eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
پیرانه سَرَم جوانی به سر افتاد وان راز که در بِنَهفتم به درافتاد ای دیده نگه کن که به دامِ که درافتاد دردا که از آن آهوی مُشکینِ سیه چشم چون نافه بسی خونِ در جگر افتاد از رهگذرِ خاکِ سرِ کویِ شما بود هر نافه که در دستِ نسیمِ سحر افتاد مژگانِ تو تا تیغِ جهانگیر برآورد بس کشتهٔ زنده که بر یکدِگر افتاد با دُردکشان هر که درافتاد برافتاد گر جان بدهد سنگِ سیه، لعل نگردد با طینتِ اصلی چه کُند، بدگهر افتاد حافظ که سرِ زلفِ بتان دست کشش بود بس طُرفه حریفیست کَش اکنون به سر افتاد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1138 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
عکسِ رویِ تو چو در آینهٔ جام افتاد عارف از خندهٔ مِی در طمعِ خام افتاد این همه نقش در آیینهٔ اوهام افتاد این همه عکسِ می و نقشِ نگارین که نمود یک فروغِ رخِ ساقیست که در جام افتاد غیرتِ ، زبانِ همه خاصان بِبُرید کز کجا سِرِّ غمش در دهنِ عام افتاد من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم اینم از عهدِ ازل فرجام افتاد ؟ هر که در دایرهٔ گردشِ ایام افتاد در خَمِ زلفِ تو آویخت از چاهِ زَنَخ آه، کز چاه برون آمد و در دام افتاد آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی کار ما با رخِ ساقیّ و لبِ جام افتاد زیرِ شمشیرِ غمش رقص‌کُنان باید رفت کان که شد کشتهٔ او نیک سرانجام افتاد هر دَمَش با منِ لطفی دگر است این گدا بین که چه شایستهٔ اِنعام افتاد صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی زین میان بدنام افتاد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1137 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
آن که رخسارِ تو را رنگِ و نسرین داد صبر و آرام توانَد به منِ مسکین داد هم تواند کَرَمَش دادِ منِ غمگین داد من همان روز ز فرهاد طمع بُبریدم که عنانِ به لبِ داد گنجِ زر گر نَبُوَد، کُنجِ قناعت باقیست آن که آن داد به شاهان، به گدایان این داد خوش عروسیست جهان از رهِ صورت لیکن هر که پیوست بدو، عمرِ خودش کاوین داد خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد در کفِ غصه دوران، خون شد از فراقِ رُخَت ای خواجه قوامُ الدین، داد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1136 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بنفشه دوش به گفت و خوش نشانی داد که تابِ من به جهان، طُرِّهٔ فلانی داد درش بِبَست و کلیدش به سِتانی داد شکسته وار به درگاهت آمدم، که طبیب به مومیاییِ لطفِ توام، نشانی داد تنش درست و شاد باد و خاطر خوش که دست دادش و ناتوانی داد برو معالجهٔ خود کن ای نصیحتگو شراب و شاهدِ ، که را زیانی داد؟ دریغ، مسکینِ من، چه جانی داد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1135 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
همایِ اوجِ سعادت به دامِ ما افتد اگر تو را گذری بر مُقام ما افتد اگر ز رویِ تو عکسی به جامِ ما افتد شبی که ماهِ مراد از افق شود طالع بُوَد که پرتوِ نوری به بامِ ما افتد؟ به بارگاهِ تو چون باد را نباشد بار کی اتفاقِ مجالِ سلامِ ما افتد چو جان فدای لبش شد خیال می‌بستم که قطره‌ای ز زلالش به کامِ ما افتد کز این شکار، فراوان به دامِ ما افتد به ناامیدی از این در مرو، بزن فالی بُوَد که قرعهٔ دولت به نامِ ما افتد ز خاکِ کوی تو هر گَه که دَم زند نسیمِ جان در مشامِ ما افتد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1134 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
درختِ دوستی بنشان که کامِ به بار آرد نهالِ دشمنی بَرکَن که رنج بی‌شمار آرد که دردِ سر کشی جانا، گرت مستی خمار آرد شبِ صحبت غنیمت دان که بعد از روزگارِ ما بسی گردش کُنَد گردون، بسی لیل و نهار آرد عَماری دارِ لیلی را که مَهدِ ماه در حکم است خدا را در اندازش که بر مجنون گذار آرد بهارِ عمر خواه ای ، وگرنه این چمن هر سال چو نسرین صد آرد بار و چون بلبل هِزار آرد بفرما لعلِ نوشین را که زودش باقرار آرد در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر نشیند بر لبِ جویی و سروی در کنار آرد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1133 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
