«فرهنگسازی»
یکی از لغاتی که در کشور اخیراً بسیار مورد استفاده قرار میگیرد «فرهنگسازی» است. به دلیل ساختارگرا بودن دوران متجدد، سازندگی اهمیت پیدا میکند. فرهنگ نیز همچون اقتصاد، سیاست، خانواده، هنر و غیره باید ساخته شود. در نتیجه فرهنگ بنابر مقتضیات پدید نمیآید بلکه باید ساخته شود. روسو را میتوان از سردمداران فرهنگسازی بشمار آورد. او نیز در این گمان بود که اگر مردمان را آموزش عمومی دهیم، میتوان آنان را آزاد گذاشت تا از تمام مواهب آزادی خود بهره ببرند و ملتی «با فرهنگ» باشند.
خوشخیالی مدرنها از این امر ناشی میشد که انسان اساساً با «ساخت» شکل میگیرد. بعدها این نظر شدت یافت و اغلب رفتارها و آداب انسانی به همین ساختهای پوسیده و سنتی که از فیلتر عقل عبور نکردند حواله داده شد.
امروز در ایران نیز حتی سنتیترین قشر بر این گمان پافشاری میکند که دلیل پتیارگی انسانهای امروز مبتنی بر آموزش ناصحیح است و در موقعیت مناسب و آموزشی برنامهریزی شده میتوان همۀ شهروندان را به راه راست هدایت نمود.
این نظر به چند دلیل غلط است. یک: طبایع و ظرفیتهای هوشی انسانهای یک اجتماع متفاوت است و نمیتوان با امری بیرونی یا آموزش آن را تعدیل یا تصحیح کرد. پذیرفتن این امر به معنای زیر پا گذاشتن اصل «برابری» است که زیربنای تمدن مدرن است. دو: عوام را از طریق تنبیه و تشویق میتوان راهبری کرد. تودۀ مردمی نیز پیشبینی ناپذیر و بدون تعین است. نباید لغت «مردم» ما را فریب دهد، چون مردم نمایندهای ندارند. تنها زمانی میتوان از تعین تودۀ مردمی سخن گفت که آنان زیر بیرق آیینی الهی باشند و دستکم به لباس یا ظاهر آن آیین آراسته باشند که در مواجهۀ با یکدیگر خود را متعلق به یک اجتماع بدانند. سه: چیزی که به نام «فرهنگ» امروز میشناسیم جز تبلور آیینی یک اجتماع الهی نیست. هنر و ادبی که امروز برای ما به جا مانده را تودهها نیافریدند، بلکه از مواهب آیینی آن بهره بردند.
امروز در ایران و اغلب کشورها «فرهنگ» چیزی جز موسیقی تخدیری، نگارگریهای فردگرایانۀ پوچ، سینمای مبتذل، معماری کارکردگرایانه و اشعار سخیف نیست.
آموزش عمومی، طبقۀ متوسط و میانمایگی
ایدۀ آموزش عمومی که دستپخت دوران جدید است، طبقهای را پدید آورد که توانست به مدت یک سده هرآنچه که آریستوکراسی به آن دست یافته بود به ابتذال بکشاند. هنر، فلسفه، معماری و هرآنچه که تمدنی میتوانست به آن افتخار کند با توزیع «علم» و تقویت غرور میانمایگان به ورطۀ نابودی کشیده شد. همۀ شاخصههای طبقۀ متوسط از میانمایگی نشأت میگیرد. هنر مبتذل آن از موسیقی پاپ تا سینما، از کافهنشینیها تا گعدههای متظاهرانه، از مدارک دانشگاهی قاب شده روی دیوار تا لاسزدنها در پاساژ و تفرجگاهها، همه محصول ظهور چنین طبقهای است.
آیا اینکه امروز شکسپیر، فارابی، غزالی و دانته پدیدار نمیشود دلیلش میانمایگی نیست؟ اینکه همهچیز ملال آور و یکسان است دلیلش غلبۀ میانمایگان نیست؟ روزانه هزاران مقاله، مجله، روزنامه، موسیقی و فیلم تولید میشود که همه در یک ویژگی مشترکند: میانمایگی.
