لویاتان
راست «افراطی» یا آنچه در قدیم الایام عقل سلیم نامیده میشد، در مواجهۀ با عناصر مخرب اقدام لازم را انجام میداد. فاجر شهر را آتش میزد، فاسق را فلک میکرد، سفله را تازیانه میزد و خائن را به جلاد میسپرد. امروز جناحی که «چپ» نامیده میشود آنقدر به چپ رفته که از جناح راست سر در آورده است. عقاید خود را خدشهناپذیر میداند و تمام عالم طفیلی عقاید راستکیشی ایشان هستند. البته چپها به دلیل آنکه حاضر نیستند برای اصول خود خون بدهند یا خون بریزند عموماً تا منتها الیه چپ میل میکنند و در نهایت لویاتان خفته را بیدار میکنند.
اگر بخواهیم مثالهای امروزی بزنیم ترویج یکبارۀ اسلامِ سکولار و رحمانی در خاورمیانه طی دهۀ اخیر باعث ظهور داعش شد. مورد دیگر نازیسم است که پس از سالها تحقیر در اروپا و فساد فراگیر وایمار سر بر آورد. افغانستان و بازگشت طالبان نیز میتواند نمونه دیگر آن باشد. در حال حاضر نیز اوکراین که از اقمار اروپای رنگین کمانی بود، به محض آنکه با نیروی سخت راست (روسیه) مواجه شد، فمینیسم، همجنسبازی و حقوق بشر را به کناری نهاد و از نازیستهای اوکراینی حمایت کرد.
دیری نخواهد پایید که فشار بیش از حد چپ و حرکت به جایی که دیگر راه برگشتی را پیش روی منادیان جهانیسازی و لیبرالیسم نخواهد گذاشت، از گوشه و کنار جهان «متحجرین» پیدا شوند تا جلوی حرکت دیوانهوار این جریان را بگیرند. اما آن زمان دیگر اینان از صندوق رأی بیرون نخواهند آمد، بلکه به ارادۀ خود و با چکمههای سنگین و گیوتین سر از راه خواهند رسید.
چپ نیروی زنانگی و راست نیروی مردانگی است. بدیهیست که در غیاب مردانگی زنانگی به جنون میرسد. اجتماع زنانه و حاکمیت مردانه است. رابطۀ این دو در یک بازی ظریف پنهان شده است. به جنون رسیدن چپ در در دهههای اخیر نوید جنگهای عظیم را میدهد.
فلات ایران: سرزمین التقاط
فلات ایران به دلیل موقعیت جغرافیایی خود محل تصادم سنتها و اندیشههای متفاوت بوده است. گوناگونی قومی، زبانی و مذهبی آن نیز مؤید این مسئله است. پیشفرضهایی همچون تداوم «ایران» به عنوان مفهومی تاریخی یا فلسفی که توسط افرادی همچون جواد طباطبایی جعل شده است نمیتواند هویتی واحد برای این منطقه را ثبت کند.
در میان اقوام این فلات چنانکه یونانیان نیز به آن آگاه شده بودند، پارسیان از صفات زنانۀ فزایندهای برخوردار بودند که حتی افلاطون نیز به آن اشاره میکند. تجملات و زنانگی این قوم باعث شده بود تا پذیرندگی بالایی داشته باشند و همانند اسفنج آداب و فرهنگ دیگری را جذب و حل کنند. ازاینرو التقاط در این منطقه خصوصاً از جانب پارسیان شدت میگیرد. تاریخ فلات ایران جز مواردی اندک چیزی نیست جز غلبۀ خارجی و حکومت بیگانگان ترک، مغول، یونانی و عرب که یکی از دلایل آن وجود عناصر زنانه در اقوام پارسی میتواند باشد.
