دیوان یومیه
شریعتستیزی و اباحیگری اولین جرقههای اباحیگری با نفی قوانین طبیعی-الهی آغاز شد. همچنین با این اید
چپ فرهنگی، جهانیسازی و تضعیف پیوندهای ملت ایرانی
پس از انقلاب اسلامی، چپ یا با ادبیات سیاسی ایران «اصلاحطلبان» دریافتند که تنها زمانی میتوانند قدرت را بدست بگیرند که اولاً آزادسازی اقتصادی را اجرا کنند تا قدرت حاکمیت سیاسی را که یک نظام ارزشی است و معیار آن سکه نیست تضعیف کنند. ثانیاً نقش تودۀ مردم را به همراه ابزار رسانه پر رنگ کنند.
مورد اول به جهانیسازی نظام اقتصادی-رسانهای غرب بازمیگردد. بنابر این ایده اگر ایران را بتوان به اقتصاد جهانی متصل کرد، نظام ارزشی سیاستهای فقهی خود به خود فرو میپاشد. با توجه به اینکه در این سیستم جهانی نیز اقتصاد به سیاست اولویت دارد، تصمیمات سیاسی نیز عموماً تحت تأثیر اقتصاد است. انگلیس اگر صدها هزار مهاجر میپذیرد و اگر لندن تبدیل به یکی از خطرناکترین شهرهای جهان شده است، همه ناشی از اولویت اقتصاد بر سیاست دارد. اگرنه هیچ ملتی اینگونه ارزشها و موقعیت خود را به خطر نمیاندازد تا به بانکداران و سرمایهداران خدمت کند.
مورد دوم نقش پذیرندگی تودۀ مردم به عنوان مصرفگرایانی هستند که «همه» در این سیستم با آغوش باز پذیرفته میشوند. برخلاف ملل مقتدر که هر عنصر خارجی با دیدۀ تردید به آن نگریسته میشود، سیستم جهانیسازی مدرن باید همه را بپذیرد تا کارکرد سیستم مختل نشود. پذیرفتن همه به معنای باز کردن دروازههای دوزخ است. پیشینیان ما به درستی میدانستند که هر عنصر خارجی به منزلۀ تهدید جایگاه یک ملت
و مردمانش است. مرزهای ژنتیکی و ممتیکی آنان مبتنی بر تنبیه عناصر نامطلوب داخلی و خارجی بود تا سیستم کارکرد خودش را حفظ کند و بتواند تمدن خویش را سرپا نگاه دارد.
آنچه از مشروطه آغاز شد، پروژهای خزنده برای اتصال ایران به این سیستم جهانی از سوی غرب بود که تا به امروز ادامه دارد. درک خط سیر آنان از طریق رسانهها که مرحله به مرحله پیچیدهتر میشود تنها بر محقق هوشیار عیان خواهد شد.
مردانگی و زنانگی
عبارات «مردانگی» و «زنانگی» لزوماً به مرد و زن مرتبط نیستند. این دو اصل خاصیت هستیشناختی دارند و اصولی بنیادین در عالم ما هستند. بطور مثال مردانگی به نقش فعال و تعینبخش اشاره دارد و زنانگی به انفعال و بیتعینی. این اصول هیچ خاصیت ارزششناختی ندارند تا یکی از آنها را مثبت یا منفی بدانیم. هر دوی آنان برای حفظ این رابطه حیاتی و حیاتبخش است. جذابیت این دو اصل نسبت به هم از همین رابطه ناشی میشود. مردان اگر مردانگی و زنان اگر زنانگی نکنند، در چشم یکدیگر خفیف میشوند. هیچ زنی نیست که مردی بیعرضه را ببیند و جذب او شود. مردی نیست که زنی متهور ببیند و جذب او شود.
