eitaa logo
دیوان یومیه
1 دنبال‌کننده
1 عکس
1 ویدیو
0 فایل
حقیقتِ دورانِ ما
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم‌الله الرحمن الرحیم
پشمینه‌پوش‌ها اخیراً حسین الهی قمشه‌ای فردی که سخنرانی‌های او در شبکۀ چهار سیما پخش می‌شد و بسیار عارفانه سخن می‌گفت، در صفحۀ اینستاگرام خود از مردم «آزادی‌خواه»(اصحاب آپستین) حمایت کرده است. همچنین شفیعی کدکنی که کلاس‌هایش در دانشگاه تهران به دلیل نصایح و سخنان شاعرانه ازدحام پیدا می‌کند نیز به مناسبت اتفاقات اخیر اشعاری را منتشر کرده بود. الهی قمشه‌ای به دلیل سخنوری‌های رازآلود عامه‌پسند که فلسفۀ غرب، عرفان، دین و غیره را به طرز حیرت‌آوری به یکدیگر پیوند می‌داد و آن‌ها را بسیار ساده بیان می‌کرد، شهرتی برای خود دست‌وپا کرده بود. رقیق کردن مسائل پیچیده برای عوام و تقلیل آن‌ها به اصل‌های کوچک و جملات گهربار از شاخصه‌های شخصیت‌های مدرن عرفانی است. الهی قمشه‌ای توانست نسخۀ ایرانی دالایی لاما و یک پیر خردمند شرقی مرموز باشد. دیدارهای او با سلبریتی‌ها به منظور تحکیم رابطۀ خود با عوام بسیار به دالایی لاما مهرۀ چپ‌های گلوبالیست (اهرم فشار بر چین) شباهت دارد. شفیعی کدکنی نیز با این‌که پیش از این به چنین شخصیتی نرسیده بود، اما روزگار جدید و فشار تودۀ مردم برای پاسخگویی به مشکلات شخصی خود در بعد عرفانی، او را به سمت شخصیت «مُرشد همه‌چیزدان» مدرن سوق داد. ویدئوهایی که از او نشر پیدا می‌کند، نشان داده می‌شود که نوعی هالۀ عرفانی برای او ساخته شده که جوانان گمگشته برای یافتن پاسخ‌ مشکلات، یا جستجوی معنای زندگی نزد وی می‌آیند. از خصوصیات مرشدهای مدرن این است که منفک از تاریخ می‌ایستند و چون تجلی تودۀ مردمی هستند، لاجرم باید بازتاب‌دهندۀ آنان نیز باشند. البته پشمینه‌پوش‌ها قدمتی طولانی دارند. آنان در مصائب و سختی‌های تاریخ، توانایی هضم پیچیدگی‌های سیاست یا قوانین خشونت‌بار عالم را نداشتند، ازاین‌رو در نقش مُرشد عزلت‌نشین درمی‌آمدند تا از «زمین» به «آسمان» پناه ببرند. البته با ظهور دورۀ مدرن امر قدسی آسمان که از میان می‌رود، خود تودۀ مردم قداست آسمانی پیدا می‌کنند. در نتیجه مُرشد مدرن در دوران «سختی» به مردم پناه می‌آورد تا قداست خود را حفظ کند.