برآیند چنین خصوصیاتی باعث شد تا این سرزمین محل رشد افکار و ادیان التقاطی باشد. از مانویان گرفته تا اسماعیلیان، از سهروردی گرفته تا بهاءالله. ایران هویتی چهلتکه است؛ جایی که جوهرۀ آن ترکیبی است از عقل یونانی، عرفان شرقی، طریقتهای پاگانی باستانی و ادیان ابراهیمی.
تأکید بر روی «ملیگرایی» به منظور تحکیم وحدت میان این منطقۀ چهلتکه بدون اقتدارگرایی مذهبی و تنزل جایگاه اسلام به عنصر ثانوی «ملت» ایرانی اشتباهی تاریخی خواهد بود که تنها نتیجۀ آن تجزیۀ کشور است. کما اینکه تنها زمانی از ایرانشهر در معنای ملتی متعین در تاریخ میتوان سخن گفت که ساسانیان از طریق آیین زرتشتی وحدت سرزمینی را فراهم نمودند.
زنانگی
هیچ قیمتی بر روی زیبایی، لطافت، پاکی و عصمت زن نمیتوان گذاشت. مردانگی در مقابل چنین فضایل زنانهای سر خم میکند. هیچ مردی نیست که از محیط سرد بیرونی به محیط امن زنانه پای بگذارد و آرامش نگیرد. جذابیت زنانگی در تقابل با جذابیتهای مردانگی است؛ ازاینرو تقلید زنان از مردان یا بالعکس، چیزی جز آشوب نیست. مردان علاقهای ندارند تا ببینند زنی از موفقیتهای کاری یا تحصیلیاش بگوید، نه به این دلیل که از «موفقیت» زن واهمه دارند بلکه برایشان جذاب نیست. تجربۀ زیاد و دنیادیدگی خصلتی مردانه است که در زنان زیبا جلوه نمیکند. مردان نمیخواهند با کسی که خصوصیات خودشان را دارد رابطه داشته باشند بلکه نیازمند جذابیت قطب مخالف خود هستند. رفتارهای غیر زنانه از سوی آنان همچون اعتماد به نفس بالا، صدای خود را بالا بُردن، رفتار تحکمآمیز، عدم حس مادری، وابستگی شدید به شغل، دریدگی، منطقی بودن زیاد و احساسات عاطفی پایین برای مردان مشمئزکننده است.
نسل زی(ملحدان و اباحیون)
نوکیسهها و عملۀ جهل آنان که شهروندان نظام اقتصاد بینالمللی هستند و هیچ هویتی جز «عقل» روشنگری و سود شخصی را به رسمیت نمیشناسند، جمعیت جوانان را بمباران تبلیغاتی میکنند. جملاتی از قبیل «شما از پدر و مادرانتان خیلی باهوشتر هستید»، «شما فیلسوفید»، «شما گول نمیخورید» و این قبیل تُرهات که هنداونه زیر بغل این نسل جنونیافته و بیهدف میگذارد تنها به منظور روغنکاری برای چرخۀ اقتصادی آنان است.
تبلیغ «آزادی» یا همان مصرفگرایی و تظاهر که بخشی از آداب این نسل قرار گرفته جز با تخریب ارزشها میسر نمیشود. سدشکنی این ارزشها آغاز شده است اما محافظهکاران خفتهاند.
جعل «ملیت» از طریق ساخت بنا
پس از ظهور دودمان پهلوی و ملتسازیهای دوران مدرن، پهلوی نیازمند تأسیس یک تاریخ مدرن و هویت ملی بود. از جشن 2500 ساله که میتوانست خود را به هخامنشیان برساند تا تأسیس بناهای مدرن با الگوی باستانی که عنصر اسلامی را حذف و ناسیونالیسم مدرن را جایگزین آن میکرد. ناسیونالیستهای مدرن ایرانی عموماً از ویژگیهای مشابهی در هویتسازی برخوردارند: سامیستیزی (خصوصاً عربستیزی)، جعل تاریخ، شریعتزدایی یا در بهترین حالت عرفانزدگی، اروپادوستی همراه با عقدۀ حقارت، پریشانی تاریخی همچون اعتقاد به اینکه ایرانیان «حقوق بشر» را آفریدند و غیره.