برای فهم بهتر رابطۀ مردانه و زنانه میتوان داستان آفرینش را بازخوانی کرد که در واقع داستانی رمزی-تمثیلی است و حقیقت به زبان رمز ترجمان میشود. در آغاز کتاب مقدس آمده است که خداوند ابتدا انسان را به صورت خویش آفرید. این بدین معناست که دوگانگی وجود ندارد و وحدت الهی حاکم است. مادامیکه دوگانگی بهوجود میآید مسئلۀ بازگشت به واحد و اتحاد نیز مطرح میشود. ازاینرو کشش مرد و زن از ابتدا خاصیتی الوهی پیدا میکند. افلاطون در بحث از «اروس» در محاورۀ ضیافت این موضوع را شرح میدهد.
اما خلق انسان به صورت خداوندی تجلیات الهی را به منصۀ ظهور نمیرساند. انسان نمیتواند در مرحلۀ وحدت و عصمت باقی بماند. آنگاه چطور میتواند خدا را شناخت؟ ازاینرو مسئلۀ شناخت نیز اهمیت مییابد. آن میوۀ ممنوعه نیز قرار بود به شناخت منتهی شود. بیرون آمدن حوا از دندۀ آدم تعبیری است برای دوگانگی و خروج از عصمت و سعادت انسان واحد. حال برای شناخت ایندو جنس متضاد باید مدام در کنشمندی و شناخت هم باشند. (امری که امروز هم میبینیم: مردان هیچگاه زنان را درک نمیکنند و زنان هیچگاه مردان را درک نمیکنند، زیرا مادامیکه شناخت حاصل گردد رابطه تمام میشود). ریشۀ جذابیت جنسی که افلاطون هم به آن اشاره دارد، ناشی از این میل برای اتحاد است.
پس از خوردن میوۀ ممنوعه به آدم آگاهی حاصل میشود. گویی تا پیش از این در وحدت ابدی خیر و شر معنایی نداشتند. به محض خوردن میوه مفاهیم «درست» یا «غلط» ظاهر میشوند و آدم از عورت خود شرم میکند.
مار یا ابلیس نیز نمایندۀ اروس و شهوت است. نیرویی که قدرت بسیاری دارد، اما میتواند ثمربخش یا مخرب باشد. بیراه نگفتند برخی که ابلیس را ستودند. ابلیس با ایستادن در مقابل خداوند، شناخت و تجلی را ممکن میسازد.
ناتوانی در هضم حقیقت
فلسفهبازهای جماعت آکادمی یا دخمههای فساد که جوانان بازنده را به ضلالت راهی میکنند و به امید داروی حقیقت به آنان زهر میچشانند، به جهت آنکه در اجتماع جایگاهی ندارند، همواره میان لاطائلات ذهنی خود و خواستهای عوام در رفتوآمد هستند. از ویژگیهای یک ذهن چپگرا میتوان به بهرهگیری از مفاهیم فلسفی برای موضوعات غیر فلسفی نام بُرد. اینگونه هر یاوهای را میتوان نشر داد و چون عوام منشأ خواستهای بینهایت و نامتناهیست، «فیلسوف» چپگرای ما از هیچ نوعی رقصی در برابر آنان دریغ نمیکند. از تحلیلهای نوسانات ارزی فلسفی (کذا!) تا تحلیل فلسفی دربارۀ اشعار موسیقی پاپ، و اخیراً هم نگارش «magnum opus»(=شاهکار) خود در باب غلبه بر نهیلیسم. «فلاسفۀ» معاصر ما هنوز درنیافتند که فیلسوفشدن در زمانۀ ما چیزی جز لودگی در برابر مرد عامی نیست. با ملق زدن در برابر تودۀ مردم ممکن است چند صباحی شهرتی کسب کنید و در میان شاگردان خود مقام استادی یدک بکشید، اما بدبختانه دنیایی که برای آن سینه ستبر میکنید فرومایگان و دلقکان سرگرمکننده را بیشتر میپسندد تا سادهسازی مفاهیم فلسفی برای عوام و مانیفست نجاتشان.
