مهم ترین چیز اینه که هیچوقت اعتماد به نفستونو از دست ندید ، خستگی عادیه ولی نزارید هیچکس ازتون اعتماد به نفس و انگیزتونو بگیره
هربار که باد به علفزار برخورد میکرد موج عظیمی برپا میکرد و به دخترک که میان علفزار نشسته بود برخورد میکرد . دخترک ، خیالی ابر های آسمان را به چیز هایی تشبیه میکرد . دفتر خاطرات اش را برداشت میخواست صفحه ای جدید از خاطرات زندگی اش را بنویسد که ناگهان نگاهش به صفحه خیره ماند ، خاطرات بیست ششم مارس ۲٠٠۷ . بدون خواسته خود خط به خط آن را میخواند و قطرات اشکش روی کاغذ نمایان میشد . لبخند تلخی زد و کتاب خاطرات را بست . قسمتی از خاطرات اون صفحه « عزیزم ! الان که دارم این صفحه را با نوشته هایم پر میکنم تو دیگر از من خیلی دوری . درست است با خواسته خودم تورا ترک نکردم ولی تقدیر این چنین میخواست . زندگیام بدون تو معنایی ندارد و من هر روز به یاد تو بیدار خواهم شد و هیچوقت فراموشت نخواهم کرد . » دخترک دیگر در علفزار نبود در میان برکه به مقصدی نا معلوم میرفت .
◝پلوتون◟
باید تا جمعه منتظر باشم تا قسمت اخرش بیاد :)))
پس کی جمعه میشههه ، امیدوارم طبق اون چیزی که شنیدم آخرش غمگین تموم نشهه :((
بعضی از آهنگا اینقدر قشنگن که گوش دادن شون کافی نیست ، باید اونارو به رگت تزریق کنی .