از فصلِ پنجم سال که بنویسی
از چهارمین ضلع مثلث
یا از ضلع پنجمِ مربع
از پلکهای بلندِ چشمی در میان چشمانت
یا ماجرای روز سی و دوم ماه
و ساعت بیست و پنج
یا سی و سومین حرفِالفبای فارسی
به شعر میرسی، به داستان، به ادبیات. شاید.
نجوا
از فصلِ پنجم سال که بنویسی از چهارمین ضلع مثلث یا از ضلع پنجمِ مربع از پلکهای بلندِ چشمی در میان
بهترین ایده ها در انگشتانِ سومین دستت نهفته اند.
همتم بدرقهٔ راه کن ای طایرِ قدس
که دراز است رَهِ مقصد و من نوسفرم
خُرَم آن روز کز این مرحله بَربَندَم بار
و از سرِ کوی تو پرسند رفیقان خبرم
دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن
در کوی او گدایی، بر خسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن
از دوستان جانی، مشکل توان بریدن
خواهم شدن به بستان، چون غنچه با دلِ تنگ
وآنجا به نیکنامی، پیراهنی دریدن
گه چون نسیم با گل، راز نهفته گفتن
گه سِرّ عشقبازی، از بلبلان شنیدن
بوسیدن لب یار، اول ز دست مگذار
کآخر ملول گردی، از دست و لب گزیدن
فرصت شمار صحبت، کز این دوراهه منزل
چون بگذریم دیگر، نتوان به هم رسیدن
گویی برفت حافظ، از یاد شاه یحیی
یا رب به یادش آور، درویش پروریدن
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آن است و نه این