مقایسه کنید (نعوذ بالله) فلکزدگان امروزی را با فارابی، غزالی، خواجه نظام، خواجه نصیر و غیره که ویژگی مشترک آنان بزرگمنشی، فضیلتمندی و حقیقتدوستی بود. در هیچیک از مکتوبات آنان اثری از تضرع و ضجه نمیبینید. هرآنچه که از آنان میخوانید مقابلۀ صحیح با واقعیات است و نه تحمیل ایدهآلهای ذهنی پست خویش بر طبیعت انسانی و روابط آنان. روشنفکر-فیلسوف امروز ترجمه-تألیف درجۀ سوم خود را یا به زنان تقدیم میکند (به امید دستیابی به ایشان) یا کنایهای سیاسی میزند که از قطار شیونهای عوامانه جا نماند. در نهایت نیز در طبقهبندی اجتماعی مدرن چون خاصیت اقتصادی و سیاسی ندارد و سرگرمکننده نیز نیست، خیلی زود به سرنوشت محتوم خود پی میبرد و به نهیلیسم دچار میشود. دلسوزی برای چنین موجودات منزجرکنندهای که تشویق ضعف و حقارت میکنند، جوانان را به گرداب فلسفهخوانیهای مبتذل سوق میدهند و در خیالات خود کلید حل معماهای عالَم را میدانند احمقانه است.
نوستالژی
نوشیدن کوکاکولا، باز کردن تخممرغ شانسی، فوت کردن کارتریج کنسول سگا، کارتبازی، تیلهبازی و غیره همه در یکی ویژگی مشترکند: تبلیغات و مصرفگرایی. با آغاز رسانههای جمعی که خاطرۀ عمومی میساختند، همچون تبلیغ زنی که در اتوپیایی رنگینکمانی کوکاکولا مینوشد، به تدریج خاطرهای جمعی میان انسانهایی که برای اولین بار رسانههای تصویری را تجربه میکردند ساخت و در دهۀ نود به اوج خود رسید که امروز لغتی که عموماً برای آن بکار میبرند نوستالژی است. نوستالژی عموماً کالاهایی بود که به دلیل تزریق تبلیغات قوی و عمومی تبدیل به خاطرۀ مشترک میشد. اگر دقت کرده باشید نسل پیش از دهۀ شصت در ایران تقریباً با چنین لغتی بیگانه است. پدران و پدربزرگان ما به دلیل زیست سنتی که هنوز کالا بخشی محوری از زندگی ایشان نشده بود، خاطرات مشترکشان نسبتی با مفهوم نوستالژی نداشت.
پس از دهۀ هفتاد میلادی میتوان به وضوح مشاهده نمود که چگونه یک نسل هویت و خاطرات خود را نسبت به اشیاء و کالاهایی میسنجد که توسط ابزارهای رسانهای و سرمایهداری تولید میشد. یادآوری نسل جوان از کودکی خود که صرف گذراندن اوقات خود با چنین توتمهایی شده بود، رابطهای احساسی ایجاد میکند که نشان میدهد تا چه حد روحیۀ مصرفگرایی میتواند خطرناک باشد.
ملت و ناسیونالیسم
آنچه در متون قدیمی به عنوان «ملت» بکار رفته است تماماً به معنای اجتماعی دینی است. ملت دقیقاً مترادف با امت است. چندی است ناسیونالیسم ایرانی جهشهایی کرده است و مرتباً احیاء میشود. با اینحال ناسیونالیسم اولیه ایرانی ابتدا در زمان مشروطه شکل میگیرد.
پروژۀ ملتسازی پارادایم جدیدی بود که خیلی زود پس از جنگ جهانی اول به کشورهای خاورمیانه نیز رسید و از جانب غرب تقویت شد تا سیستم جهانیسازی ریلگذاری شود.
