eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
بلبلی خونِ خورد و کرد بادِ غیرت به صدش خار پریشان کرد ناگَهَش سیلِ فنا نقشِ اَمَل، باطل کرد قُرَّةُ الْعینِ من آن میوهٔ یادش باد که چه آسان بشد و کارِ مرا مشکل کرد ساروان بارِ من افتاد، خدا را مددی که امیدِ کرمم همرهِ این مَحمِل کرد رویِ خاکیّ و نمِ چشمِ مرا خوار مدار چرخ فیروزه طربخانه از این کَهگِل کرد در لحد، ماهِ کمان ابرویِ من منزل کرد نزدی شاهرخ و فوت شد امکان چه کنم؟ بازی ایام مرا غافل کرد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1112 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
چو باد، عزمِ سرِ کویِ خواهم کرد نفس به بویِ خوشش مُشکبار خواهم کرد بِطالتم بس از امروز کار خواهم کرد هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین نثارِ خاکِ رهِ آن نگار خواهم کرد چو شمعِ صبحدمم شد ز مهر او روشن که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد به یادِ چشم تو خود را خراب خواهم ساخت بنایِ عهدِ قدیم استوار خواهم کرد ؟_که_این_جانِ_خون_گرفته_چو_گُل فدای نَکهَتِ گیسویِ خواهم کرد نفاق و زَرق نبخشد صفایِ طریقِ رندی و اختیار خواهم کرد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1111 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دست در حلقهٔ آن زلفِ دوتا نتوان کرد تکیه بر عهدِ تو و بادِ صبا نتوان کرد ،_من_اندر_طلبت_بنمایم این قَدَر هست که تغییرِ قضا نتوان کرد دامنِ دوست به صد خونِ افتاد به دست به فُسوسی که کُنَد خصم، رها نتوان کرد عارضش را به مَثَل ماهِ فلک نتوان گفت نسبتِ دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد سروبالایِ من که درآید به سَماع چه محل جامهٔ جان را؟ که قبا نتوان کرد که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد مشکلِ نه در حوصلهٔ دانشِ ماست حلِّ این نکته بدین فکرِ خطا نتوان کرد غیرتم کُشت که محبوبِ جهانی، لیکن روز و شب عربده با خلقِ خدا نتوان کرد من چه گویم؟ که تو را نازکیِ طبعِ لطیف تا به حَدّیست که آهسته دعا نتوان کرد بجز ابرویِ تو محرابِ نیست طاعتِ غیر تو در مذهبِ ما نتوان کرد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1110 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دل از من بُرد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد خیالش لطف‌هایِ بی‌کران کرد چرا چون لاله خونین نباشم؟ که با ما نرگسِ او سر گران کرد که را گویم که با این دردِ جان سوز طبیبم قصدِ جانِ ناتوان کرد بدان سان سوخت چون شمعم که بر من صُراحی گریه و بَربَط فغان کرد ،_وقت_است که دردِ اشتیاقم قصدِ جان کرد میان مهربانان کی توان گفت؟ که ما چُنین گفت و چُنان کرد عدو با جانِ آن نکردی که تیرِ چشمِ آن ابروکمان کرد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1109 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
یاد باد آن که ز ما وقتِ سفر یاد نکرد به وداعی غمدیدهٔ ما شاد نکرد بندهٔ پیر ندانم ز چه آزاد نکرد کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک رهنمونیم به پایِ عَلَمِ داد نکرد دل به امّیدِ صدایی که مگر در تو رسد ناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغِ سحر آشیان در شِکَنِ طُرِّهٔ شمشاد نکرد ،_از_تو_بیاموزد_کار زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد کِلْکِ مَشّاطِهٔ صُنعَش نَکِشد نقشِ مراد هر که اقرار بدین حُسنِ خداداد نکرد مطربا پرده بگردان و بزن راهِ عراق که بدین راه بشد و ز ما یاد نکرد غزلیاتِ عراقیست سرودِ که شنید این رهِ ؟ که فریاد نکرد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1108 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