هرآنچه که ماندگار شد و تاریخ به آن بالید ثمرۀ قدرت والا مردان بوده است. آنگاه که فرومایه را مقام دهید (همچون اعطای مدرک با آموزش عمومی) ثمرۀ آن نابودی هرآنچه خواهد بود که والاست.
دیوان یومیه
آموزش عمومی، طبقۀ متوسط و میانمایگی ایدۀ آموزش عمومی که دستپخت دوران جدید است، طبقهای را پدید آورد
آکادمی نوین اساساً چپ/لیبرال است
امروز اگر وارد محیط آکادمی داخلی یا خارجی بشوید، خیلی زود متوجه خواهید شد که بنیان آکادمی به دلیل پافشاری بر آموزش عمومی و حداکثری گرایش شدید به چپ دارد. ازاینرو شکی نیست که مدرسان و دانشجویان نیز برای «آزادیخواهی»، «آزادی بیان» و تحقق باسواد کردن همگان بیشترین تلاش را میکنند که امروز عقیدهای غیرقابل خدشه است.
میانمایگی مدرسان، مقالهسازی، رقیقسازی علم و تأکید بر «تربیت» جوانانی که علم را وسیله میدانند، چنین وضعیتی را در آکادمی بهوجود آورده است. عموم مردم نیازی به دانستن اصول فیثاغورث یا قوانین ترمودینامیک ندارند جز اینکه در سیستم اقتصادی وسیله باشند. علم را از اخلاق و حکمت نمیتوان جدا کرد. علم تکنیک نیست. علم همگانی نیز نیست.
شریعتستیزی و اباحیگری
اولین جرقههای اباحیگری با نفی قوانین طبیعی-الهی آغاز شد. همچنین با این ایده که افراد میتوانند سبک زندگی خاص خودشان را داشته باشند و در عین حال یک جامعه را تشکیل بدهند، بدون اینکه عواقب آن را ببینند. آنچه آزادیخواه توان درک آن را ندارد این است که قوانین طبیعی-الهی قوانین قراردادی نیستند که بتوان آنها را تغییر داد. بهطور مثال نمیتوان در جامعهای زنان را در رفتار جنسی آزاد گذاشت و هیچ اتفاقی نیفتد. نمیتوان همهچیز را مادی نظاره کرد و روح جامعه را نخشکاند. مستی پس از پیشرفتهای تکنولوژیک و رفاه دیری نخواهد پایید که سیاهچالۀ نهیلیسم و انقراض زیستی را در برابر شما قرار میدهد.
شریعت قوانین آزموده شدۀ طولانیمدت هستند که اجتماع متمدن را از خطر فروپاشی نجات میدهد. حذف عناصر نامطلوب که خاطر آزادیخواه را آزرده میکند، خطر نابودی تمدن را میکاهد. آنچه بافت جمعیت آلمان و فرانسه را به اضمحلال برده است، خطر نابودی آنچه به آن «آلمان» و «فرانسه» میگفتیم است. خطر زیستی و نابودی قرنها دستاوردهای تمدنی که در چند دهه این نوع کشورها را به محاق برده است به دلیل روحیۀ رواداری است. پذیرفتن «همه» برای تاجر خوب است اما برای یک ملت پایان کار است.
دیوان یومیه
شریعتستیزی و اباحیگری اولین جرقههای اباحیگری با نفی قوانین طبیعی-الهی آغاز شد. همچنین با این اید
چپ فرهنگی، جهانیسازی و تضعیف پیوندهای ملت ایرانی
پس از انقلاب اسلامی، چپ یا با ادبیات سیاسی ایران «اصلاحطلبان» دریافتند که تنها زمانی میتوانند قدرت را بدست بگیرند که اولاً آزادسازی اقتصادی را اجرا کنند تا قدرت حاکمیت سیاسی را که یک نظام ارزشی است و معیار آن سکه نیست تضعیف کنند. ثانیاً نقش تودۀ مردم را به همراه ابزار رسانه پر رنگ کنند.