ملتسازی و ناسیونالیسم برای اینکه بتواند کارساز باشد باید اغیار را بر اساس عناصر غیردینی دستهبندی کند. معمولاً این عناصر شامل نژاد، زبان و رسوم است. آنچه در ایران ابتدا اتفاق افتاد تأکید بر روی نژاد «آریایی» در برابر نژاد عرب بود که علاوه بر اینکه درد عقبماندگی در برابر اروپاییان را کاهش میداد و ایران را به نحو جغرافیایی در میانِ اقوام عربِ «بربر» لحاظ میکرد، در عین حال ایرانیان را همچون خویشاوندان اروپاییان میدانست که در چنگال اعراب به مدت 14 قرن گرفتار شدند.
این نوع ملتسازی فقط مخصوص ایران نبود. در مصر، یونان، ترکیه و غیره نیز این بازگشت به نحوی تعبیر میشد که شکوه گذشته این ملتها توسط عناصر سامی آلوده شده بودند و حالا برای مرزبندیهای جدید جامعه جهانی زنده میشدند. در نهایت احیاء گذشته توسط آنان به نمایش کاریکاتوروار عناصر باستانی که هیچ روحی در میان مردمانشان ندارد منتهی میشد.
دیوان یومیه
ملت و ناسیونالیسم آنچه در متون قدیمی به عنوان «ملت» بکار رفته است تماماً به معنای اجتماعی دینی است.
دو روایت غالب از ناسیونالیسم ایرانی در سالهای اخیر
روایتهای نامتعارف از ناسیونالیسم «آریایی» که به نازیسم میل میکند معمولاً باب میل آزادیخواهان و پیروان جهانیسازی نیست. در سالهای گذشته این روایت در میان برخی ناسیونالیستها رواج داشت که تا دورۀ نازیسم در ایران هم ریشه داشت و برخی ایرانیان تحت تأثیر ایدئولوژی نازیسم به واقع خود را پسرعموهای آلمانیها میدانستند. پس از شکست نازیسم و غلبۀ ایدئولوژی لیبرالیسم رسانهها تصویری دیگر از ناسیونالیسم ایرانی ارائه دادند که دال مرکزی آن کوروش بود که در یک پریشانی تاریخی از سوی مدعیان هرآنچه که غرب امروز دارد را 25 قرن پیش به منصۀ ظهور رسانده بود. از حقوق بشر گرفته تا تساهل دینی و آزادی زنان. البته نباید فراموش کرد که آزادسازی یهودیان نیز در این روایت بسیار مهم است که نقطه مقابل روایت ناسیونالیسم «آریایی» که به نازیسم گرایش دارد قرار میگیرد. ایدۀ ایران متساهل چنان در سالهای اخیر گسترش یافت (به منظور خلع سلاح ایران) که تا به امروز روایتی بسیار قوی در آکادمی و فضای عوامانه محسوب میشود.
جناح آکادمی و روشنفکری این جریان معمولاً با افرادی همچون طباطبایی تقویت میشد که سیاستمداران چپ با او بارها دیدار داشتند و او را در نشریات و حوزۀ روشنفکری تبلیغ کردند. جناح عوامانۀ آن نیز رسانههای خارجی و تینکتنکها بودند که ایدههای ناسیونالیستی تساهلگرا-لیبرال را به مردم تزریق میکردند.
زوال انواع روشنفکری در ایران
پیشتر اشاره شد که «روشنفکران» امروز مرز میان حقیقت و برساخت را از یاد بُردند. متفکرانی همچون طباطبایی که به بازسازی «ملیگرایی» دست زدند تا توجیهی برای پیوند دنیای جدید و «ملیت» ایرانی کنند، دست آخر در بستر مرگْ شورشهای خیابانی عناصر نامطلوب را به «انقلاب ملی» تعبیر کردند. تجزیهطلبان را ندیدند و در توهمات ایرانشهری خود غرق شدند. از خانههایشان بیرون نیامدند و روح ملّی هگلی را در پستوی خانه نظرپردازی کردند. خاطرش نبود چطور در زادگاهش پانترکها اجازۀ سخنرانی هم به او ندادند.
