هدایت شده از ادعیه و مناجات صوتی 🎧 زیارت عاشورا دعای کمیل عهد توسل ندبه عرفه امین الله حدیث کسا آل یاسین امام زمان
@ppt_doa﷽مناجاتصوتیپنجشنبهزیارتامامحسنعسکری(ع)۩صدقی.mp3
زمان:
حجم:
654.2K
🕌 زیارت امام حسن عسکری (ع) 💠 در روز پنجشنبه 5️⃣📆
🎙 با صدای مهدی صدقی
💠 #زیارت_ائمه_روزهای_هفته 💠
☀️ بسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحِيم ☀️
❇️ السَّلاَمُ عَلَيكَ يَا وَلِيَّ اللَّهِ
❇️ السَّلاَمُ عَلَيكَ يَا حُجَّةَ اللَّهِ وَ خَالِصَتَهُ
❇️ السَّلاَمُ عَلَيكَ يَا إِمَامَ المُؤمِنِينَ
❇️و وَارِثَ المُرسَلِينَ وَحُجَّةَ رَبِّالعَالَمِينَ
❇️ صَلَّى اللَّهُ عَلَيكَ وَ عَلَى آلِ بَيتِكَ
❇️ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ
❇️ يَا مَولاَيَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ الحَسَنَ بنَ عَلِيٍ
❇️ أَنَا مَولًى لَكَ وَ لِآلِ بَيتِكَ
❇️ و هَذَا يَومُكَ وَ هُوَ يَومُ الخَمِيسِ
❇️ و أَنَا ضَيفُكَ فِيهِ وَ مُستَجِيرٌ بِكَ فِيهِ
❇️ فَأَحسِن ضِيَافَتِي وَ إِجَارَتِي
❇️ بحَقِّ آلِ بَيتِكَ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ
┄═🌼💠🌷💠🦋💠🌸💠🌼═┄
صوت تماااااام دعا و مناجاتها اینجا
👇
🌍 eitaa.com/joinchat/4293591059Cbf2d1beda7
@ostad_shojaeتنبلی و بی حوصلگی 21.mp3
زمان:
حجم:
9M
#تنبلی_و_بی_حوصلگی ۲۱
#استاد_شجاعی 🎤
♨️چطور میتونیم با رد شدن از پلِ تنبلی و بی حوصلگی؛
ابدیّتی آرام و دلخواه داشته باشیم؟
🌼💠🌷💠🦋💠🌸💠🌼
صوت تماااااام دعا و مناجاتها اینجا
👇
🌍 eitaa.com/joinchat/4293591059Cbf2d1beda7
🔸 هروقت آنچه مانع رسیدن تو به امامت شده است را قربانی کنی، آنروز برایت عید قربان است.
#امام_زمان
🌷 #عید_قربان
#عید_سعید_قربان مبارک باد.
🌼💠🌷💠🦋💠🌸💠🌼
صوت تماااااام دعا و مناجاتها اینجا
👇
@ppt_doa
💢 #حدیث_نگاشت | هادی امت
پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله:
🌹 «أَنَـا الْـمُـنْـذِرُ وَ عَـلـیٌّ الْـهَـادِی بِكَ یَهْتَدِی الْـمُهْتَدُونَ»؛
🌸 «من بیمدهندهام و علی هدایتكننده؛ به واسطه تو هدایتشوندگان راه مییابند و هدایت میشوند».
📚 ميزان الاعتدال، ج1، ص484.
📎 #غدیر
📎 #استیکر
📎 #روز_شمار_غدیر
📎 #فضائل_امیرالمؤمنین
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️ نماز قضا📿
⁉️زمان بجا آوردن #نماز_قضا چه وقتی است؟
🔻اگر #نمازصبح فردی قضا شده باشد، #فرصت خواندن قضای آن تا چه زمانی است؟
┄═🌼💠🌷💠🦋💠🌸💠🌼═┄
صوت تماااااام دعا و مناجاتها اینجا
👇
🌍 eitaa.com/joinchat/4293591059Cbf2d1beda7
📖 رمان «جان شیعه، اهل سنت... عاشقانه ای برای مسلمانان»
🖋 قسمت دویست و هفتادم
نماز مغرب را خواندیم و مهیای رفتن به خانه آسید احمد میشدیم که زنگ موبایلم به صدا در آمد. عبدالله بود و لابد حالا بعد از گذشت یک روز از زخم زبانهایی که به جانمان زده بود، تماس گرفته بود تا دلجویی کند و خبر نداشت پروردگارمان چنان عنایتی به ما کرده که دیگر به دلجویی احدی نیاز نداریم. مجید گوشی را به دستم داد و نمیخواست با عبدالله حرف بزند که به بهانهای به اتاق رفت. گوشی را وصل کردم و با صدایی گرفته جواب دادم: «بله؟» که با دل نگرانی سؤال کرد: «شماها کجایید؟ اومدم مسافرخونه، مسئولش گفت دیشب رفتید. الان کجایی؟» و من هنوز از دستش دلگیر بودم که با دلخوری طعنه زدم: «تو که دیشب حرفت رو زدی! مگه نگفتی هر چی سرمون میاد، چوب خداست؟!!! پس دیگه چی کار داری؟» صدایش در بغض نشست و با پشیمانی پاسخ داد: «الهه جان! من دیشب قاطی کردم! وقتی تو رو تو اون وضعیت دیدم آتیش گرفتم! جیگرم برات سوخت...» و دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم که با صدایی بلند اعتراض کردم: «دلت برای مجید نسوخت؟ گناه مجید چی بود که باهاش اونطوری حرف زدی؟ بابا و بقیه کم بهش طعنه زدن، حالا نوبت تو شده که زجرش بدی؟» که مجید از اتاق بیرون آمد و طوری که صدایش به گوش عبدالله نرسد، اشاره کرد: «الهه جان! آروم باش!» و عبدالله از آنطرف التماسم میکرد: «الهه! ببخشید! من اشتباه کردم! به خدا نمیفهمیدم چی میگم! تو فقط بگو کجایید، من خودم میام با مجید صحبت میکنم! من خودم میام از دلش در میارم!» باز محبت خواهریام به جوشش افتاده و دلم نمیآمد بیش از این توبیخش کنم و مجید هم مدام اشاره میکرد تا آرام باشم که عصبانیتم را فرو خوردم و با لحنی نرمتر پاسخ دادم: «نمیخواد بیای اینجا!» ولی دست بردار نبود و با بیتابی سؤال کرد: «آخه شما کجا رفتید؟ دیشب چی شد که از اینجا رفتید؟ اتفاقی افتاده؟» دلم نمیخواست برایش توضیح دهم دیشب چه معجزهای برای من و مجید رخ داده که به زبان قابل گفتن نبود و تنها به یک جمله خیالش را راحت کردم: «دیشب خدا کمکون کرد تا یه جای خوب پیدا کنیم. الانم پیش یه حاج آقا و حاج خانمی هستیم که از پدر و مادر مهربونترن!» سر در نمیآورد چه میگویم و میدانستم آسید احمد و مامان خدیجه منتظرمان هستند که گفتم: «عبدالله! ما حالمون خوبه! جامون هم راحته! نگران نباش!» و به هر زبانی بود، سعی میکردم راضیاش کنم و راضی نمیشد که اصرار میکرد تا با مجید صحبت کند که خود مجید متوجه شد، گوشی را از دستم گرفت و با مهربانی پاسخ عبدالله را داد: «سلام عبدالله جان! نه، نگران نباش، چیزی نشده! همه چی رو به راهه! الهه خوبه، منم خوبم! حالا سرِ فرصت برات توضیح میدم! جریانش مفصله! تلفنی نمیشه!» و به نظرم عبدالله بابت دیشب عذرخواهی میکرد که به آرامی خندید و گفت: «نه بابا! بیخیال! من خودم همه نگرانیم به خاطر الهه بود، میفهمیدم تو هم نگران الههای! هنوزم تو برای من مثل برادری!» و لحظاتی مثل گذشته با هم گَپ زدند تا خیال عبدالله راحت شد و ارتباط را قطع کرد. ولی مجید همچنان گرفته بود و میدیدم از لحظهای که آسید احمد بسته پول را برایش آورده، چقدر در خودش فرو رفته است، تا بعد از شام که در فرصتی آسید احمد را کناری کشید و آنقدر اصرار کرد تا آسید احمد پذیرفت این پول را بابت قرض به ما بدهد و به محض اینکه مجید توانست کار کند، همه را پس دهد تا بلاخره غیرت مردانهاش قدری قرار گرفت. آخر شب که به خانه خودمان بازگشتیم، آرامش عجیبی همه وجودمان را گرفته بود که پس از مدتها میخواستیم سرمان را آسوده به بالشت بگذاریم که نه نوریهای در خانه بود که هر لحظه از فتنهانگیزیهای شیطانیاش در هول و هراس باشیم، نه پدری که از ترس اوقات تلخیهایش جرأت نکنیم تکانی بخوریم، نه تشویش تهیه پول پیش و بهای اجاره ماهیانه و نه اضطراب اسبابکشی که امشب میخواستیم در خانهای که خدا به دست یکی از بندگانش بیهیچ منتی به ما بخشیده بود، به استقبال خوابی عمیق و شیرین برویم که با ذکر «بسم الله الرحمن الرحیم» چشمهایمان را بسته و با خیالی خوش خوابیدیم.
❤️.
I #رمان_جان_شیعه_اهل_سنت
برای مشاهده قسمت های قبل روی👆# بزنید
🌼💠🌷💠🦋💠🌸💠🌼
صوت تمااااااام ادعیه و مناجاتها اینجا
👇
🌍 https://eitaa.com/joinchat/4293591059Cbf2d1beda7