از ابتدای مشروطه تلاش ناسیونالیستها از تقیزاده، آخوندزاده، کرمانی، پیرنیا، حکمت، فروغی و دیگران این بود که ملیت ایرانی را جعل کنند. البته که برخی در دنیای دولت-ملتهای مدرن چارهای جز این نمیدیدند و خطر تجزیه را نیز حس میکردند اما در نهایت جعل ملت ایرانی اگر بنیانی نداشته باشد فرو خواهد ریخت.
حال اگر به بناسازیهای پهلوی بازگردیم، این دودمان از معمارهای اروپایی یا روشنفکران ایرانی برای ساخت بناهای "باستانی مدرن" بهره گرفت که عناصر آن را بازآفرینی کنند. مقبره فردوسی که گدار فرانسوی به تأسی از تخت جمشید و عناصر زرتشتی طراحی کرده بود تا فردوسی را یک ناسیونالیست باستانگرا نشان دهند، یا طراحی حافظیه با هدف تجلیل از عرفای شریعتستیر همچون حافظ در دستور کار قرار گرفت؛ تفکری که با مدرنیته و ذهن غربی سازگارتر است و اسلامی حداقلی و تساهلگرا را به نمایش میگذارد. چنانکه ذهن غربی نیز مولانای عارف مست عشق را بیشتر از اسلام خود پیامبر میپسندد و برای ترویج آن نیز سرمایهگذاری میکند. همچنین ساخت بناهایی همچون میدان شهیاد و موزۀ ملی ایران مواردی بود که زیرمجموعۀ طرح بزرگ ملتسازی قرار داشت.
این ملتسازی در وهلۀ نخست باید تاریخ مدرن را به تاریخ باستان پیوند میزد تا نشان دهد ملت ایرانی از قدیم وجود داشته که یکی از آنها ساخت بناهای مدرن باستانی بود. سپس باید به منظور هویتیابی مرزهای ایجاد شده «دیگری» خود را مشخص میکرد و چون اروپای پیشرفته نمیتوانست این دیگری باشد، زیرا الگوی ایران مدرن بود، اعراب دشمن ایرانیان شناخته شدند. زیرا از یک جهت عقبماندگی خود را به حملۀ اعراب مسلمان نسبت میدادند و از طرف دیگر خود را در منطقۀ خاورمیانه به عنوان ملتی برجسته لحاظ میکردند که بزودی قرار بود شبیه اروپاییان شوند و لوازم آن را از گذشته نیز داشتند: مثلاً هخامنشیان حقوق بشر، آزادی و برابری زنان را پیش از اروپاییان «اختراع» کرده بودند و اگر اعراب «پلید» نبودند چه بسا ایران زودتر از اروپاییان به این نقطه میرسید.
دیوان یومیه
جعل «ملیت» از طریق ساخت بنا پس از ظهور دودمان پهلوی و ملتسازیهای دوران مدرن، پهلوی نیازمند تأسیس ی
یکی از منابع عربستیزی برای اینان خود شاهنامۀ فردوسی بود. شاهنامه کتابی بود اسطوره-تاریخی که بیان داستانهای آن ارتباطی به برتری یا کهتری نژاد خاصی نداشت. حتی ابیاتی همچون «چو ایران مباشد تن من مباد... » (اگر اصیل باشد) از زبان هجیر بیان میشوند و نه خود فردوسی. اعراب همچون دیگر شخصیتهای این کتاب از شخصیتها یا رفتارهای مثبت و منفی برخوردارند. علاوهبراین جعل ابیاتی همچون «زشیر شتر خوردن و سوسمار ...» اگر اصالت داشته باشد، از زبان رستم فرخزاد بیان میشود و نه فردوسی. اگر فردوسی به راستی عربستیز بود تربیت درست بهرام گور توسط اعراب درحالیکه اگر در دربار یزدگرد میماند ستمگر میشد را روایت نمیکرد.