دخترانشان در اندیشکدهها پروژۀ تسلیمشدن ایران را پی میگرفتند و خودشان در تهران بواسطۀ نمایندههای لیبرالمسلکشان جایزه گرفتند. طباطبایی از آخرین بازماندههای لیبرالمآب محافظهکار است که از فرنگ برگشته بود و میخواست «ملیت ایرانی» را تئوریزه کند. «انقلاب ملی»ای که برایش مولودی میخواند خودش را هم میبلعید اما فهم آن را نداشت. بیدار کردن خواب اینان تنها با شمشیر شاه اسماعیل ممکن است.
دنیای قشنگ نو
پیامبر اسلام گفته بود که هیچکس از دیگری برتر نیست مگر بواسطۀ تقوا. شعار امروز این است: همه برابرند مگر بواسطۀ مادیات. اگر شاخصهای اقتصادی را بالاتر ببرید شأن اجتماعی بیشتری دارید.
قرن پیش جدال سه ایدئولوژی مهم در جهان بود که همه ثمرۀ چند قرن «روشنگری» و نابودی نهادهای سنتی است. لیبرالیسم، کومونیسم و فاشیسم. فاشیسم تنها ایدئولوژیای بود که اولویت اقتصادی در آن کمرنگتر بود، چرا که نژاد و ملیت در آن برجسته شده بود. معمولا در سلسلهمراتب سنتی امت الهی از نژاد فراتر میرود و پیوندهای ژنتیکی به پیوندهای دینی استعلا پیدا میکند. این خصیصه باعث میشود تمدن انسانی از تمدن حیوانی تمایز پیدا کند. پس از حذف امت دینی مسیحی، ملیتها در اروپا سر درآوردند و در نهایت آخرین بازماندۀ آن که ایتالیا و آلمان بودند از بین رفتند. پس از آن نیروی پول و مادیات یکهتاز عرصۀ زیست بشر شد. از این پس هرآنچه که تعیینکننده بود زر و سکه بود. بیراه نیست که جهان امروزی را جهان یهودیان و سیطرۀ آنان مینامند.
هردو ایدئولوژی لیبرالیسم و کومونیسم که پس از فروپاشی شوروی دیگر کومونیسم در خود سیستم جهانی لیبرالی به سوسیالیسم دولتهای رفاه تبدیل شده بود، تنها معیار اقتصاد و رفاه بود. در واقع هردوی آنها روی مرکزیت زر و سکه توافق داشتند، فقط در سیستم توزیع مخالف یکدیگر بودند.
لیبرالیسم با هدف اینکه دیگر نیازی به ریختن خون نیست، بلکه میتوان از نیروی کار انسانها بهره بُرد به میدان آمد. اگرچه خود ایدۀ جهانیسازی لیبرالها نزدیک به بیست میلیون کشته پس از جنگجهانی دوم بجای گذاشت، اما افکار عمومی اقناع شده بود که مسیر لیبرالیسم رو به توسعه و بهروزی انسانهاست. و حالا با وجود پیروزیهای متعدد هر نیرویی که در برابر آن قرار بگیرد یا متحجر است یا شرور که با بشریت مخالف است.
یکی از ایدههای مرکزی لیبرالیسم/گلوبالیسم برابری بشر بود. این برابری بدین معناست: مادامیکه هر بشری در هر نقطۀ جهان بتواند ارزش افزوده بیافریند شهروند جهان نو است. ازاینرو در بیشتر کشورهای شرقی یا کشورهای به اصطلاح توسعهنیافته نیروهای سیاسیای شکل گرفت که آنان را ترغیب میکرد به این نظام جهانی بپیوندند و رفاه خود را تأمین کنند.
گرچه این خیال خام به دلیل قواعد جغراسیاسی از بین میرفت، اما لیبرالیسم کشورها را متقاعد کرده بود که دنیای امروز دنیای سود مشترک و گفتگوست و اگر نیروی سیاسی کشورها در مقابل آن قرار میگیرند به دلیل تعصبات قومی و مذهبی است که توسعۀ کشور را به خطر میاندازند.