مورد اول به جهانیسازی نظام اقتصادی-رسانهای غرب بازمیگردد. بنابر این ایده اگر ایران را بتوان به اقتصاد جهانی متصل کرد، نظام ارزشی سیاستهای فقهی خود به خود فرو میپاشد. با توجه به اینکه در این سیستم جهانی نیز اقتصاد به سیاست اولویت دارد، تصمیمات سیاسی نیز عموماً تحت تأثیر اقتصاد است. انگلیس اگر صدها هزار مهاجر میپذیرد و اگر لندن تبدیل به یکی از خطرناکترین شهرهای جهان شده است، همه ناشی از اولویت اقتصاد بر سیاست دارد. اگرنه هیچ ملتی اینگونه ارزشها و موقعیت خود را به خطر نمیاندازد تا به بانکداران و سرمایهداران خدمت کند.
مورد دوم نقش پذیرندگی تودۀ مردم به عنوان مصرفگرایانی هستند که «همه» در این سیستم با آغوش باز پذیرفته میشوند. برخلاف ملل مقتدر که هر عنصر خارجی با دیدۀ تردید به آن نگریسته میشود، سیستم جهانیسازی مدرن باید همه را بپذیرد تا کارکرد سیستم مختل نشود. پذیرفتن همه به معنای باز کردن دروازههای دوزخ است. پیشینیان ما به درستی میدانستند که هر عنصر خارجی به منزلۀ تهدید جایگاه یک ملت
و مردمانش است. مرزهای ژنتیکی و ممتیکی آنان مبتنی بر تنبیه عناصر نامطلوب داخلی و خارجی بود تا سیستم کارکرد خودش را حفظ کند و بتواند تمدن خویش را سرپا نگاه دارد.
آنچه از مشروطه آغاز شد، پروژهای خزنده برای اتصال ایران به این سیستم جهانی از سوی غرب بود که تا به امروز ادامه دارد. درک خط سیر آنان از طریق رسانهها که مرحله به مرحله پیچیدهتر میشود تنها بر محقق هوشیار عیان خواهد شد.
مردانگی و زنانگی
عبارات «مردانگی» و «زنانگی» لزوماً به مرد و زن مرتبط نیستند. این دو اصل خاصیت هستیشناختی دارند و اصولی بنیادین در عالم ما هستند. بطور مثال مردانگی به نقش فعال و تعینبخش اشاره دارد و زنانگی به انفعال و بیتعینی. این اصول هیچ خاصیت ارزششناختی ندارند تا یکی از آنها را مثبت یا منفی بدانیم. هر دوی آنان برای حفظ این رابطه حیاتی و حیاتبخش است. جذابیت این دو اصل نسبت به هم از همین رابطه ناشی میشود. مردان اگر مردانگی و زنان اگر زنانگی نکنند، در چشم یکدیگر خفیف میشوند. هیچ زنی نیست که مردی بیعرضه را ببیند و جذب او شود. مردی نیست که زنی متهور ببیند و جذب او شود.
برای فهم بهتر رابطۀ مردانه و زنانه میتوان داستان آفرینش را بازخوانی کرد که در واقع داستانی رمزی-تمثیلی است و حقیقت به زبان رمز ترجمان میشود. در آغاز کتاب مقدس آمده است که خداوند ابتدا انسان را به صورت خویش آفرید. این بدین معناست که دوگانگی وجود ندارد و وحدت الهی حاکم است. مادامیکه دوگانگی بهوجود میآید مسئلۀ بازگشت به واحد و اتحاد نیز مطرح میشود. ازاینرو کشش مرد و زن از ابتدا خاصیتی الوهی پیدا میکند. افلاطون در بحث از «اروس» در محاورۀ ضیافت این موضوع را شرح میدهد.
اما خلق انسان به صورت خداوندی تجلیات الهی را به منصۀ ظهور نمیرساند. انسان نمیتواند در مرحلۀ وحدت و عصمت باقی بماند. آنگاه چطور میتواند خدا را شناخت؟ ازاینرو مسئلۀ شناخت نیز اهمیت مییابد. آن میوۀ ممنوعه نیز قرار بود به شناخت منتهی شود. بیرون آمدن حوا از دندۀ آدم تعبیری است برای دوگانگی و خروج از عصمت و سعادت انسان واحد. حال برای شناخت ایندو جنس متضاد باید مدام در کنشمندی و شناخت هم باشند. (امری که امروز هم میبینیم: مردان هیچگاه زنان را درک نمیکنند و زنان هیچگاه مردان را درک نمیکنند، زیرا مادامیکه شناخت حاصل گردد رابطه تمام میشود). ریشۀ جذابیت جنسی که افلاطون هم به آن اشاره دارد، ناشی از این میل برای اتحاد است.