همچنین اینان ضحاک را به عنوان دیگری عقبمانده که از نژاد عرب بود بازخوانی کردند و فردوسی را سردمدار دشمنی با اعراب دانستند که به صورت نهان از اسلام اعراب نفرت داشت و این قوم را کهتر میدید. درحالیکه پلیدی ضحاک صرفاً طلسمی از جانب اهریمن است و نه نژادش. حملۀ او به ایران نیز با دعوت ایرانیان برای نابودی جمشید همراه میشود که لشکرش از عرب و عجم تشکیل شده است. ازاینرو نه فردوسی و نه دیگر شخصیتهای برجسته گذشته چنین دیدگاه مدرنی نسبت به ملیت و نژاد نداشتند و چنین بهرهبرداریهایی صرفاً در جهت اهداف سیاسی است.
آیا رواج اسلام عارفانه و ضد شرعی از سوی نهادهای غربی توهم توطئه است؟
ممکن است برای برخی این تصور حاصل شود که تدوین پایههای ملیت ایرانی و تلاش برای عرفیسازی شریعت و خنثیکردن شریعتمداران توسط مشروطهخواهان یک ضرورت تاریخی بوده است و توطئهای در کار نیست.
البته که پیچیدگیهای سیاست و ژئوپولیتیک تماماً محصول نقشههای دیگری نیست اما سردمداران فکری دنیای مدرن از مستشرقین، روشنفکران، فرقههای دینی همچون شیخیه و دیگر ایدئولوگهایی که تنها هدفشان تأسیس ایران مدرن و هضم در نظام جهانی است نمیتوان به سادگی عبور کرد و همه در یک ویژگی با یکدیگر مشترکند و آن تضعیف بنیانهای مذهبی اجتماع ایرانی و ساخت نوعی ملیت در جهان نو است. پیوندهای دینی خصوصاً اسلامی که بر پایۀ شریعت است برای سیستم جهانیسازی همچون زهر است و توان تحمل آن را ندارد. ازاینرو تمام دستگاههای خود را برای شکست آن به خط میکند.
یک نمونۀ آن تینکتنکهای آمریکایی همچون RAND است که آرین طباطبایی فرزند جواد طباطبایی در آن کار میکند. جواد طباطبایی خود در ایران پروژۀ ملتسازی نوین را به همراه سیاسیون چپ پی گرفت و دخترش نیز در آمریکا تسلیم ایران در برابر این نظام را تئوریزه میکرد.
دیوان یومیه
یکی از منابع عربستیزی برای اینان خود شاهنامۀ فردوسی بود. شاهنامه کتابی بود اسطوره-تاریخی که بیان دا
مستشرقین و جعل «ملیت ایرانی»
ترویج اسلام رحمانی و صوفیانه در کنار تقویت ملیتگرایی پروژهای بلند مدت از سوی مستشرقین بوده است. نسل اول این مستشرقین همچون گوبینو در اهداف خود بسیار مشهود عمل میکردند. گوبینو به ایرانیان گوشزد میکرد که شما ملت متفاوتی هستید و نباید مانند دیگر کشورهای همسایه ذیل امت اسلامی قرار بگیرید و باید گذشتۀ پرشکوه خود را بازیابید. او به ایرانیان پیشنهاد کرده بود که برای شروع از فلسفۀ دکارت
آغاز کنند. او میگفت که «یک ایرانی واقعی بیشتر کنجکاو است از اعمال جمشید یا کوروش بداند تا اینکه با خواندن سیرۀ پیامبر تزکیه شود».
از دیگر این مستشرقین براون بود که میگفت «ایرانیان در طول مبارزۀ خود آگاهانه برای موجودیت خویش به عنوان یک ملت نیز جنگیدهاند و از این حیث به حق میتوان حزب مشروطهخواهان یا عامیون را حزب ناسیونالیست نامید».