این ایده باعث شده بود که در خود یک کشور نیروهای لیبرال به دولت مرکزی فشار بیاورند و حافظ منافع نظام جهانی لیبرالی باشند.
این اتفاق تا حد بسیار زیادی پس از مشروطه در ایران افتاد. دانشگاههای ایران شعبۀ دانشگاههای جهانی شدند. اساتید، دانشجویان و احزاب چپ عمدتاً حافظ منافع ناتو در ایران هستند و هرگونه سیاستی که از منافع این نظام جهانی تبعیت نکند را به فاشیسم و دیکتاتوری متهم میکنند. از اوکراین حمایت میکنند و حمایت از سوریه را احمقانه میدانند. سیاستهای دفاعی را در امنیتیترین نقطۀ جهان تمسخر میکنند و معاوضۀ امنیت با تسهیل شاهراههای اقتصادی را پیشنهاد میدهند. اساتید دانشگاهها که نسل اول آنان تحصیلکردۀ فرانسه بودند و نسلهای بعدی هم بیشتر تحت تأثیر جهان انگلوساکسونی هستند تمام قد از آزادیخواهی و دنیای آزاد این نظام جهانی دفاع میکنند و دانشجویان را نیز به این تفکر سوق میدهند. هرگونه ایدۀ مخالف را متحجرانه میدانند که آزادی آنان را میخواهد سلب کند. همۀ آنان شهروند این جهان هستند. دعوای درونخانوادگی آنان نیز مربوط به محافظهکاری ملّی همچون طباطبایی است که از بعد نژادی تلطیف شده است تا راحتتر هضم شود و نقطۀ مقابل آن چپهای جهانوطن که همین را هم برنمیتابند چون بوی بنیادگرایی از آن حس میکنند و آنان را به یاد نازیسم میاندازد. دیری نخواهد پایید که چپهای ایران در ورطۀ هولناکی سقوط خواهند کرد به مثابۀ آنچه در غرب دیدهایم. روزی که روحانیون از همجنسبازی دفاع خواهند کرد اما بازهم متهم به تحجر میشوند. در برابر این هجمۀ بیپایان که انتهایی نیست باید اقتدار مردانه سر بر آورد. چیزی که سالهاست در ایران مرده است.
انسانها باهم برابر نیستند
مردمان جهان بسیار با یکدیگر متفاوتند و به همین دلیل است که سنتها و رسوم آنان منبعث از مزیتها و محدودیتهای طبیعی آنان است. جهانیسازی و فرض اینکه تمام مردمان به شکلی واحد از قوای برابر بهره میبرند، تمام ساخت طبیعی انسانی را کنار مینهد. ازاینرو امروزه تلاش برای اختلاط نژادی و شکلدهی مردمان بدون مرز که به یک سیستم واحد جهانی متصل هستند در رسانههای جریان اصلی تبلیغ میشود.
در آکادمی و رسانه نیز پمپاژ این نکته که «توسعه» و مدرنیته امری جهانی است که بدون ساختار طبیعی انسانی شکل میگیرد تلاش میشود تمام قواعد و رسوم یک قوم به توسعه جهانی مصادره شود. به همین دلیل میبینید که چطور «منور الفکران» مثال کشورهای توسعهیافته را میزنند که چطور به بهروزی رسیدند و عواقب آن هم پذیرفتند (بخوانید تحمیل کردند).
امروز در کشور ما نیز این ایده در حال پذیرفته شدن است که انسانهای جامعه از «حق» برابر برخوردارند و همچنین اگر به کشوری دیگر نیز مهاجرت میکنند باید طبق حقوق برابر با آنان رفتار شود و «نژاد پرستی» بسیار امر ناپسندی است.
