eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم مدد از خاطر رندان طلب ای ور نه کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم طلب از سایه میمون همایی بکنیم دلم از پرده بشد خوشگوی کجاست تا به قول و غزلش ساز نوایی بکنیم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/843 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بی مهرِ رُخَت روزِ مرا نور نماندست وز عمر، مرا جز شبِ دیجور نماندست دور از رخِ تو چشمِ مرا نور نماندست می‌رفت خیالِ تو ز چشمِ من و می‌گفت هیهات از این گوشه که معمور نماندست وصلِ تو اجل را ز سرم دور همی‌داشت از دولتِ هجرِ تو کنون دور نماندست نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید دور از رُخَت این خستهٔ رنجور نماندست چون صبر توان کرد؟ که مقدور نماندست در هجرِ تو گر چشمِ مرا آبِ روان است گو خونِ جگر ریز که معذور نماندست حافظ، ز غم از گریه نپرداخت به خنده ماتم زده را داعیهٔ سور نماندست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/840 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
شراب لعل کش و روی مه جبینان بین خلاف مذهب آنان جمال اینان بین درازدستی این کوته آستینان بین به خرمن دو جهان سر فرو نمی‌آرند دماغ و کبر گدایان و خوشه چینان بین بهای نیم کرشمه هزار جان طلبند نیاز اهل و ناز نازنینان بین حقوق صحبت ما را به باد داد و برفت وفای صحبت و همنشینان بین ضمیر عاقبت اندیش پیش بینان بین کدورت از ببرد صحبت دوست صفای همت پاکان و پاکدینان بین ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/813 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
گر تیغ بارد در کوی آن ماه گردن نهادیم الحکم لله لیکن چه چاره با بخت گمراه ما و واعظ کمتر شناسیم یا جام باده یا قصه کوتاه من رند و عاشق در موسم آن گاه توبه استغفرالله مهر تو عکسی بر ما نیفکند آیینه رویا آه از آه یا لیت شعری حتام القاه حافظ چه نالی گر وصل خواهی خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/797 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
صوفی از پرتو می راز نهانی دانست گوهر هر کس از این لعل، توانی دانست که نه هر کو ورقی خواند، معانی دانست عرضه کردم دو جهان بر کارافتاده بجز از تو باقی همه فانی دانست آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشم محتسب نیز در این عیشِ نهانی دانست دلبر آسایش ما مصلحت وقت ندید ور نه از جانبِ ما نگرانی دانست هر که قدرِ نفسِ بادِ یمانی دانست ای که از دفترِ عقل آیت آموزی ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست می بیاور که ننازد به باغِ جهان هر که غارتگریِ بادِ خزانی دانست حافظ این گوهر منظوم که از طبع ز اثرِ تربیتِ آصفِ ثانی دانست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/729 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی دیده ما چو به امید تو دریاست چرا به تفرج گذری بر لب دریا نکنی نقل هر جور که از خلق کریمت کردند قول صاحب غرضان است تو آن‌ها نکنی از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/728 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی اجرها باشدت ای خسرو دهنان گر نگاهی سوی فرهاد افتاده کنی مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی کار خود گر به کرم بازگذاری ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/727 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای به کوی گذاری نمی‌کنی اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی باز ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی این خون که موج می‌زند اندر جگر تو را در کار رنگ و بوی نگاری نمی‌کنی مُشکین از آن نشد دم خُلقت که چون صبا بر خاک کوی دوست گذاری نمی‌کنی ترسم کز این چمن نبری آستین کز تحمل خاری نمی‌کنی وان را فدای طره نمی‌کنی ساغر لطیف و و می افکنی به خاک و اندیشه از بلای خماری نمی‌کنی حافظ برو که بندگی پادشاه وقت گر جمله می‌کنند تو باری نمی‌کنی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/726 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
سحرگه ره روی در سرزمینی همی‌گفت این معما با قرینی که در برآرد اربعینی خدا زان خرقه بیزار است صد بار که صد بت باشدش در آستینی مروت گر چه نامی بی‌نشان است نیازی عرضه کن بر نازنینی ثوابت باشد ای دارای خرمن اگر رحمی کنی بر خوشه چینی نه درمان نه درد دینی درون‌ها تیره شد باشد که از غیب چراغی برکند خلوت نشینی گر سلیمانی نباشد چه خاصیت دهد نقش نگینی اگر چه رسم خوبان تندخوییست چه باشد گر بسازد با غمینی ره میخانه بنما تا بپرسم مآل خویش را از پیش بینی نه را حضور درس خلوت نه دانشمند را علم الیقینی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/725 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست بی سهل بود گر نبود بی‌دینی ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد آفرین بر تو که شایسته صد چندینی عجب از لطف تو ای که نشستی با خار ظاهرا مصلحت وقت در آن می‌بینی عاشقان را نبود چاره به جز مسکینی باد صبحی به هوایت ز برخاست که تو خوشتر ز و تازه‌تر از نسرینی شیشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست گر بر این منظر بینش نفسی بنشینی سخنی بی‌غرض از بنده مخلص بشنو ای که منظور بزرگان حقیقت بینی نازنینی چو تو پاکیزه و پاک نهاد بهتر آن است که با مردم بد ننشینی سیل این اشک روان صبر و برد بلغ الطاقه یا مقله عینی بینی تو بدین نازکی و سرکشی ای شمع چگل لایق بندگی خواجه جلال الدینی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/724 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی صد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی مرغان قاف دانند آیین پادشاهی تنها جهان بگیرد بی منت سپاهی کلک تو خوش نویسد در شأن و اغیار تعویذ جان فزایی افسون عمر کاهی ای عنصر تو مخلوق از کیمیای عزت و ای دولت تو ایمن از وَصمت تباهی ساقی بیار آبی از چشمه خرابات تا خرقه‌ها بشوییم از عُجب خانقاهی عمری‌ست پادشاها کز می تهی‌ست جامم اینک ز بنده دعوی وز محتسب گواهی گر پرتوی ز تیغت بر کان و معدن افتد یاقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهی دانم ببخشد بر عجز شب نشینان گر بنده پرسی از باد صبحگاهی جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد ما را چگونه زیبد دعوی بی‌گناهی حافظ چو پادشاهت گهگاه می‌برد نام رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/719 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
روضهٔ خُلدِ برین خلوت درویشان است مایهٔ محتشمی خدمتِ درویشان است فتحِ آن در نظرِ رحمتِ درویشان است قصرِ فردوس که رضوانش به دربانی رفت مَنظَری از چمنِ نُزهَتِ درویشان است آن چه زر می‌شود از پرتو آن قلبِ سیاه کیمیاییست که در صحبتِ درویشان است آن که پیشش بِنَهَد تاجِ تکبر خورشید کبریاییست که در حشمتِ درویشان است بی تکلف بشنو دولتِ درویشان است خسروان قبلهٔ جهانند ولی سببش بندگیِ حضرتِ درویشان است روی مقصود که شاهان به دعا می‌طلبند مَظهَرَش آینهٔ طلعتِ درویشان است از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی از ازل تا به ابد، فرصتِ درویشان است ای توانگر مَفُروش این همه نِخوَت که تو را سر و زر در کنفِ همتِ درویشان است گنجِ قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز خوانده باشی که هم از غیرتِ درویشان است حافظ ار آبِ حیاتِ ازلی می‌خواهی منبعش خاکِ درِ خلوتِ درویشان است من غلامِ نظرِ آصفِ عهدم کو را صورتِ خواجگی و سیرتِ درویشان است ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/718 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