پس از خوردن میوۀ ممنوعه به آدم آگاهی حاصل میشود. گویی تا پیش از این در وحدت ابدی خیر و شر معنایی نداشتند. به محض خوردن میوه مفاهیم «درست» یا «غلط» ظاهر میشوند و آدم از عورت خود شرم میکند.
مار یا ابلیس نیز نمایندۀ اروس و شهوت است. نیرویی که قدرت بسیاری دارد، اما میتواند ثمربخش یا مخرب باشد. بیراه نگفتند برخی که ابلیس را ستودند. ابلیس با ایستادن در مقابل خداوند، شناخت و تجلی را ممکن میسازد.
ناتوانی در هضم حقیقت
فلسفهبازهای جماعت آکادمی یا دخمههای فساد که جوانان بازنده را به ضلالت راهی میکنند و به امید داروی حقیقت به آنان زهر میچشانند، به جهت آنکه در اجتماع جایگاهی ندارند، همواره میان لاطائلات ذهنی خود و خواستهای عوام در رفتوآمد هستند. از ویژگیهای یک ذهن چپگرا میتوان به بهرهگیری از مفاهیم فلسفی برای موضوعات غیر فلسفی نام بُرد. اینگونه هر یاوهای را میتوان نشر داد و چون عوام منشأ خواستهای بینهایت و نامتناهیست، «فیلسوف» چپگرای ما از هیچ نوعی رقصی در برابر آنان دریغ نمیکند. از تحلیلهای نوسانات ارزی فلسفی (کذا!) تا تحلیل فلسفی دربارۀ اشعار موسیقی پاپ، و اخیراً هم نگارش «magnum opus»(=شاهکار) خود در باب غلبه بر نهیلیسم. «فلاسفۀ» معاصر ما هنوز درنیافتند که فیلسوفشدن در زمانۀ ما چیزی جز لودگی در برابر مرد عامی نیست. با ملق زدن در برابر تودۀ مردم ممکن است چند صباحی شهرتی کسب کنید و در میان شاگردان خود مقام استادی یدک بکشید، اما بدبختانه دنیایی که برای آن سینه ستبر میکنید فرومایگان و دلقکان سرگرمکننده را بیشتر میپسندد تا سادهسازی مفاهیم فلسفی برای عوام و مانیفست نجاتشان.
مقایسه کنید (نعوذ بالله) فلکزدگان امروزی را با فارابی، غزالی، خواجه نظام، خواجه نصیر و غیره که ویژگی مشترک آنان بزرگمنشی، فضیلتمندی و حقیقتدوستی بود. در هیچیک از مکتوبات آنان اثری از تضرع و ضجه نمیبینید. هرآنچه که از آنان میخوانید مقابلۀ صحیح با واقعیات است و نه تحمیل ایدهآلهای ذهنی پست خویش بر طبیعت انسانی و روابط آنان. روشنفکر-فیلسوف امروز ترجمه-تألیف درجۀ سوم خود را یا به زنان تقدیم میکند (به امید دستیابی به ایشان) یا کنایهای سیاسی میزند که از قطار شیونهای عوامانه جا نماند. در نهایت نیز در طبقهبندی اجتماعی مدرن چون خاصیت اقتصادی و سیاسی ندارد و سرگرمکننده نیز نیست، خیلی زود به سرنوشت محتوم خود پی میبرد و به نهیلیسم دچار میشود. دلسوزی برای چنین موجودات منزجرکنندهای که تشویق ضعف و حقارت میکنند، جوانان را به گرداب فلسفهخوانیهای مبتذل سوق میدهند و در خیالات خود کلید حل معماهای عالَم را میدانند احمقانه است.
