 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ساقی بیار باده که ماهِ صیام رفت دَردِه قدح که موسمِ ناموس و نام رفت عمری که بی حضور صُراحی و جام رفت مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی در عرصهٔ خیال که آمد، کدام رفت بر بوی آن که جرعهٔ جامت به ما رسد در مَصطَبِه دعایِ تو هر صبح و شام رفت دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید تا بویی از نسیمِ می‌اش در مشام رفت ،_سلامت_نبرد_راه رند از رهِ نیاز به دارالسلام رفت نقدِ که بود مرا صرف باده شد قلبِ سیاه بود از آن در حرام رفت در تابِ توبه چند توان سوخت همچو عود می ده که عمر در سرِ سودای خام رفت دیگر مکن نصیحتِ که ره نیافت گمگشته‌ای که بادهٔ نابش به کام رفت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/673 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
شربتی از لبِ لعلش نچشیدیم و بِرَفت رویِ مَه پیکرِ او سیر ندیدیم و برفت بار بربست و به گَردش نرسیدیم و برفت بس که ما فاتحه و حرزِ یمانی خواندیم وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد دیدی آخر که چنین خریدیم و برفت شد چمان در چمنِ حسن و لطافت لیکن در وصالش نَچَمیدیم و برفت کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/672 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ساقی بیا که ز رخ پرده برگرفت کارِ چراغ خلوتیان باز درگرفت وین پیرِ سالخورده جوانی ز سر گرفت آن داد که مفتی ز ره برفت وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت زنهار از آن عبارتِ گویی که پستهٔ تو سخن در شکر گرفت بارِ غمی که خاطرِ ما خسته کرده بود عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت چون تو درآمدی پیِ کاری دگر گرفت زین قصه هفت گنبدِ افلاک پرصداست کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت؟ تعویذ کرد شعرِ تو را و به زر گرفت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/671 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