علاوه بر این میتوان به علاقۀ گزاف گوبینو به باطنیگرایی ایرانی و تصوف به عنوان مجرای انتقال "ایرانیت" و شیفتگی براون به بهائیت و دلبستگی کُربن به شیخیه نام برد. براون تا حدی شیفتۀ بهائیت بود که به ملاقات با سران آنان میرود و کتابی در اینباره مینویسد. به گفتۀ نصر کُربن نیز به ملاقات با اشخاص مهم در شیخیه بسیار علاقه نشان میداد.
تأکید بر روی باطنیگرایی از این جهت است که نیروی جنگجویی و تمدنسازی مسلمانان خنثی میشود و نظام فقاهتی را از حوزۀ سیاسی بیرون میکند و ثانیاً میتوان ملیت «ایرانی» را از طریق این باطنیگرایی در یک تداوم تاریخی لحاظ کرد به نحوی که جواد طباطبایی میگفت اشعار حافظ انتقال روح «ایرانیت» است که زبان مضمر دارد.
برای این مستشرقین هدف این بود تا «ایرانیت» به عنوان یک عنصر متفاوت در عالم اسلام برای خلع سلاح اسلامگرایان استفاده شود. گوبینو معتقد بود ایرانیان از قدیم تلاش داشتند تا خود را بیرون از خلافت اسلامی هویتیابی کنند و تمام تاریخ ایران تلاشی است برای بازیابی شکوهمند گذشتۀ خویش و خروج از سیطرۀ اسلام عربی. از سوی دیگر کُربن با طرح عنوان «اسلام ایرانی» سعی میکند هویت مستقلی برای ایرانیان پی افکند که باطنی و پذیرنده است و خصوصیت آن را داراست تا هژمونی غرب را کاملاً بپذیرد.
اوکارد از دیگر این مستشرقین میگوید:
«باستانشناسان فرانسوی که عهدهدار ستردن غبار ایام از چهرۀ گذشته و درآوردن آثار شکوه ایران پیش از اسلام از زیر خاک بودند، به ارائۀ تصویر زیبایی از تمدن پراعتبار ایرانی، متمایز از تمدن خاورمیانۀ مسلمانان و عمدتاً عرب کمک کردند».اگرچه تلاش برای جعل این روایتها به نتیجه نرسید اما اسلام باطنی تاریخچهای طولانی دارد و نظام فقاهتی همیشه آنان را برای امنیت اجتماع اسلامی در خطر میدید. به عنوان نمونه خواجه نظام الملک طوسی بیشتر هدف نگارش سیاستنامۀ خود را مبتنی بر سرکوب باطنیان بنا کرده بود.
قدرت، اراده و فضیلت
«قدرت اساساً فسادآور است». بارها این جمله را از زبانِ مردانِ لطیف و «متمدن» شنیدهاید. آنان از رقابت و شکوه بیزارند. آرزو دارند مردان همانندِ یکدیگر و میانمایه باشند. صفاتِ زنانه را به دنیای مردانه وارد میکنند و آنها را برای مردان ارج مینهند. ضعفهای خود را بلند فریاد میزنند و طلبِ پذیرشِ عمومی میکنند.
حقوقِ خود را از "کتابِ قانون" برای دیگری میخوانند که ضعف و فرومایگیِ خود را یادآوری کنند. در اینترنت برای قویمردان رجز میخوانند که «ظلم» دیری نخواهد پایید. چطور میتوان به چنین موجوداتِ رقتانگیزی اعتماد کرد و با ایشان برادری نمود؟ زنان چطور میتوانند خطر کنند و سرنوشتِ زندگیِ خود را به چنین «مردانی» بسپارند؟
آیا هنگامِ خطر برای خود و خانوادهی خود میخواهند حقوق خود را با صدای بلند بخوانند؟ آیا حقارتِ خود در میانِ والا مردان را میخواهند به زنانی که از تهِ دل از بیعرضگیِ ایشان آگاهند در یک مقاله شرح دهند؟ یا اینکه در چنبرهی عفونتبارِ خود و هممسلکانشان زنان را مقصر جلوه بدهند که مدافعانِ حقوقشان را به هیچ میگیرند؟
مردانِ فضیلتمند و با اراده از نردبانِ قدرت بالا میروند تا مبادا در آن «میان» باشند و با میانمایگان دمخور شوند.