توهم «گفت‌وگو» در برابر حقیقت پروژه سیاسی اصحاب قدرت عرصۀ سیاست جایی برای مناسبات قدرت است. گفتگو تنها زمانی اهمیت می‌یابد که در مناسبات قدرت تغییراتی انجام پذیرد. ازاین‌رو توهم گفتگو برای حل مسائل سیاسی یا ساده‌لوحانه‌تر از آن -همانطور که آرنت به آن معتقد بود- سیاست را محل گفتگوی شهروندان دانستن، همان امری است که سیاست را به ابتذال کشانده است و حیاتی‌ترین تصمیمات یک ملت وابسته به محل اردوکشی‌های خیابانی شده است. نیچه می‌گفت برای سخن نیک استدلال نمی‌کنند، فرمان می‌دهند. پس از سال 1388 و تجدید قوای فکری مشروطه‌خواهان و گرایشات چپ، به تدریج «اندیشمندان» حوزۀ علوم انسانی بسیار فعال شدند. دهۀ گذشته را می‌توان یکی از پرشورترین دوره‌های کشش به علوم انسانی پس از انقلاب دانست. با تثبیت گسترش دانشگاه‌های متعدد، دانشجویان رشته‌های علوم انسانی بسیار زیاد شد. موسسه‌های آموزشی علوم انسانی همچون «پرسش» مورد اقبال قرار گرفت و پاتوق احزاب و دانشجویان چپ سیاسی شد: جواد طباطبایی در این دهه توانست افرادی را با نام «ایرانشهری»ها گرد خود درآورد که لیبرال مسلک و ملی‌گرا بودند. موسی غنی‌نژاد نمایندۀ فکری بازار آزاد نیز در این موسسه به فعالیت پرداخت. محمود سریع القلم نیز که پروژۀ اولویت «توسعه» برق‌آسا و اتصال ایران به اقتصاد جهانی را پیش می‌بُرد، نقشی اساسی در پیشبرد اهداف لیبرال‌مسلک‌ها داشت. از طرف دیگر داود فیرحی با از بین بُردن تمام ساختارهای قدرت فقهی و مصادرۀ آن به حقوق فردی و دموکراسی، زمینۀ سیاست غیر شرعی را مهیا کرد. مصطفی ملکیان نیز به عنوان بازماندۀ روشنفکران دینی در این مؤسسه فعالیت می‌کرد. خارج از موسسه نیز اندیشمندانی همچون داوری اردکانی از موضع خود عقب نشینی کردند و از «غرب‌زدگی» به «توسعه‌نیافتگی» رسیدند. حال پس از گذشت بیش از یک دهه تلاش برای آزادسازی ایران از قیود فرهنگی، سیاسی، دینی و اقتصادی و تلاش برای تقویت به اصطلاح «گفتمان» پس از برخورد با مانع 1388، غلبۀ رسانه‌های اجتماعی تمام ساختار علمی را که اینان تصور می‌کردند در قالب کلاسیک خود هنوز می‌تواند تأثیرگذار باشد را از صفحۀ بازی محو کرد. پایان نظرورزی‌های علوم انسانی و آغاز ابتذال رسانه‌ای را می‌توان به طور نمادین با مهاجرت جواد طباطبایی به آمریکا یا فوت داود فیرحی همگام دانست. برخی اندیشمندان نیز تلاش کردند در همان رسانه‌های مبتذل «لایو» بگذارند بلکه از قافله عقب نمانند و مابقی هم خانه‌نشین شدند. زمین نظرورزی تا زمانی که استیلای قدرت قاهره صورت نپذیرد و تا علوم انسانی را از دسترس توده‌ها و آموزشگاه‌های عمومی بیرون نکند و آن را به دست عالمان و فقیهان نسپرد، بایر خواهد ماند. در همین اثنا موسسۀ پژوهشی حکمت و فلسفه که تحت سیطرۀ سنت‌گرایان بود و می‌توانست نقش قوای فکری محافظه‌کاران یا احزاب راست را بازی کند، به دلیل عرفان‌زدگی و ویژگی‌های سیاست‌گریزی یا سیاست‌ستیزی در انفعال بسر می‌بُرد. تدریس پیوستۀ ابن عربی توسط غلامحسین اعوانی شاگرد حسین نصر و رئیس موسسه به همراه کلاس‌های مشابه دیگر محل تخدیر جوانان یا پاتوق نسوان شده بود. در دهه‌های اخیر هم نصرالله پورجوادی استاد این موسسه از عرفان اسلامی به لیبرالیسم و محسن کدیور که در این موسسه تدریس می‌کرد از فقه به دموکراسی رسید.
