eitaa logo
پرایوت ذهنِ مُلّا 🧠📿
1.5هزار دنبال‌کننده
396 عکس
111 ویدیو
1 فایل
سلام! من مُلّایِ پایه‌ بوقی امام زمانم (عج) که تو روانشناسی هم شاگردیم 😅 میخوام براتون هم از علم روز بگم هم از نور ایمان نظرت چیه؟ 🤭📿 نظرتو برام بنویس، خوشحال میشم! حسینم✋ @hosein2280 تبادل و تبلیغات #ذهن_مُلّا" #روانشناسی" #معلم"
مشاهده در ایتا
دانلود
حاجی تبلیغ نیست واقعی میگم😂 @mind_molla
بگم بیاد اون بر یا دیگه نمی خواد فحش میدید😂 @mind_molla
داخل کانال اصلی می خوام ناشناس بزارم حتما بیاید اونبر👍😁 @mind_molla
سرم شلوغه اونبر @mind_molla
هدایت شده از ذهنِ مُلّا 🧠📿
🌿♥️
هدایت شده از ذهنِ مُلّا 🧠📿
🌱✨ امروز وقتی از خواب بیدار شدم، حالم اصلاً خوب نبود… از اون ناخوش‌احوالی‌ها که هم تن آدم خسته‌ست، هم دلش 😷 چند دقیقه‌ای همون‌طور دراز کشیده بودم و با خودم فکر می‌کردم: برم؟ نرم؟ امروز واقعاً جونشو دارم؟ ولی بعدش یه صدا توی دلم گفت: «امروز عیده… بچه‌ها منتظرن… اگه نری، کارشون لنگ می‌مونه…» همین شد که با خودم کلی کلنجار رفتم، بلند شدم، حتی فرصت صبحونه خوردن هم نشد و با همون حال، راه افتادم سمت مدرسه 🚶‍♂️ راستش رو بخوام بگم، همین که رسیدم مدرسه و چشمم به بچه‌ها افتاد، با اون صورت‌های خندون، نگاه‌های پر از شیطنت و دل‌های پاکشون، حالم کم‌کم عوض شد 💚 انگار یه چیزی از دلم برداشته شد… امروز قرار نبود درس‌هامون، درس‌های همیشگی باشه. نه کتاب، نه تخته، نه امتحان. امروز، درس دل بود؛ درسِ موندگار… درسی که باید همیشه توی اولویت زندگی‌مون باشه: امام زمان (عج) 🌸 بچه‌ها از همون اول با کلی ذوق و انرژی اومده بودن. هر کدوم یه بسته خوراکی توی دستشون بود 🍪🍬 ولی می‌دونستن که تا پایان بازی‌ها، حق باز کردنشون رو ندارن 😄 همین خودش شده بود یه انگیزه‌ی باحال برای ادامه دادن. اوایلش اما، خودم حسابی استرس داشتم… با خودم می‌گفتم: نکنه بازی‌ها جذاب نباشه؟ نکنه بچه‌ها خسته شن؟ نکنه اصلاً به دلشون ننشینه؟ 😬 آخرش دیگه سپردم به خودش… گفتم: «من که برای تو دارم کار می‌کنم، خودت یه جوری بچرخون که دل این بچه‌ها هم شاد بشه.» 🤲 و خلاصه جونم براتون بگه… از ساعت ۸ صبح تا ۱۲:۳۰، بچه‌ها یکی یکی می‌اومدن، بازی می‌کردن، می‌خندیدن، می‌دویدن، و اصلاً خستگی براشون معنی نداشت 🔥 جالب‌ترش این بود که حتی اونایی که قبلاً می‌گفتن: «آقا، بازی‌های شما خسته‌کننده‌ست!» اومدن، نشستن، و نزدیک نیم ساعت غرق بازی شدن 😅 آخرشم دیگه مجبور شدیم به زور از بازی بکشیمشون بیرون! کم‌کم صدای اذان نزدیک می‌شد ⏰ خودم اما یه سردرد عجیب داشتم… از اونایی که انگار سر آدم داره می‌ترکه 🤕 با این حال، بچه‌ها رو جمع کردیم و با هم راه افتادیم سمت مسجد. اون‌جا بود که تازه عمق ماجرا معلوم شد… حدود ۳۰۰ تا ۴۰۰ دانش‌آموز داخل مسجد 😳 نه ساکت می‌شدن، نه دست از حرف زدن برمی‌داشتن! هر کی با هر کی صحبت می‌کرد 😅 قیافه‌ی پیرمردهای مسجد هم دیدنی بود… یه ترکیب عجیبی از تعجب، صبر و کلافگی 😂 نماز رو با کلی دردسر خوندیم، ولی با همون شلوغی‌ها هم، حال‌وهوای خاص خودش رو داشت. بعد از نماز، نشستیم، دو تا نکته‌ی کوتاه و خودمونی گفتیم و برگشتیم سمت مدرسه… که یهو سوپرایز آخر از راه رسید 🎁 نذری آش رشته 🍲 اونم درست و حسابی! واقعاً خستگی چند ساعت کار، سردرد، و تمام فشارهای روز رو شست و با خودش برد… گاهی بعضی روزها، با همه‌ی سختی‌هاش، آخرش یه جوری تموم می‌شه که می‌فهمی: ارزشش رو داشت 💛
هدایت شده از ذهنِ مُلّا 🧠📿
سلااام از حرم😁✨ لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم🌱✨
پرایوت ذهنِ مُلّا 🧠📿
بچه های قدیمی کانال اصلی فراموش نشه😁✨
داخل کانال اصلی می خوام ناشناس بزارم حتما بیاید اونبر👍😁 بزن رو لینک⬇️ @mind_molla