رو بر رَهَش نهادم و بر من گذر نکرد صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد در سنگِ خاره قطرهٔ باران اثر نکرد یا رب تو آن جوانِ نگاه دار کز تیرِ آهِ گوشه نشینان حذر نکرد ماهی و مرغْ دوش ز افغانِ من نَخُفت وان شوخْ دیده بین که سر از خواب برنکرد می‌خواستم که میرَمَش اندر قدم چو شمع او خود گذر به ما چو نسیمِ سحر نکرد کو پیشِ زخمِ تیغِ تو جان را سپر نکرد؟ کِلکِ زبان بریدهٔ در انجمن با کس نگفت رازِ تو تا تَرکِ سر نکرد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1107 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبالِ ، رَه گُم کُنَد مسکین غریب ،_گفت_معذورم_بدار خانه پروردی، چه تاب آرد غم چندین غریب خفته بر سنجابِ شاهی نازنینی را چه غم؟ گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب ای که در زنجیرِ زلفت جایِ چندین آشناست خوش فتاد آن خالِ مشکین بر رخِ رنگین غریب می‌نماید عکسِ مِی، در رنگِ رویِ مَه وَشَت همچو برگِ ارغوان بر صفحهٔ نسرین، غریب ،_گِردِ_رُخَت گر چه نَبوَد در نگارستان، خطِ مشکین غریب گفتم ای شامِ غریبان طُرِّهٔ شبرنگِ تو در سحرگاهان حذر کن، چون بنالد این غریب گفت آشنایان در مقامِ حیرتند دور نَبوَد گر نشیند خسته و مسکین غریب ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1106 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دلبر بِرَفت و را خبر نکرد یادِ حریفِ شهر و رفیقِ سفر نکرد یا او به شاهراهِ طریقت گذر نکرد گفتم مگر به گریه مهربان کنم چون سخت بود در سنگش اثر نکرد شوخی مکن که مرغِ بی‌قرارِ من سودایِ دامِ عاشقی از سر به درنکرد هر کس که دید رویِ تو بوسید چشمِ من کاری که کرد دیدهٔ من بی نظر نکرد او خود گذر به ما چو نسیمِ سحر نکرد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1105 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دیدی ای که غمِ دگربار چه کرد چون بشد و با وفادار چه کرد آه از آن مست که با مردمِ هشیار چه کرد اشکِ من رنگِ شفق یافت ز بی‌مِهری طالعِ بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد برقی از منزلِ لیلی بدرخشید سحر وَه که با خرمنِ مجنونِ افگار چه کرد ساقیا جامِ مِی‌ام دِه که نگارندهٔ غیب نیست معلوم که در پردهٔ اسرار چه کرد کس ندانست که در گردشِ پرگار چه کرد فکرِ آتشِ غم در زد و سوخت یارِ دیرینه ببینید که با چه کرد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1104 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دوستان دخترِ رَز توبه ز مستوری کرد شد سویِ محتسب و کار به دستوری کرد تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد مژدگانی بده ای که دگر مطربِ راهِ مستانه زد و چارهٔ مخموری کرد نه به هفت آب، که رنگش به صد آتش نرود آن چه با خرقهٔ زاهد، مِی کرد غنچهٔ گُلبُنِ وصلم ز نسیمش بِشِکُفت مرغ خوشخوان طرب از برگِ سوری کرد عِرض و مال و و دین در سرِ مغروری کرد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1103 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
سال‌ها طلبِ جامِ جم از ما می‌کرد وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می‌کرد طلب از گمشدگانِ لبِ دریا می‌کرد مشکلِ خویش بَرِ پیرِ مُغان بُردم دوش کو به تأییدِ نظر حلِّ معما می‌کرد دیدمش خُرَّم و خندان قدحِ باده به دست و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد گفتم این جامِ جهان‌بین به تو کِی داد حکیم؟ گفت آن روز که این گنبدِ مینا می‌کرد او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد این همه شعبدهٔ خویش که می‌کرد این جا سامری پیشِ عصا و یدِ بیضا می‌کرد گفت آن کز او گشت سرِ دار بلند جُرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد فیضِ روحُ القُدُس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد گفتمش سلسلهٔ زلفِ بُتان از پی چیست گفت از می‌کرد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1102 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
به سِرِّ جامِ جم نظر توانی کرد که خاکِ میکده کُحلِ بَصَر توانی کرد بدین ترانه غم از به در توانی کرد گُلِ مرادِ تو نقاب بُگْشاید که خدمتش چو نسیمِ سحر توانی کرد گدایی درِ میخانه طُرفه اِکسیریست گر این عمل بِکُنی، خاکْ زر توانی کرد به عزمِ مرحلهٔ پیش نِه قدمی که سودها کنی ار این سفر توانی کرد کجا به کویِ طریقت گذر توانی کرد جمالِ ندارد نقاب و پرده ولی غبارِ رَه بِنِشان تا نظر توانی کرد بیا که چارهٔ ذوقِ حضور و نظم امور به فیض بخشی اهلِ نظر توانی کرد ولی تو تا لبِ معشوق و جامِ مِی خواهی طمع مدار که کارِ دگر توانی کرد دلا ز نورِ هدایت گر آگهی یابی چو شمع، خنده زنان تَرکِ سر توانی کرد گر این نصیحتِ شاهانه بشنوی به شاهراهِ حقیقت گذر توانی کرد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1101 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