فمینیسم و راهبرد اقتصادی نظام جهانی تساوی مرد و زن در درجۀ اول «فرد» را در اولویت قرار می‌دهد. در چنین حالتی تنها طرف حسابِ سیستم «فرد» است. مرد و زن دیگر نیازی به یکدیگر ندارند و تشکیل خانواده عملاً سخت یا امکان‌ناپذیرمی‌شود، چون مرد یا زن نیازی به همکاری برای تشکیل خانواده ندارند. ازدواج کارکرد خودش را از دست می‌دهد و تنها تفاوت مرد و زن به آلت تناسلی برمی‌گردد؛ علاوه بر این‌ تنها عامل همکاری آنان در همبستری خلاصه می‌شود. درنتیجه رابطۀ زن و مرد به دخول تقلیل پیدا می‌کند. تمرکز بیش از اندازه بر واژۀ «آزادی» که منظور چیزی جز همان آزادی‌های جنسی و تخدیری نیست، جامعه‌ای مصرف‌گرا تولید می‌کند که برای دوز دوپامین روزمرۀ خود حاضر است «کار» کند. افراد به قدری وابسته این سیستم می‌شوند که هرگونه خلل در سیستم را به عدم آزادی بیشتر مربوط می‌دانند. هر نیروی که در مقابل آنان قرار بگیرد «سرکوبگر» است.
«فرهنگ‌سازی» یکی از لغاتی که در کشور اخیراً بسیار مورد استفاده قرار می‌گیرد «فرهنگ‌سازی» است. به دلیل ساختارگرا بودن دوران متجدد، سازندگی اهمیت پیدا می‌کند. فرهنگ نیز همچون اقتصاد، سیاست، خانواده، هنر و غیره باید ساخته شود. در نتیجه فرهنگ بنابر مقتضیات پدید نمی‌آید بلکه باید ساخته شود. روسو را می‌توان از سردمداران فرهنگ‌سازی بشمار آورد. او نیز در این گمان بود که اگر مردمان را آموزش عمومی دهیم، می‌توان آنان را آزاد گذاشت تا از تمام مواهب آزادی خود بهره ببرند و ملتی «با فرهنگ» باشند. خوش‌خیالی مدرن‌ها از این امر ناشی می‌شد که انسان اساساً با «ساخت» شکل می‌گیرد. بعدها این نظر شدت یافت و اغلب رفتارها و آداب انسانی به همین ساخت‌های پوسیده و سنتی که از فیلتر عقل عبور نکردند حواله داده شد. امروز در ایران نیز حتی سنتی‌ترین قشر بر این گمان پافشاری می‌کند که دلیل پتیارگی انسان‌های امروز مبتنی بر آموزش ناصحیح است و در موقعیت مناسب و آموزشی برنامه‌ریزی شده می‌توان همۀ شهروندان را به راه راست هدایت نمود. این نظر به چند دلیل غلط است. یک: طبایع و ظرفیت‌‌های هوشی انسان‌های یک اجتماع متفاوت است و نمی‌توان با امری بیرونی یا آموزش آن را تعدیل یا تصحیح کرد. پذیرفتن این امر به معنای زیر پا گذاشتن اصل «برابری» است که زیربنای تمدن مدرن است. دو: عوام را از طریق تنبیه و تشویق می‌توان راهبری کرد. تودۀ مردمی نیز پیش‌بینی ناپذیر و بدون تعین است. نباید لغت «مردم» ما را فریب دهد، چون مردم نماینده‌ای ندارند. تنها زمانی می‌توان از تعین تودۀ مردمی سخن گفت که آنان زیر بیرق آیینی الهی باشند و دست‌کم به لباس یا ظاهر آن آیین آراسته باشند که در مواجهۀ با یکدیگر خود را متعلق به یک اجتماع بدانند. سه: چیزی که به نام «فرهنگ» امروز می‌شناسیم جز تبلور آیینی یک اجتماع الهی نیست. هنر و ادبی که امروز برای ما به جا مانده را توده‌ها نیافریدند، بلکه از مواهب آیینی آن بهره بردند. امروز در ایران و اغلب کشورها «فرهنگ» چیزی جز موسیقی تخدیری، نگارگری‌های فردگرایانۀ پوچ، سینمای مبتذل، معماری کارکردگرایانه و اشعار سخیف نیست.
