آخر شبی مامانجونم ازم خواست براش قرآن باز کنم،نشستم کنارش و چشمامو بستم و آرامش و عطر بهار نارنج این لحظه رو با تموم وجودم نفس کشیدم و
رفتم وسط یه بیخیالیِ مطلق...(:
-برشی از این روزام...
حتی اگر که تیغ ببارد، در بیعت امامحسینیم
ما جرأت زهیر و حبیبایم، ما غیرت امامحسینیم
در کودکی حوالهی گریه، از روضهی رقیه گرفتیم
پیری رسید و سینهزنان باز، در هیأت امامحسینیم
چشمِ امید و بیم نداریم، از دولت فلانی و بهمان
چون قرنهاست چشم و دهان، سیر، از دولت امامحسینیم
در سفرهمان اگرچه غذایی جز زخم نیست، در عوضش شکر
همسفره با محبت عباس، همصحبت امامحسینیم
قطره به قطره رود زلالیم، با عشق در مسیرکمالیم
حبّالحسین یجمعنا، چون جمعیّت امامحسینیم