eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
شربتی از لبِ لعلش نچشیدیم و بِرَفت رویِ مَه پیکرِ او سیر ندیدیم و برفت بار بربست و به گَردش نرسیدیم و برفت بس که ما فاتحه و حرزِ یمانی خواندیم وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد دیدی آخر که چنین خریدیم و برفت شد چمان در چمنِ حسن و لطافت لیکن در وصالش نَچَمیدیم و برفت کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/672 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ساقی بیا که ز رخ پرده برگرفت کارِ چراغ خلوتیان باز درگرفت وین پیرِ سالخورده جوانی ز سر گرفت آن داد که مفتی ز ره برفت وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت زنهار از آن عبارتِ گویی که پستهٔ تو سخن در شکر گرفت بارِ غمی که خاطرِ ما خسته کرده بود عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت چون تو درآمدی پیِ کاری دگر گرفت زین قصه هفت گنبدِ افلاک پرصداست کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت؟ تعویذ کرد شعرِ تو را و به زر گرفت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/671 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
حُسنت به اتفاقِ مَلاحت جهان گرفت آری به اتفاق، جهان می‌توان گرفت شکر خدا که سِرِّ در زبان گرفت زین آتشِ نهفته که در سینهٔ من است خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت می‌خواست که دم زند از رنگ و بویِ دوست از غیرتِ صبا نفسش در دهان گرفت آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت کاتش ز عکسِ عارضِ ساقی در آن گرفت خواهم شدن به کویِ مُغان آستین فشان زین فتنه‌ها که دامنِ آخرزمان گرفت می خور که هر که آخرِ کار جهان بدید از غم سبک برآمد و رَطلِ گران گرفت بر برگِ به خونِ شقایق نوشته‌اند کان کس که پخته شد میِ چون ارغوان گرفت حافظ چو آبِ لطف ز نظمِ تو می‌چکد حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/670 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
یا رب سببی ساز که به سلامت بازآید و بِرهانَدَم از بندِ مَلامت تا چشمِ جهان بین کُنَمَش جایِ اقامت فریاد که از شش جهتم راه بِبَستند آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت امروز که در دستِ توام مرحمتی کن فردا که شَوَم خاک چه سود اشکِ ندامت ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از ما با تو نداریم سخن، خیر و سلامت کاین طایفه از کشته ستانند غرامت در خرقه زن آتش که خمِ ابرویِ ساقی بر می‌شکند گوشهٔ محراب امامت حاشا که من از جور و جفای تو بنالم بیدادِ لطیفان همه لطف است و کرامت کوته نکند بحث سرِ زلف تو پیوسته شد این سلسله تا روزِ قیامت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/668 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
رونق عهد شباب است دگر بُستان را می‌رسد مژدهٔ بلبل خوش الحان را خدمت ما برسان سرو و و ریحان را گر چنین جلوه کند مغبچهٔ باده فروش خاک‌روب در میخانه کنم مژگان را ای که بر مه کشی از عَنبر سارا چوگان مضطرب مگردان، من سرگردان را ترسم این قوم که بر دُردکشان می‌خندند در سر کار خرابات کنند ایمان را هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را برو از خانهٔ گردون به در و نان مطلب کان سیه کاسه در آخر بِکُشد مهمان را هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است گو چه که به افلاک کشی ایوان را ماه کنعانی من! مسند مصر آنِ تو شد وقت آن است که بدرود کنی زندان را حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تزویر مکن چون دگران قرآن را ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/667 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت زین جا به آشیانِ وفا می‌فرستمت در راهِ مرحلهٔ قُرب و بُعد نیست می‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیر در صحبتِ شمال و صبا می‌فرستمت تا لشکرِ غمت نکند مُلکِ خراب جانِ عزیزِ خود به نوا می‌فرستمت می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت در رویِ خود تَفَرُّجِ صُنع خدای کن کآیینهٔ خدای نما می‌فرستمت تا مطربان ز شوقِ مَنَت آگهی دهند قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت ساقی بیا که هاتفِ غیبم به مژده گفت با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت حافظ سرودِ مجلس ما ذکرِ خیرِ توست بشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/666 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت جانم بسوختی و به دوست دارمت باور مکن که دست ز دامن بدارمت محرابِ ابرویت بنما تا سحرگهی دستِ دعا برآرم و در گردن آرمت گر بایدم شدن سویِ هاروتِ بابلی صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت خواهم که پیش میرمت ای بی‌وفا طبیب بیمار باز پرس که در انتظارمت بر بویِ تخمِ مِهر که در بکارمت خونم بریخت وز غمِ خلاص داد مِنّت پذیرِ غمزهٔ خنجر گذارمت می‌گریم و مرادم از این سیلِ اشک‌بار تخمِ محبّت است که در بکارمت بارم ده از کرم سویِ خود تا به سوزِ در پای دم‌به‌دم گهر از دیده بارمت حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضعِ توست فِی‌الجمله می‌کنی و فرو می‌گذارمت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/665 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
میرِ من خوش می‌روی کاندر سر و پا میرمت خوش خرامان شو که پیشِ قدِ رعنا میرمت ،_تعجیل_چیست؟ خوش تقاضا می‌کنی پیشِ تقاضا میرمت عاشق و مخمور و مهجورم بتِ ساقی کجاست گو که بِخرامَد که پیشِ سرو بالا میرمت آن که عمری شد که تا بیمارم از سودایِ او گو نگاهی کن که پیشِ چشمِ شهلا میرمت گفته‌ای لعلِ لبم هم درد بخشد هم دوا گاه پیش درد و گَه پیش مداوا میرمت دارم اندر سر خیالِ آن که در پا میرمت گر چه جایِ اندر خلوتِ وصلِ تو نیست ای همه جایِ تو خوش، پیشِ همه جا میرمت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/664 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
چه لطف بود که ناگاه رَشحِهٔ قَلَمَت حقوقِ خدمتِ ما عرضه کرد بر کرمت که کارخانهٔ دوران مباد بی رَقَمَت نگویم از منِ بی‌دل به سهو کردی یاد که در حسابِ خرد نیست سهو بر قَلَمَت مرا ذلیل مگردان به شکرِ این نعمت که داشت دولتِ سرمد عزیز و محترمت بیا که با سرِ زلفت قرار خواهم کرد که گر سَرَم برود برندارم از قدمت که لاله بردمد از خاکِ کشتگانِ غمت روانِ تشنهٔ ما را به جرعه‌ای دریاب چو می‌دهند زُلالِ خِضِر ز جامِ جَمَت همیشه وقتِ تو ای عیسیِ صبا خوش باد که جانِ زنده شد به دَمَت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/663 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
زان شُکریست با شکایت گر نکته دانِ بشنو تو این حکایت یا رب مباد کس را مخدومِ بی عنایت رندانِ تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت در زلفِ چون کمندش ای مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی جانا روا نباشد خونریز را حمایت از گوشه‌ای برون آی ای کوکبِ هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نَیَفزود زِنهار از این بیابان وین راهِ بی‌نهایت ای آفتابِ خوبان می‌جوشد اندرونم یک ساعتم بِگُنجان در سایهٔ عنایت این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟ کِش صد هزار منزل بیش است در بِدایت هر چند بردی آبم، روی از دَرَت نَتابم جور از حبیب خوشتر کز مُدَّعی رعایت عشقت رِسَد به فریاد ار خود به سانِ قرآن ز بَر بخوانی در چاردَه روایت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/662 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
مدامم مست می‌دارد نسیمِ جَعدِ گیسویت خرابم می‌کند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت که شمعِ دیده افروزیم در محرابِ ابرویت سوادِ لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم که جان را نسخه‌ای باشد ز لوحِ خالِ هندویت تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی صبا را گو که بردارد زمانی بُرقِع از رویت و گر رسمِ فنا خواهی که از عالم براندازی برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت من از افسونِ چشمت مست و او از بویِ گیسویت زهی همت که راست از دنیی و از عقبی نیاید هیچ در چشمش به جز خاکِ سرِ کویت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/661 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دردِ ما را نیست درمان الغیاث هجرِ ما را نیست پایان الغیاث الغیاث از جورِ خوبان، الغیاث در بهایِ بوسه‌ای جانی طلب می‌کنند این الغیاث خونِ ما خوردند این کافردلان ای مسلمانان چه درمان؟ الغیاث همچو روز و شب بی خویشتن گشته‌ام سوزان و گریان الغیاث ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/660 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