آموزش عمومی، طبقۀ متوسط و میان‌مایگی ایدۀ آموزش عمومی که دستپخت دوران جدید است، طبقه‌ای را پدید آورد که توانست به مدت یک سده هرآنچه که آریستوکراسی به آن دست یافته بود به ابتذال بکشاند. هنر، فلسفه، معماری و هرآنچه که تمدنی می‌توانست به آن افتخار کند با توزیع «علم» و تقویت غرور میان‌مایگان به ورطۀ نابودی کشیده شد. همۀ شاخصه‌های طبقۀ متوسط از میان‌مایگی نشأت می‌گیرد. هنر مبتذل آن از موسیقی پاپ تا سینما، از کافه‌نشینی‌ها تا گعده‌های متظاهرانه، از مدارک دانشگاهی قاب شده روی دیوار تا لاس‌زدن‌ها در پاساژ و تفرج‌گاه‌ها، همه محصول ظهور چنین طبقه‌ای است. آیا این‌که امروز شکسپیر، فارابی، غزالی و دانته پدیدار نمی‌شود دلیلش میان‌مایگی نیست؟ این‌که همه‌چیز ملال آور و یکسان است دلیلش غلبۀ میان‌مایگان نیست؟ روزانه هزاران مقاله، مجله، روزنامه، موسیقی و فیلم تولید می‌شود که همه در یک ویژگی مشترکند: میان‌مایگی. هرآن‌چه که ماندگار شد و تاریخ به آن بالید ثمرۀ قدرت والا مردان بوده است. آن‌گاه که فرومایه را مقام دهید (همچون اعطای مدرک با آموزش عمومی) ثمرۀ آن نابودی هرآنچه خواهد بود که والاست.
دیوان یومیه
آموزش عمومی، طبقۀ متوسط و میان‌مایگی ایدۀ آموزش عمومی که دستپخت دوران جدید است، طبقه‌ای را پدید آورد
آکادمی نوین اساساً چپ/لیبرال است امروز اگر وارد محیط آکادمی داخلی یا خارجی بشوید، خیلی زود متوجه خواهید شد که بنیان آکادمی به دلیل پافشاری بر آموزش عمومی و حداکثری گرایش شدید به چپ دارد. ازاین‌رو شکی نیست که مدرسان و دانشجویان نیز برای «آزادی‌خواهی»، «آزادی بیان» و تحقق باسواد کردن همگان بیشترین تلاش را می‌کنند که امروز عقیده‌ای غیرقابل خدشه است. میانمایگی مدرسان، مقاله‌سازی، رقیق‌سازی علم و تأکید بر «تربیت» جوانانی که علم را وسیله می‌دانند، چنین وضعیتی را در آکادمی به‌وجود آورده است. عموم مردم نیازی به دانستن اصول فیثاغورث یا قوانین ترمودینامیک ندارند جز این‌که در سیستم اقتصادی وسیله باشند. علم را از اخلاق و حکمت نمی‌توان جدا کرد. علم تکنیک نیست. علم همگانی نیز نیست.
شریعت‌ستیزی و اباحی‌گری اولین جرقه‌های اباحی‌گری با نفی قوانین طبیعی-الهی آغاز شد. همچنین با این ایده که افراد می‌توانند سبک زندگی خاص خودشان را داشته باشند و در عین حال یک جامعه را تشکیل بدهند، بدون این‌که عواقب آن را ببینند. آن‌چه آزادی‌خواه توان درک آن را ندارد این است که قوانین طبیعی-الهی قوانین قراردادی نیستند که بتوان آن‌ها را تغییر داد. به‌طور مثال نمی‌توان در جامعه‌ای زنان را در رفتار جنسی آزاد گذاشت و هیچ اتفاقی نیفتد. نمی‌توان همه‌چیز را مادی نظاره کرد و روح جامعه را نخشکاند. مستی پس از پیشرفت‌های تکنولوژیک و رفاه دیری نخواهد پایید که سیاهچالۀ نهیلیسم و انقراض زیستی را در برابر شما قرار می‌دهد. شریعت قوانین آزموده شدۀ طولانی‌مدت هستند که اجتماع متمدن را از خطر فروپاشی نجات می‌دهد. حذف عناصر نامطلوب که خاطر آزادی‌خواه را آزرده می‌کند، خطر نابودی تمدن را می‌کاهد. آن‌چه بافت جمعیت آلمان و فرانسه را به اضمحلال برده است، خطر نابودی آن‌چه به آن «آلمان» و «فرانسه» می‌گفتیم است. خطر زیستی و نابودی قرن‌ها دستاوردهای تمدنی که در چند دهه این نوع کشورها را به محاق برده است به دلیل روحیۀ رواداری است. پذیرفتن «همه» برای تاجر خوب است اما برای یک ملت پایان کار است.
