پرتقال
یه حسرتایی تو قلب آدم هست؛
جاشون با هیچی پر نمیشه، تا ابد
مثل یه توده ی پر از غم میمونه اون گوشه
داشتن بابابزرگ و مامانبزرگ برا من از اون حسرتای بزرگه؛
طوریکه همیشه دوست داشتم مامانبزرگم بود و سر اینکه بره خونه کیی همیشه با دخترخاله هام دعوا میکردیم..
آخر هفته ها خونشون میرفتیمو با هم فیلم میدیدیم
من حتی آب بازی کردن تو حیاطشون موقعی که گلارو آب میداد برام یه نوع داستان خیالیه
یا حتی بازار رفتن با هم تو یه ظهر تابستونی که بعدش از شدت تشنگی مهمون میشدیم به یه آبمیوه بستنی
یا حتی افتخار کردن به آقاجون موقعی که تو مسجد محل پیش نماز بود
میدونی، تو مغزم پره از این داستانای خیالی که حسرت تجربه کردنشون تا ابد باهامه💔:)