قدرت فسادآور نیست...! بلکه میانمایگانِ فاسد ارزشهای والا را به مسلخ بردند تا با رهایی از قید و بندهایی سخت که مردان را به مراتبِ بالا میرساند بتوانند زودتر کاریکاتوری از والا مردان باشند، اما در عوض سوداگران را به عرش رساندند و رذایل را جایگزینِ فضایل کردند.
مردانی که شکمهای ورمکردهشان و لرزشِ دستهایشان هنگامِ تناولِ غذا از آنان موجوداتِ ترحمبرانگیز ساخته و چنان به آسایش و مصرف عادت کردند که هیچگونه سختی را برنمیتابند. زیرا از خصال مردانگی عاریاند و در چشم زنان ذلیل.
منحرفین جنسی
از آنجا که سدّ حجاب اسلامی در ایران به دلیل بیغیرتی مردان سستعنصر و بیعرضگی سیاستمداران شکسته شده است؛ مرحلۀ بعدی عادیسازی منحرفین جنسی، مردان اَمرد و مساحقه است. تصور میکنید خردسالان معصوم شما که ذهنهایشان آلودۀ رسانههای مستهجن انگلیسیزبان است، در سنین بالاتر دغدغهشان فضیلت، عفت، ایمان و درستکاری خواهد بود؟ باید آماده شد تا در برابر آزادسازی جنسی، منحرفین جنسی و پروپاگاندای رسانهای آنان ایستاد. تا همینجا در ایران «اسلامی» سالانه هشتصد هزار سقط جنین انجام میشود که این پدیده از مراسمهای شیطانی که نوزاد را برای ابلیس قربانی میکردند دهشتناکتر است.
وانگهی برای فرزندی که زحمت بسیار کشیدهاید، و خون و دل خوردهاید این ترس باید طبیعی باشد که بدانید همجنسبازی یا هرزگی مرضی واگیردار است که میتواند گریبان فرزند شما را بگیرد.
همچنین باید دانست که هفتاد درصد از مبتلایان به HIV و هشتاد و سه درصد از مبتلایان به بیماریهای مقاربتی در ایالات متحده به این مفسدین فی الارض اختصاص دارد.
حجاب
دال مرکزی حجاب در ایران به قدری اهمیت دارد که میتوان دگرگونی اجتماع را در همان نقطه مشاهده کرد. برخلاف یاوههای «روشنفکری» دینی، پشمینهپوشهای مولاناخوان و متدینهای صورتی، حجاب اسلامی از مهمترین عناصر تمدنی خاورمیانه محسوب میشود. اهمیت این مسئله به قدری است که اقتصادی نیمبند و مضمحلشده به همراه اقامۀ قانون شرعی حجاب صدها برابر بهتر از هر معادلۀ دیگریست.
باید توجه داشت که نقطۀ مرکزی این قائله زنان هستند. زنان پس از آزادسازی جنسی در محیط رقابتی بسیار شدیدی قرار گرفتند که سکۀ رایج آن «توجه» است. هر زنی در این محیط با کسب توجه بیشتر، علاوه بر اینکه انتخابهای محدود گذشتۀ خود را فراختر میکند، رضایت روانی بسیار قدرتمندی از این وضعیت کسب میکند که تنها میتوان با قوای جنسی مردانه آن را قیاس گرفت. در این محیط رقابتی حجاب یک سدّ بسیار بزرگ محسوب میشود که قرنها مانع رواج فعالیت بازار جنسی شده بود. هر زنی به خوبی میداند که نمایش بیشتر اعضای بدن خود به معنای توجه بیشتر و گستردهشدن محدودۀ انتخاب شرکای جنسی و رفع محدودیت انتخابهای کمتعداد است. به صورت طبیعی زنان همیشه متمایل به زیبانمایی هستند و زیبایی کالای بسیار گرانبهایی در حوزۀ زنانه است که پنهان نساختن آن به هایپرگامی و اضمحلال اجتماع میانجامد.