دیوان یومیه
شریعت‌ستیزی و اباحی‌گری اولین جرقه‌های اباحی‌گری با نفی قوانین طبیعی-الهی آغاز شد. همچنین با این اید
چپ فرهنگی، جهانی‌سازی و تضعیف پیوندهای ملت ایرانی پس از انقلاب اسلامی، چپ یا با ادبیات سیاسی ایران «اصلاح‌طلبان» دریافتند که تنها زمانی می‌توانند قدرت را بدست بگیرند که اولاً آزادسازی اقتصادی را اجرا کنند تا قدرت حاکمیت سیاسی را که یک نظام ارزشی است و معیار آن سکه نیست تضعیف کنند. ثانیاً نقش تودۀ مردم را به همراه ابزار رسانه پر رنگ کنند. مورد اول به جهانی‌سازی نظام اقتصادی-رسانه‌ای غرب بازمی‌گردد. بنابر این ایده اگر ایران را بتوان به اقتصاد جهانی متصل کرد، نظام ارزشی سیاست‌های فقهی خود به خود فرو می‌پاشد. با توجه به این‌که در این سیستم جهانی نیز اقتصاد به سیاست اولویت دارد، تصمیمات سیاسی نیز عموماً تحت تأثیر اقتصاد است. انگلیس اگر صدها هزار مهاجر می‌پذیرد و اگر لندن تبدیل به یکی از خطرناک‌ترین شهرهای جهان شده است، همه ناشی از اولویت اقتصاد بر سیاست دارد. اگرنه هیچ ملتی این‌گونه ارزشها و موقعیت خود را به خطر نمی‌اندازد تا به بانک‌داران و سرمایه‌داران خدمت کند. مورد دوم نقش پذیرندگی تودۀ مردم به عنوان مصرف‌گرایانی هستند که «همه» در این سیستم با آغوش باز پذیرفته می‌شوند. برخلاف ملل مقتدر که هر عنصر خارجی با دیدۀ تردید به آن نگریسته می‌شود، سیستم جهانی‌سازی مدرن باید همه را بپذیرد تا کارکرد سیستم مختل نشود. پذیرفتن همه به معنای باز کردن دروازه‌های دوزخ است. پیشینیان ما به درستی می‌دانستند که هر عنصر خارجی به منزلۀ تهدید جایگاه یک ملت و مردمانش است. مرزهای ژنتیکی و ممتیکی آنان مبتنی بر تنبیه عناصر نامطلوب داخلی و خارجی بود تا سیستم کارکرد خودش را حفظ کند و بتواند تمدن خویش را سرپا نگاه دارد. آن‌چه از مشروطه آغاز شد، پروژه‌ای خزنده برای اتصال ایران به این سیستم جهانی از سوی غرب بود که تا به امروز ادامه دارد. درک خط سیر آنان از طریق رسانه‌ها که مرحله به مرحله پیچیده‌تر می‌شود تنها بر محقق هوشیار عیان خواهد شد.
