❤️✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨
❤️✨❤️
❤️✨
❤️
پشت پرده های راز 🍃
#پارت_۱۹۴
صبح روز بعد، گوشیام رو برداشتم.
دستم میلرزید...خیلی استرس داشتم،برای اینکه...
برای اینکه... نمیدونستم کار درست رو میکنم یا نه.
شمارهی سپهر رو آوردم...
انگشتم رفت روی آیکون تماس...نزدیک بود...نزدیک بود فشارش بدم.
ولی...ولی...صبر کردم.
قلبم توی گوشم میکوبید..
«فشار بده... فقط یه دکمهست.... فشار بده...»
انگشتم سرد بود و با سنگ فرق نداشت ....لرزش انگشت هام پنهان شدنی نبود...
بعد...
بعد انگشتم رو کشیدم عقب...
نه...نمیتونستم.
دستم...دستم سنگین شده بود...
انگار...انگار یه چیزی اون رو نگه داشته بود...
ترس...ترس از شنیدن صداش.
ترس از اینکه دوباره یادم بیاد.
یادم بیاد که چطور...
چطور ما رو انداختن بیرون.
گوشی رو گذاشتم روی میز...
به سپیده قول داده بودم اما واقعیت این بود که من می ترسیدم ...
ترسی که بی دلیل نبوده و نیست ...
میدونم که باید این تماس رو میگرفتم اما...
داغی اشک صورت سردم رو نوازش داد..سرم رو گذاشتم روی دستهام...
«چرا نمیتونم؟ چرا؟»
نفس عمیقی کشیدم...بلند شدم...رفتم سمت اتاق مامان...در نیمهباز بود...هلش دادم..
مامان...مامان روی تخت خوابیده بود...
نفسهاش آروم بود...آروم ...آروم...
نگاهش کردم...
به دستهای لرزونش که حالا روی پتو آروم گرفته بودن...به رنگ پریدهش...
«مامان...»
صدام لرزون بود...جوری که...
جوابی نیومد...
فقط صدای نفسهای آرومش...
نشستم کنارش...
دستم رو گذاشتم روی دستش...
گرم بود...
ولی...
ولی نه مثل قبل..
سردتر بود...
«مامان... من...»
نتونستم ادامه بدم...
اشکم ریخت و...
روی دستش چکید...
خشکش کردم...
آروم بلند شدم...
به یه تیکه کاغذ برداشتم...
روش نوشتم:
«مامان، من رفتم کلاس. زود برمیگردم. صبحانه توی یخچاله. حتماً بخور. دوستت دارم ❤️.»
کاغذ رو گذاشتم روی میز کنار تخت...
یه بار دیگه نگاهش کردم...بعد...بعد از اتاق بیرون اومدم.
در رو آروم بستم.
کفشهام رو پوشیدم.
کیفم رو برداشتم.
و از خونه زدم بیرون.
---
❤️✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨
❤️✨❤️
❤️✨
❤️
پشت پرده های راز 🍃
#پارت_۱۹۵
توی کوچهها قدم میزدم...هوا سرد بود...
برگهای پاییزی روی زمین ریخته بود...همه در تکاپو بودند...و معلوم بود که برای هدفی از خانه اومده بودن بیرون ...ولی....
ولی من...من... هدفی نداشتم...
امروز کلاس...
کلاس نداشتم
پس...پس... چرا زدم بیرون؟
چرا از خونه فرار کردم؟
نمیدونستم...
فقط...فقط... میدونم نمیتونستم بمونم..
نمیتونستم توی اون سکوت بمونم...
نمیتونستم به مامان نگاه کنم و...
و به اون فکر کنم..
به سپهر..
به آقاجون...
به درخواستی که باید خودم بکنم...
راه افتادم...بدون مقصد..از کوچهها...از پیادهروها...از خیابونها...مردم میرفتن ...میآمدن...با عجله...با لبخند...با اخم...
ولی من...من فقط راه میرفتم..
پاهام...
پاهام ...حس نداشت خودشون من رو میبردن.
نمیدونستم کجا...
نمیدونستم چرا؟....
فقط...فقط.. راه میرفتم.
---
❤️✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨
❤️✨❤️
❤️✨
❤️
پشت پرده های راز 🍃
#پارت_۱۹۶
نمیدونم چقدر راه رفتم...
شاید نیم ساعت...
شاید یه ساعت...
شاید بیشتر...
ولی...
ولی یهو دیدم که جلوی پارک ایستادم...
همون پارک قدیمی...
همون نیمکت چوبی...
همون درختهای بلند...
همون...
همون جایی که با سپیده نشستیم..
همون جایی که گفتم «فقط با خون ادا میشه.»
رفتم سمت نیمکت چوبی...
سرد بود....
زیر پام...
ولی...
ولی سردتر از دل خودم نبود...
به آسمون نگاه کردم...
ابری بود...ابر هایی که با هم جلوی خورشید گرما بخش رو گرفته بودند...
آسمون خاکستری بود...
مثل...مثل... دل خودم...
زیر لب زمزمه کردم...
«خدایا...»
آروم گفتم:
«خدایا... من چیکار کنم؟»
جوابی نیومد...
فقط صدای باد...
فقط صدای برگها...
فقط...فقط...صدای تنهایی من ...
سرم رو گذاشتم روی دستهام..
«خدایا... من نمیتونم. نمیتونم ازشون کمک بگیرم. نمیتونم به سپهر زنگ بزنم. نمیتونم...»
اشکم ریخت.
«ولی مامان... مامان...»
هقهق کردم.
«اگه مامان اتفاقی برایش بیوفتههه؟؟... من... من نمیتونم!...»
بعد...
❤️✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨
❤️✨❤️
❤️✨
❤️
پشت پرده های راز 🍃
#پارت_۱۹۷
❤️✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨
❤️✨❤️
❤️✨
❤️
پشت پرده های راز 🍃
#پارت_۱۹۸
❤️✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨
❤️✨❤️
❤️✨
❤️
پشت پرده های راز 🍃
#پارت_۱۹۹
❤️✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨
❤️✨❤️
❤️✨
❤️
پشت پرده های راز 🍃
#پارت_۲۰۰
❤️✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨
❤️✨❤️
❤️✨
❤️
پشت پرده های راز 🍃
#پارت_۲۰۱
❤️✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨
❤️✨❤️
❤️✨
❤️
پشت پرده های راز 🍃
#پارت_۲۰۲
❤️✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨
❤️✨❤️
❤️✨
❤️
پشت پرده های راز 🍃
#پارت_۲۰۳
❤️✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨
❤️✨❤️
❤️✨
❤️
پشت پرده های راز 🍃
#پارت_۲۰۴
❤️✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨
❤️✨❤️
❤️✨
❤️
پشت پرده های راز 🍃
#پارت_۱۹۶