نوستالژی
نوشیدن کوکاکولا، باز کردن تخممرغ شانسی، فوت کردن کارتریج کنسول سگا، کارتبازی، تیلهبازی و غیره همه در یکی ویژگی مشترکند: تبلیغات و مصرفگرایی. با آغاز رسانههای جمعی که خاطرۀ عمومی میساختند، همچون تبلیغ زنی که در اتوپیایی رنگینکمانی کوکاکولا مینوشد، به تدریج خاطرهای جمعی میان انسانهایی که برای اولین بار رسانههای تصویری را تجربه میکردند ساخت و در دهۀ نود به اوج خود رسید که امروز لغتی که عموماً برای آن بکار میبرند نوستالژی است. نوستالژی عموماً کالاهایی بود که به دلیل تزریق تبلیغات قوی و عمومی تبدیل به خاطرۀ مشترک میشد. اگر دقت کرده باشید نسل پیش از دهۀ شصت در ایران تقریباً با چنین لغتی بیگانه است. پدران و پدربزرگان ما به دلیل زیست سنتی که هنوز کالا بخشی محوری از زندگی ایشان نشده بود، خاطرات مشترکشان نسبتی با مفهوم نوستالژی نداشت.
پس از دهۀ هفتاد میلادی میتوان به وضوح مشاهده نمود که چگونه یک نسل هویت و خاطرات خود را نسبت به اشیاء و کالاهایی میسنجد که توسط ابزارهای رسانهای و سرمایهداری تولید میشد. یادآوری نسل جوان از کودکی خود که صرف گذراندن اوقات خود با چنین توتمهایی شده بود، رابطهای احساسی ایجاد میکند که نشان میدهد تا چه حد روحیۀ مصرفگرایی میتواند خطرناک باشد.
ملت و ناسیونالیسم
آنچه در متون قدیمی به عنوان «ملت» بکار رفته است تماماً به معنای اجتماعی دینی است. ملت دقیقاً مترادف با امت است. چندی است ناسیونالیسم ایرانی جهشهایی کرده است و مرتباً احیاء میشود. با اینحال ناسیونالیسم اولیه ایرانی ابتدا در زمان مشروطه شکل میگیرد.
پروژۀ ملتسازی پارادایم جدیدی بود که خیلی زود پس از جنگ جهانی اول به کشورهای خاورمیانه نیز رسید و از جانب غرب تقویت شد تا سیستم جهانیسازی ریلگذاری شود.
ملتسازی و ناسیونالیسم برای اینکه بتواند کارساز باشد باید اغیار را بر اساس عناصر غیردینی دستهبندی کند. معمولاً این عناصر شامل نژاد، زبان و رسوم است. آنچه در ایران ابتدا اتفاق افتاد تأکید بر روی نژاد «آریایی» در برابر نژاد عرب بود که علاوه بر اینکه درد عقبماندگی در برابر اروپاییان را کاهش میداد و ایران را به نحو جغرافیایی در میانِ اقوام عربِ «بربر» لحاظ میکرد، در عین حال ایرانیان را همچون خویشاوندان اروپاییان میدانست که در چنگال اعراب به مدت 14 قرن گرفتار شدند.
این نوع ملتسازی فقط مخصوص ایران نبود. در مصر، یونان، ترکیه و غیره نیز این بازگشت به نحوی تعبیر میشد که شکوه گذشته این ملتها توسط عناصر سامی آلوده شده بودند و حالا برای مرزبندیهای جدید جامعه جهانی زنده میشدند. در نهایت احیاء گذشته توسط آنان به نمایش کاریکاتوروار عناصر باستانی که هیچ روحی در میان مردمانشان ندارد منتهی میشد.
دیوان یومیه
ملت و ناسیونالیسم آنچه در متون قدیمی به عنوان «ملت» بکار رفته است تماماً به معنای اجتماعی دینی است.