مردانگی و زنانگی عبارات «مردانگی» و «زنانگی» لزوماً به مرد و زن مرتبط نیستند. این دو اصل خاصیت هستی‌شناختی دارند و اصولی بنیادین در عالم ما هستند. بطور مثال مردانگی به نقش فعال و تعین‌بخش اشاره دارد و زنانگی به انفعال و بی‌تعینی. این اصول هیچ خاصیت ارزش‌شناختی ندارند تا یکی از آن‌ها را مثبت یا منفی بدانیم. هر دوی آنان برای حفظ این رابطه حیاتی و حیات‌بخش است. جذابیت این دو اصل نسبت به هم از همین رابطه ناشی می‌شود. مردان اگر مردانگی و زنان اگر زنانگی نکنند، در چشم یکدیگر خفیف می‌شوند. هیچ زنی نیست که مردی بی‌عرضه را ببیند و جذب او شود. مردی نیست که زنی متهور ببیند و جذب او شود. برای فهم بهتر رابطۀ مردانه و زنانه می‌توان داستان آفرینش را بازخوانی کرد که در واقع داستانی رمزی-تمثیلی است و حقیقت به زبان رمز ترجمان می‌شود. در آغاز کتاب مقدس آمده است که خداوند ابتدا انسان را به صورت خویش آفرید. این بدین معناست که دوگانگی وجود ندارد و وحدت الهی حاکم است. مادامی‌که دوگانگی به‌وجود می‌آید مسئلۀ بازگشت به واحد و اتحاد نیز مطرح می‌شود. ازاین‌رو کشش مرد و زن از ابتدا خاصیتی الوهی پیدا می‌کند. افلاطون در بحث از «اروس» در محاورۀ ضیافت این موضوع را شرح می‌دهد. اما خلق انسان به صورت خداوندی تجلیات الهی را به منصۀ ظهور نمی‌رساند. انسان نمی‌تواند در مرحلۀ وحدت و عصمت باقی بماند. آن‌گاه چطور می‌تواند خدا را شناخت؟ ازاین‌رو مسئلۀ شناخت نیز اهمیت می‌یابد. آن میوۀ ممنوعه نیز قرار بود به شناخت منتهی شود. بیرون آمدن حوا از دندۀ آدم تعبیری است برای دوگانگی و خروج از عصمت و سعادت انسان واحد. حال برای شناخت این‌دو جنس متضاد باید مدام در کنش‌مندی و شناخت هم باشند. (امری که امروز هم می‌بینیم: مردان هیچ‌گاه زنان را درک نمی‌کنند و زنان هیچ‌گاه مردان را درک نمی‌کنند، زیرا مادامی‌که شناخت حاصل گردد رابطه تمام می‌شود). ریشۀ جذابیت جنسی که افلاطون هم به آن اشاره دارد، ناشی از این میل برای اتحاد است. پس از خوردن میوۀ ممنوعه به آدم آگاهی حاصل می‌شود. گویی تا پیش از این در وحدت ابدی خیر و شر معنایی نداشتند. به محض خوردن میوه مفاهیم «درست» یا «غلط» ظاهر می‌شوند و آدم از عورت خود شرم می‌کند. مار یا ابلیس نیز نمایندۀ اروس و شهوت است. نیرویی که قدرت بسیاری دارد، اما می‌تواند ثمربخش یا مخرب باشد. بی‌راه نگفتند برخی که ابلیس را ستودند. ابلیس با ایستادن در مقابل خداوند، شناخت و تجلی را ممکن می‌سازد.