تا چندی پیش تمایز میان همقوم یا همنژاد با دیگری خارجی بسیار طبیعی و عقلانی بود. به عنوان نمونه هر فردی که خصایص مشابه درونگروهی -چه ظاهری و چه رفتاری- نداشت و به درون یک گروه وارد میشد، زنگ خطر برای آن گروه به صدا در میآمد. این امر به دلیل آن است که هر عنصر خارجی امکان اضمحلال سریع و از بین رفتن ذخایر ژنتیکی یک قوم را داراست. پیشبینیناپذیری و عدم امکان تخمین میزان خطر این عنصر برای انسان امروزی میسر نیست.
اقوام و نژادهای گوناگون انسانی در سراسر جهان به لحاظ بنیادین با یکدیگر متفاوتند. زردپوستان از بهره هوشی بالایی نسبت به مناطق دیگر جهان برخوردارند، همبستگی بالاتری نسبت به یکدیگر دارند و فردگرایی کمتری میتوان در آنان یافت. قوای بدنی آنان نیز نسبت به اقوام دیگر جهان کمتر است، ازاینرو در جنگ خدعه بیشتری به خرج میدهند زیرا توانایی فیزیکی آنان محدود است. ورزشهای رزمی آنان بیش از آنکه وابسته به عضلات باشد به فنون تدوین شده تکیه دارد تا بیشترین صدمات از طریق ضربه به نقاط ضعف بدن وارد کند. به دلیل همبستگی بالا که امروز نیز برای اقوام دیگر دنیا جالب است -مانند ساختن ساختمان و راهها طی چند روز و یا نظافت ورزشگاهها توسط تماشاچیان در بازیهای ورزشی- نیاز کمی به شریعت پیدا میکنند و ادیان آنان به مراقبه و باطنیگرایی خاص شرقی میل میکند. زردپوستان همچنین از تستوسترون پایینتری نسبت به مردمان دیگر جهان برخوردارند و به دلیل همگنی ژنتیکی که میان آنان وجود دارد (همانند کُلونی زنبور و مورچه)، رقابت جنسی شدیدی میان آنان وجود ندارد.
علاوه بر این اقوام سیاهپوست از بهره هوشی کمتری نسبت به دیگر اقوام جهان برخوردارند اما از قوای جنسی و فیزیکی بیشتری بهره میبرند. ازاینرو در تمدنسازی ناکارآمد هستند و قوای فیزیکی و هوش پایین آنان اجازه میدهد تا دیگران از آنان بهرهکشی کنند. همچنین به دلیل شباهت و گرایش زیاد به طبیعت رسوم آنان به مراسم رقص و قربانی خلاصه میشد و به دلیل هوش پایین ادیان آنان وارداتی بوده و شریعت بسیار به آنان کمک میکند تا ضعفهای قومی خود را برطرف کنند.
اقوام اروپایی که خود از خصایص متفاوتی برخوردارند به طور کلی از بهره هوشی کمتری نسبت به زردپوستان و بالاتر از دیگر اقوام جهان برخوردارند. اقوام اروپایی به دلیل رقابت درونی و فردگرایی که در شمال اروپا بسیار تقویت میشود نسبت به دیگر مناطق جهان بسیار نوآور هستند.
مردمان خاورمیانه نیز به دلیل تکثر قومی و نبود وحدت نژادی همگن از طبقات خاصی برخوردارند. به عبارت دیگر سلسلهمراتب در این جوامع بسیار بیشتر از مناطق دیگر مهم است، زیرا در غیاب یک دستگاه روحانی که به صورت مداوم این سلسلهمراتب را راستیآزمایی نکند به سرعت تحلیل میرود. دستگاه نظاممند شرعی در خاورمیانه از حیاتیترین عناصری است که میتواند این جوامع را سامان دهد. در این جوامع فردگرایی به فساد میانجامد. به دلیل ناهمگنی قومی نیز عدم اتحاد دینی یا وجود یک قدرت قاهره این امکان وجود دارد که صحنۀ خاورمیانه که جغرافیای خشکی را نیز داراست به جنگهای خونین مبدل شود.
