موسیقی آرام و دلنواز گرامافون و صدای مداد که مدام رو کاغذ کشیده میشد سکوت اتاق را میشکست . دستی به چشمانش کشید و عینکش را برداشت . به نوشته اش نگاهی انداخت ؛ گویا داستانی که ماه ها برای نوشتنش وقت گذاشته بود تمام شده بود . لبخندی در کنج لب هایش نمایان شد ؛ موقع ی رفتن به خانه عمو ویلیام بود ، او تنها کسی بود که همیشه با اشتیاق نویسنگی های برادر زاده اش را دنبال و تشویق میکرد . پالتوی قهوهای سوخته اش که یادگار مادرش بود را در تن کرد و شال کاموایی که خودش در زمستان سال قبل بافته بود را برداشت و به بیرون رفت . باد های پاییزی موهایش را در آسمان به رقص در می آوردند ؛ نگاهش به دوچرخه زنگ زده گوشه حیاط افتاد . با خودش فکر کرد ، انگار بدک هم نبود از این بیچاره که سالهاست اینجاست استفاده ای شود . سوار دوچرخه شد و وارد خیابان های نیویورک شد . قطعا هرکس که آنیل و دوچرخه از پیش شان میگذشت تا مدت ها صدای قیژ قیژ چرخ های دوچرخه ، درگوشش زمزمه میشد .
نوشته کوتاه - لورا نوشت