دو روایت غالب از ناسیونالیسم ایرانی در سالهای اخیر
روایتهای نامتعارف از ناسیونالیسم «آریایی» که به نازیسم میل میکند معمولاً باب میل آزادیخواهان و پیروان جهانیسازی نیست. در سالهای گذشته این روایت در میان برخی ناسیونالیستها رواج داشت که تا دورۀ نازیسم در ایران هم ریشه داشت و برخی ایرانیان تحت تأثیر ایدئولوژی نازیسم به واقع خود را پسرعموهای آلمانیها میدانستند. پس از شکست نازیسم و غلبۀ ایدئولوژی لیبرالیسم رسانهها تصویری دیگر از ناسیونالیسم ایرانی ارائه دادند که دال مرکزی آن کوروش بود که در یک پریشانی تاریخی از سوی مدعیان هرآنچه که غرب امروز دارد را 25 قرن پیش به منصۀ ظهور رسانده بود. از حقوق بشر گرفته تا تساهل دینی و آزادی زنان. البته نباید فراموش کرد که آزادسازی یهودیان نیز در این روایت بسیار مهم است که نقطه مقابل روایت ناسیونالیسم «آریایی» که به نازیسم گرایش دارد قرار میگیرد. ایدۀ ایران متساهل چنان در سالهای اخیر گسترش یافت (به منظور خلع سلاح ایران) که تا به امروز روایتی بسیار قوی در آکادمی و فضای عوامانه محسوب میشود.
جناح آکادمی و روشنفکری این جریان معمولاً با افرادی همچون طباطبایی تقویت میشد که سیاستمداران چپ با او بارها دیدار داشتند و او را در نشریات و حوزۀ روشنفکری تبلیغ کردند. جناح عوامانۀ آن نیز رسانههای خارجی و تینکتنکها بودند که ایدههای ناسیونالیستی تساهلگرا-لیبرال را به مردم تزریق میکردند.
زوال انواع روشنفکری در ایران
پیشتر اشاره شد که «روشنفکران» امروز مرز میان حقیقت و برساخت را از یاد بُردند. متفکرانی همچون طباطبایی که به بازسازی «ملیگرایی» دست زدند تا توجیهی برای پیوند دنیای جدید و «ملیت» ایرانی کنند، دست آخر در بستر مرگْ شورشهای خیابانی عناصر نامطلوب را به «انقلاب ملی» تعبیر کردند. تجزیهطلبان را ندیدند و در توهمات ایرانشهری خود غرق شدند. از خانههایشان بیرون نیامدند و روح ملّی هگلی را در پستوی خانه نظرپردازی کردند. خاطرش نبود چطور در زادگاهش پانترکها اجازۀ سخنرانی هم به او ندادند.
دخترانشان در اندیشکدهها پروژۀ تسلیمشدن ایران را پی میگرفتند و خودشان در تهران بواسطۀ نمایندههای لیبرالمسلکشان جایزه گرفتند. طباطبایی از آخرین بازماندههای لیبرالمآب محافظهکار است که از فرنگ برگشته بود و میخواست «ملیت ایرانی» را تئوریزه کند. «انقلاب ملی»ای که برایش مولودی میخواند خودش را هم میبلعید اما فهم آن را نداشت. بیدار کردن خواب اینان تنها با شمشیر شاه اسماعیل ممکن است.
دنیای قشنگ نو
پیامبر اسلام گفته بود که هیچکس از دیگری برتر نیست مگر بواسطۀ تقوا. شعار امروز این است: همه برابرند مگر بواسطۀ مادیات. اگر شاخصهای اقتصادی را بالاتر ببرید شأن اجتماعی بیشتری دارید.
قرن پیش جدال سه ایدئولوژی مهم در جهان بود که همه ثمرۀ چند قرن «روشنگری» و نابودی نهادهای سنتی است. لیبرالیسم، کومونیسم و فاشیسم. فاشیسم تنها ایدئولوژیای بود که اولویت اقتصادی در آن کمرنگتر بود، چرا که نژاد و ملیت در آن برجسته شده بود. معمولا در سلسلهمراتب سنتی امت الهی از نژاد فراتر میرود و پیوندهای ژنتیکی به پیوندهای دینی استعلا پیدا میکند. این خصیصه باعث میشود تمدن انسانی از تمدن حیوانی تمایز پیدا کند. پس از حذف امت دینی مسیحی، ملیتها در اروپا سر درآوردند و در نهایت آخرین بازماندۀ آن که ایتالیا و آلمان بودند از بین رفتند. پس از آن نیروی پول و مادیات یکهتاز عرصۀ زیست بشر شد. از این پس هرآنچه که تعیینکننده بود زر و سکه بود. بیراه نیست که جهان امروزی را جهان یهودیان و سیطرۀ آنان مینامند.