دیوان یومیه
انسانها باهم برابر نیستند مردمان جهان بسیار با یکدیگر متفاوتند و به همین دلیل است که سنتها و رسوم
البته برای روشنفکر، چپگرا، استاد دانشگاه و فمینیست همه انسانها در همه چیز برابرند و رنگ پوست تنها یک ویژگی ظاهری است. نژاد برساختۀ فرهنگی است که پدران متعصب ما قرنها به خورد ما دادند و ناگهان ما در قرن پیش متوجه شدیم که همۀ اینها خطاست. دین و مذهب نیز اشتباه اجداد ما بود که برای منافع آخوندها ما را به یوغ کشیدند. بنابراین چیزی نمانده است که طعم شیرین آزادی، برابری و برادری آن هم در مقیاس جهانی را بچشیم؛ جایی که فاحشگی زنان و هایپرگامی طبیعی است، مردان در محیط گلخانهای رشد میکنند، دلقکها و بازیگران قهرمان میشوند، حقیقت نسبی میشود، عوامالناس تقدیس میشوند، مرد فضیلتمند و فرزانه خانهنشین میشود، میانمایگان غلبه مییابند و شرافت، جنگاوری، تدین و خانوادهدوستی جای خود را به چاپلوسی، فرومایگی، تبهکاری و بوالهوسی میدهد.
دیوان یومیه
دنیای قشنگ نو پیامبر اسلام گفته بود که هیچکس از دیگری برتر نیست مگر بواسطۀ تقوا. شعار امروز این است
شهروندان جهان نو
جراید و رسانههای ایرانی به همراه آکادمی شعب اطلاعرسانی ناتو هستند. تمام سیاست و رویکرد آنان مبتنی بر منافع ناتو و جبهۀ جهانیسازی است. هرگونه مقاومتی در برابر این جبهه برای آنان به منزلۀ عقبافتادگی، تحجر و تضاد با توسعه تلقی میشود.
هیچ تعجبی نیست در دانشگاهی که شعبههای دسته چندم آکادمیهای انگلیسیزبان است و تلاش میکند حاشیهنویسی بر متن آن کند، چنین دانشجویانی تربیت کند.
شورشهای اخیر ثمرۀ تربیت یک نسل آکادمی و نابودی نسل جوان بود. تربیت انسانهایی میانمایه که معنای آزادی برایشان اختلاط زنومرد، سگوگربهبازی، عرقخوری و مخدر، لبگرفتن و رقصیدن در خیابان است. برای مدافعان کشورش ذرهای اهمیت قائل نیست، اما برای توله یوز ذکر مصیبت سر میدهد. انسانهایی مصرفگرا و تخدیرشده و خالی از هرنوع مردانگی که امیال و احساساتشان آنان را هدایت میکند.
دیوان یومیه
البته برای روشنفکر، چپگرا، استاد دانشگاه و فمینیست همه انسانها در همه چیز برابرند و رنگ پوست تنها
افسردگی کاذب
دنیای جدید و عمله و اکره آن بهصورت مداوم شما را غمگین و درگیر میخواهند. عجیب نیست که طی دهههای اخیر میزان «بیماریهای روانی» افزایش یافته است؟ انسانی که ناامید است و احساس بدبختی میکند از روی احساس عمل میکند و بسیار خودخواه است. همیشه نگران این است که چرا احساس خوشبختی نمیکند و درگیر احساسات بینهایتی است که همچون بادی او را به هر سو میبرند. زنانهشدن اجتماع و تمرکز روی احساسات بهجای عملگرایی و انضباط انسانهایی را بار آورده است که همیشه در حال جزع و فزع هستند.(فریاد و زاری)
انسانی که درگیر احساسات خودش است و از خودخواهی رنج میبرد فرصتی ندارد تا به خانواده و قوماش بیندیشد، فداکاری به خرج دهد یا آرمان داشته باشد. انسانی منفعل است که انتظار دارد روزگار به او روی خوش نشان دهد و از اراده خالی است. انتظار آن را میکشد عامل بیرونی وی را نجات دهد تا از زندگی نکبتبار خود خلاص شود.