کسی که حُسن و خَطِ دوست در نظر دارد محقق است که او بصر دارد ،_سرِ_طاعت نهاده‌ایم مگر او به تیغ بردارد کسی به وصلِ تو چون شمع یافت پروانه که زیرِ تیغِ تو هر دم سری دگر دارد به پای بوس تو دستِ کسی رسید که او چو آستانه بدین در، همیشه سر دارد ز زهدِ خشک ملولم کجاست بادهٔ ناب؟ که بویِ باده مدامم دماغ تر دارد ،_این_نه_بس_که_تو_را دمی ز وسوسهٔ عقل بی‌خبر دارد؟ کسی که از رهِ تقوا قدم برون ننهاد به عزمِ میکده اکنون رهِ سفر دارد دل شکستهٔ به خاک خواهد برد چو لاله، داغ هوایی، که بر جگر دارد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1132 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دل ما به دور رویت ز چمن فَراغ دارد که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد که درون گوشه گیران، ز جهان فَراغ دارد ز بنفشه تاب دارم که ز زلفِ او زند دم تو سیاهِ کم بها بین، که چه در دِماغ دارد به چمن خُرام و بنگر برِ تختِ که لاله به ندیمِ شاه ماند که به کف ایاغ دارد شبِ ظلمت و بیابان، به کجا توان رسیدن؟ مگر آن که شمعِ رویت به رَهَم چراغ دارد که بسوختیم و از ما بتِ ما فَراغ دارد سِزَدم چو ابرِ بهمن که بر این چمن بِگریَم طرب آشیانِ بلبل، بنگر که زاغ دارد سرِ درسِ دارد دردمند که نه خاطرِ تماشا نه هوای باغ دارد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1131 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
آن کس که به دست، جام دارد سلطانیِ جَم، مُدام دارد در میکده جو، که جام دارد سررشتهٔ جان، به جام بگذار کاین رشته از او نظام دارد ما و می و زاهدان و تقوا تا ، سرِ کدام دارد بیرون ز لبِ تو ساقیا نیست در دور، کسی که کام دارد از چشمِ خوشت به وام دارد ذکرِ رخ و زلف تو را وردیست که صبح و شام دارد بر سینهٔ ریشِ دردمندان لعلت نمکی تمام دارد در چاهِ ذَقَن چو ای جان حُسنِ تو دو صد غلام دارد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1130 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دلی که غیب نمای است و جامِ جم دارد ز خاتمی که دمی گم شود، چه غم دارد به دستِ شاهوَشی دِه که محترم دارد نه هر درخت تحمل کند جفایِ خزان غلامِ همتِ سروم که این قدم دارد رسید موسمِ آن کز طرب چو نرگسِ مست نهد به پایِ قدح هر که شش درم دارد زر از بهایِ می اکنون چو دریغ مدار که عقلِ کل به صدت عیب متهم دارد ،_قصه_مخوان کدام مَحرمِ ره در این حرم دارد؟ دلم که لافِ تَجَرُّد زدی، کنون صد شغل به بویِ زلفِ تو با بادِ صبحدم دارد مرادِ ز که پرسم؟ که نیست که جلوهٔ نظر و کرم دارد ز جِیبِ خرقهٔ چه طَرف بِتوان بست که ما صمد طلبیدیم و او صَنم دارد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1129 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای فروغِ ماهِ حُسن، از روی رخشان شما آبروی خوبی از چاه زَنَخدان شما باز گردد یا برآید؟ چیست فرمان شما؟ کَس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت بِه که نفروشند مستوری به مستان شما بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر زان که زد بر دیده آبی، روی رخشان شما با صبا همراه بفرست از رخت دسته‌ای بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما گر چه جام ما نشد پُر مِی به دوران شما دل خرابی می‌کند، را آگه کنید زینهار ای دوستان جان من و جان شما کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند خاطر مجموع ما، زلف پریشان شما دور دار از خاک و خون دامن، چو بر ما بگذری کاندر این ره کشته بسیارند، قربان شما می‌کند دعایی، بشنو، آمینی بگو روزی ما باد لعل شَکَّرافشان شما ای صبا با ساکنانِ شهرِ یزد از ما بگو کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما گر چه دوریم از بساط قرب، همت دور نیست بندهٔ شاه شماییم و ثناخوان شما ای شَهنشاه بلند اختر، خدا را همتی تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1128 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بتی دارم که گِرد ز سُنبل سایه‌بان دارد بهارِ عارضش خطّی به خونِ ارغوان دارد بقایِ جاودانش ده، که حُسنِ جاودان دارد چو عاشق می‌شدم گفتم که بُردم گوهرِ مقصود ندانستم که این دریا چه موجِ خون‌فشان دارد ز چشمت جان نشاید بُرد کز هر سو که می‌بینم کمین از گوشه‌ای کرده‌ست و تیر اندر کمان دارد چو دامِ طُرِّه افشاند ز گَردِ خاطرِ به غَمّازِ صبا گوید که راِزِ ما نهان دارد که از جمشید و کیخسرو، فراوان داستان دارد چو در رویت بخندد گُل، مشو در دامَش ای بلبل که بر گُل اعتمادی نیست، گر حُسنِ جهان دارد خدا را، دادِ من بِسْتان از او ای شَحنهٔ مجلس که می با دیگری خورده‌ست و با من سر گِران دارد به فِتراک ار همی‌بندی خدا را زود صیدم کن که آفت‌هاست در تأخیر و طالب را زیان دارد ز سروِ قَدِّ مکن محروم چشمم را بدین سرچشمه‌اش بِنْشان که خوش آبی روان دارد ز خوفِ هجرم ایمن کن اگر امّیدِ آن داری که از چشمِ بداندیشان خدایت در امان دارد چه عذرِ بختِ خود گویم؟ که آن عیّار شهرآشوب به تلخی کُشت را و شِکَّر در دهان دارد ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/1127 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