استدلالهای خندهداری از قبیل اینکه اگر در شریعت «زور» بکار رود مردم از دین رویگردان میشوند و غیره همه دلیلتراشیهای مردان میانمایه/بتا است که تصور میکنند تمدنها را تابحال با برنامههای فرهنگی نیروی زنانگی را تحت انقیاد و کنترل درآوردهاند.
البته بزرگترین بازندۀ این وضعیت مردان بتا هستند که در سیستم سنتی اگرچه انسانهای متوسطالحالی محسوب میشدند، دستکم زنان مطیعی داشتند که حاضر بودند فرزندانشان را بزرگ کنند، خانهداری کنند و غمخوار شوهر خود باشند. اما حالا همین میانمایگان در صف اول طرفداری از «حقوق» زنان میایستند؛ اما زنان پس از اینکه جوانی خود را با مردان آلفا یا شبه-آلفا گذراندند و عصمت خود را به شیطان فروختند پس از سیسالگی به همسری مردان بتا درمیآیند. هیچ واژهای برای توصیف وضعیت تراژیک این مردان نادان حتی به بیان در نمیآید.
دیوان یومیه
حجاب دال مرکزی حجاب در ایران به قدری اهمیت دارد که میتوان دگرگونی اجتماع را در همان نقطه مشاهده کرد
مصرفگرایی و زنان
نزدیک به هشتاد درصد از خریدها و مصرف کالاها از جانب زنان صورت میگیرد. پیشتر اشاره کردیم که مصرفگرایی خاصیتی زنانه است که اگر جامعهای به آن مبتلا شود، اجتماع را به سستی و رخوت هدایت میکند و آن اجتماع بدون خونریزی آمادۀ فتحشدن خواهد بود.
شکی نیست که هر مردی وظیفه دارد آسایش و آرامش زنی که مسئولیت وی را قبول کرده است به عهده بگیرد. اما مادامیکه این وضعیت به تظاهر و مصرفگرایی صرف روی بیاورد -همانند بازتابِ آنچه در اینستاگرام شاهد آن هستیم- به سیاهچالۀ خواستها سقوط میکنیم. حتی امروز طبقات اقتصادی پایین جامعه سعی میکنند با کالاهایی که مصرف میکنند، و قرار دادن تصاویر آن، خود را در این شبکۀ مصرفگرایی قرار دهند.
این وضعیت به هیچوجه تقصیر زنان نیست. مردان بهقدری از مردانگی دور شدند که زنان اندک احترامی برای آنان قائل نیستند و تنها آنان را به چشم کارت بانکی میبینند. اگر تنها فضیلت مرد فراهمآوردن مادیات است، زنان هم آنان را به چشم کیسۀ پول میبینند. اگر تنها چیزی که زنان ارائه میدهند جذابیت جنسی است، مردان هم زنان را تنها به چشم ابژۀ التذاذ میبینند.
حیواندوستی
رابطۀ انسان با حیوان در طول تاریخ یک رابطۀ ابزاری بوده است. پس از دوران صنعتی و گلخانهای شدنِ زندگی بشر و نابود شدن روابط انسانی، به طرز حیرتآوری یک رابطۀ رمانتیک و فانتزی میان انسانهای مدرن و حیوانات شکل گرفت تا جایی که امروز یک از صنعتهای مهم تجاری دنیا لوازم و خوراک حیوانات «خانگی» است. اگر در خیابان زنی را میبینید که برای ایتامِ گربه غذا خیرات میکند یا مردی با ظرف گوشت به سوی سگان رهسپار میشود، یک دلیل بیشتر ندارد: ناامیدی از نوع بشر. عمدۀ این افراد در ارتباط با انسانهای پیرامون خود با مشکل روبرو هستند یا در بدترین حالت حیوان را نوعی سرگرمی و حتی جایگزین فرزند نوع خودشان میدانند.