هردو ایدئولوژی لیبرالیسم و کومونیسم که پس از فروپاشی شوروی دیگر کومونیسم در خود سیستم جهانی لیبرالی به سوسیالیسم دولتهای رفاه تبدیل شده بود، تنها معیار اقتصاد و رفاه بود. در واقع هردوی آنها روی مرکزیت زر و سکه توافق داشتند، فقط در سیستم توزیع مخالف یکدیگر بودند.
لیبرالیسم با هدف اینکه دیگر نیازی به ریختن خون نیست، بلکه میتوان از نیروی کار انسانها بهره بُرد به میدان آمد. اگرچه خود ایدۀ جهانیسازی لیبرالها نزدیک به بیست میلیون کشته پس از جنگجهانی دوم بجای گذاشت، اما افکار عمومی اقناع شده بود که مسیر لیبرالیسم رو به توسعه و بهروزی انسانهاست. و حالا با وجود پیروزیهای متعدد هر نیرویی که در برابر آن قرار بگیرد یا متحجر است یا شرور که با بشریت مخالف است.
یکی از ایدههای مرکزی لیبرالیسم/گلوبالیسم برابری بشر بود. این برابری بدین معناست: مادامیکه هر بشری در هر نقطۀ جهان بتواند ارزش افزوده بیافریند شهروند جهان نو است. ازاینرو در بیشتر کشورهای شرقی یا کشورهای به اصطلاح توسعهنیافته نیروهای سیاسیای شکل گرفت که آنان را ترغیب میکرد به این نظام جهانی بپیوندند و رفاه خود را تأمین کنند.
گرچه این خیال خام به دلیل قواعد جغراسیاسی از بین میرفت، اما لیبرالیسم کشورها را متقاعد کرده بود که دنیای امروز دنیای سود مشترک و گفتگوست و اگر نیروی سیاسی کشورها در مقابل آن قرار میگیرند به دلیل تعصبات قومی و مذهبی است که توسعۀ کشور را به خطر میاندازند.
این ایده باعث شده بود که در خود یک کشور نیروهای لیبرال به دولت مرکزی فشار بیاورند و حافظ منافع نظام جهانی لیبرالی باشند.
این اتفاق تا حد بسیار زیادی پس از مشروطه در ایران افتاد. دانشگاههای ایران شعبۀ دانشگاههای جهانی شدند. اساتید، دانشجویان و احزاب چپ عمدتاً حافظ منافع ناتو در ایران هستند و هرگونه سیاستی که از منافع این نظام جهانی تبعیت نکند را به فاشیسم و دیکتاتوری متهم میکنند. از اوکراین حمایت میکنند و حمایت از سوریه را احمقانه میدانند. سیاستهای دفاعی را در امنیتیترین نقطۀ جهان تمسخر میکنند و معاوضۀ امنیت با تسهیل شاهراههای اقتصادی را پیشنهاد میدهند. اساتید دانشگاهها که نسل اول آنان تحصیلکردۀ فرانسه بودند و نسلهای بعدی هم بیشتر تحت تأثیر جهان انگلوساکسونی هستند تمام قد از آزادیخواهی و دنیای آزاد این نظام جهانی دفاع میکنند و دانشجویان را نیز به این تفکر سوق میدهند. هرگونه ایدۀ مخالف را متحجرانه میدانند که آزادی آنان را میخواهد سلب کند. همۀ آنان شهروند این جهان هستند. دعوای درونخانوادگی آنان نیز مربوط به محافظهکاری ملّی همچون طباطبایی است که از بعد نژادی تلطیف شده است تا راحتتر هضم شود و نقطۀ مقابل آن چپهای جهانوطن که همین را هم برنمیتابند چون بوی بنیادگرایی از آن حس میکنند و آنان را به یاد نازیسم میاندازد. دیری نخواهد پایید که چپهای ایران در ورطۀ هولناکی سقوط خواهند کرد به مثابۀ آنچه در غرب دیدهایم. روزی که روحانیون از همجنسبازی دفاع خواهند کرد اما بازهم متهم به تحجر میشوند. در برابر این هجمۀ بیپایان که انتهایی نیست باید اقتدار مردانه سر بر آورد. چیزی که سالهاست در ایران مرده است.