ناتوانی در هضم حقیقت فلسفه‌بازهای جماعت آکادمی یا دخمه‌های فساد که جوانان بازنده را به ضلالت راهی می‌کنند و به امید داروی حقیقت به آنان زهر می‌چشانند، به جهت آن‌که در اجتماع جایگاهی ندارند، همواره میان لاطائلات ذهنی خود و خواست‌های عوام‌ در رفت‌وآمد هستند. از ویژگی‌های یک ذهن چپ‌گرا می‌توان به بهره‌گیری از مفاهیم فلسفی برای موضوعات غیر فلسفی نام بُرد. این‌گونه هر یاوه‌ای را می‌توان نشر داد و چون عوام منشأ خواست‌های بی‌نهایت و نامتناهی‌ست، «فیلسوف» چپگرای ما از هیچ نوعی رقصی در برابر آنان دریغ نمی‌کند. از تحلیل‌های نوسانات ارزی فلسفی (کذا!) تا تحلیل فلسفی دربارۀ اشعار موسیقی پاپ، و اخیراً هم نگارش «magnum opus»(=شاهکار) خود در باب غلبه بر نهیلیسم. «فلاسفۀ» معاصر ما هنوز درنیافتند که فیلسوف‌شدن در زمانۀ ما چیزی جز لودگی در برابر مرد عامی نیست. با ملق زدن در برابر تودۀ مردم ممکن است چند صباحی شهرتی کسب کنید و در میان شاگردان خود مقام استادی یدک بکشید، اما بدبختانه دنیایی که برای آن سینه ستبر می‌کنید فرومایگان و دلقکان سرگرم‌کننده را بیشتر می‌پسندد تا ساده‌سازی مفاهیم فلسفی برای عوام و مانیفست نجات‌شان. مقایسه کنید (نعوذ بالله) فلک‌زدگان امروزی را با فارابی، غزالی، خواجه‌ نظام، خواجه نصیر و غیره که ویژگی مشترک آنان بزرگ‌منشی، فضیلت‌مندی و حقیقت‌دوستی بود. در هیچ‌یک از مکتوبات آنان اثری از تضرع و ضجه نمی‌بینید. هرآنچه که از آنان می‌خوانید مقابلۀ صحیح با واقعیات است و نه تحمیل ایده‌آل‌های ذهنی پست خویش بر طبیعت انسانی و روابط آنان. روشنفکر-فیلسوف امروز ترجمه-تألیف درجۀ سوم خود را یا به زنان تقدیم می‌کند (به امید دستیابی به ایشان) یا کنایه‌ای سیاسی می‌زند که از قطار شیون‌های عوامانه جا نماند. در نهایت نیز در طبقه‌بندی اجتماعی مدرن چون خاصیت اقتصادی و سیاسی ندارد و سرگرم‌کننده نیز نیست، خیلی زود به سرنوشت محتوم خود پی ‌می‌برد و به نهیلیسم دچار می‌شود. دلسوزی برای چنین موجودات منزجرکننده‌ای که تشویق ضعف و حقارت می‌کنند، جوانان را به گرداب فلسفه‌خوانی‌های مبتذل سوق می‌دهند و در خیالات خود کلید حل معماهای عالَم را می‌دانند احمقانه است.
نوستالژی نوشیدن کوکاکولا، باز کردن تخم‌مرغ‌ شانسی، فوت کردن کارتریج کنسول سگا، کارت‌بازی، تیله‌بازی و غیره همه در یکی ویژگی مشترکند: تبلیغات و مصرف‌گرایی. با آغاز رسانه‌های جمعی که خاطرۀ عمومی می‌ساختند، همچون تبلیغ زنی که در اتوپیایی رنگین‌کمانی کوکاکولا می‌نوشد، به تدریج خاطره‌ای جمعی میان انسان‌هایی که برای اولین بار رسانه‌های تصویری را تجربه می‌کردند ساخت و در دهۀ نود به اوج خود رسید که امروز لغتی که عموماً برای آن بکار می‌برند نوستالژی است. نوستالژی عموماً کالاهایی بود که به دلیل تزریق تبلیغات قوی و عمومی تبدیل به خاطرۀ مشترک می‌شد. اگر دقت کرده باشید نسل پیش از دهۀ شصت در ایران تقریباً با چنین لغتی بیگانه است. پدران و پدربزرگان ما به دلیل زیست سنتی که هنوز کالا بخشی محوری از زندگی ایشان نشده بود، خاطرات مشترک‌شان نسبتی با مفهوم نوستالژی نداشت. پس از دهۀ هفتاد میلادی می‌توان به وضوح مشاهده نمود که چگونه یک نسل هویت و خاطرات خود را نسبت به اشیاء و کالاهایی می‌سنجد که توسط ابزارهای رسانه‌ای و سرمایه‌داری تولید می‌شد. یادآوری نسل جوان از کودکی خود که صرف گذراندن اوقات خود با چنین توتم‌هایی شده بود، رابطه‌ای احساسی ایجاد می‌کند که نشان می‌دهد تا چه حد روحیۀ مصرف‌گرایی می‌تواند خطرناک باشد.