آخرش ، همه چیز به یه جمله میرسه : تو این دنیا نیومدی که کامل باشی . اومدی که تجربه کنی ، ببینی ، بچشی ، ببازی ، ببری ، بسوزی ، بسازی . کامل بودن ، توهمه . کامل شدن ، سفر. و توی این سفر ، تنها چیزی که ارزش داره ، اینه که وقتی برمیگردی ، بتونی بگی : « من زندگی کردم ، نه اینکه فقط زنده موندم . » همین . بقیهش ، داستانه .
از شکست میترسن ، در حالی که شکست ، تنها معلم واقعیه . کسی که هیچوقت زمین نخورده ، بلد نیست چطور پاشه . کسی که هیچوقت اشتباه نکرده ، بلد نیست چطور ببخشه . کسی که هیچوقت زخم نخورده ، بلد نیست چطور مرهم باشه . شکست ، بد نیست . بد اینه که از شکست بترسی و هیچوقت امتحان نکنی . اونوقت ، هیچوقت نمیفهمی چی میتونی باشی .
یه روزی میفهمی که مهم نیست چقدر عمر میکنی ؛ مهم اینه که چند لحظه رو واقعاً زندگی کردی . بعضیها صد سال زندگی میکنن ولی هیچوقت زنده نبودن . بعضیها سی سال ، ولی توی همین سی سال ، بیشتر از بقیه زندگی کردن . فرقشون توی حضوره . اینکه لحظهات رو کامل باشی ، نه اینکه بدوی به سمت یه آیندهی که شاید هیچوقت نیاد . حال ، تنها چیزی که داری . باقیش ، توهمه .