اینان نوعی «عشق» پاک و خالص در حیوانات میبینند و احتمالاً شنیدید که میگویند «حیوانات معصوم هستند و مانند انسان به شما بدی یا خیانت نمیکنند». این سخن کاملاً ذهنیت بشر مدرنی که در لالاند زندگی میکند را رسوا میکند. زیرا اساساً رابطۀ بشر مبتنی بر غم، شادی، خشم، غرور، حسادت و غیره میگذرد. برخی از آنها میتوانند فضیلت محسوب شوند و برخی با قانونهای اخلاقی خنثی میشوند. اما انسان همین است که میبینید: خودخواه، فداکار، مغرور، مهربان، حسود، دلسوز، عاشق و غیره. جذابیت روابط انسانی (خصوصاً روابط زن و مرد) متکی بر همین خصوصیات است که آن را پویا و انسانها را پخته میکند. رابطۀ یکطرفۀ ارباب-بردگی با یک حیوان زبانبسته که از طبع خودش جدا شده و آوردن آن به رختخواب منزل چیزی جز یک پریشانی زیستی نیست.
اگر خودتان را دوست نداشته باشید، دوست داشتن دیگری یک دروغ بزرگ است. اگر به خودتان احترام نکنید، احترام به دیگری از سر ضعف و حقارت است. اگر به والدین خودتان، قومتان و نوعتان احترام نکنید، احترام به «دیگری» کذب و از سر خودخواهی احساسی است. در سگوگربهبازی نوعی نفرت عمیق از نوع خویش وجود دارد که میخواهد با به بردهگرفتن یک حیوان بیاراده که خصوصیات انسانی ندارد، روابط انسانی را بازسازی کند. زنی که در این جامعۀ منحط مَردان او را فقط به عنوان گوشت میبینند، عجیب نیست که به سگ پناه ببرد. مَردی که حاضر به تعهد نیست و زنی را نمییابد که مادر فرزندانش باشد، تعجبی نیست که به حیوانی پناه ببرد که هرچه بگوید اطاعت میکند و هرگاه او را فرابخواند به سوی او میدود.
اینکه چطور میتوان انسانی را در یک محیط تصنعی از طریق رسانه قرار داد که به جای انتقال ژن از طریق نوع خود، حیوان نوع دیگری را بزرگ کند یا سرمایۀ جوانی خود را معطوف به بچۀ گونۀ دیگری کند و در عین حال مواهب تکنولوژیک کاملاً این وضعیت را عادی نشان دهد، یکی از خطرناکترین موقعیتهای بشری را میبینیم که هیچگاه برای میانمایه و فرومایه قابل فهم نیست. طبیعتدوستان و دوستداران حیواناتی که در طول عمر دیدم کسانی بودند که لذت پدر و مادر شدن را به هدف یک پروپاگاندای به اصطلاح متعالی ترک میگویند. در طبیعتدوستی/حیواندوستی آنان نوعی ریاکاری و ضعف وجود دارد که از عصمت حیوانات بیاراده سؤ استفاده میکنند تا آن جهانی را که همه به هم عشق میورزند و هیچکس با دیگری به مشکل نمیخورد را در دنیای حیوانات بسازند. گاهی هم به دنیای انسانها طعنه میزنند که جنگ و خونریزی میخواهند و شاید بهتر باشد از «طبیعت» یاد بگیرند! البته ایدۀ طبیعتِ مقدس آنان با یک شب خوابیدن در بیشهزار باد هوا خواهد شد.