eitaa logo
پروفایل حسینی
703 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
718 ویدیو
29 فایل
در میانه‌ یک جنگ تمام عیار ترکیبی، مطالب کانال کپی‌رایت ندارد ⬅️ روبیکامون https://rubika.ir/profile_ms
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام من به محرم به غصه و غمِ مهدی(عج)... به چشم کاسه خون و به شالِ ماتمِ مهدی(عج)... @Profile_MS
🔸 اتفاقاتی که برای حضرت رقیه سه ساله در شام افتاده، از سوزناک‌ترین وقایعیه که از اسارت اهل بیت در تاریخ ثبت شده. 💠 حضرت رقیه در عاشورا 🔹 در بعضی روایات اومده حضرت سکینه(دختر امام حسین) به خواهر سه ساله‌شون(که به احتمال قوی حضرت رقیه بوده) گفت: بیا دامن بابا رو بگیریم و نذاریم بره کشته بشه‌... امام حسین که این حرفا رو شنیده بودند، بسیار گریه کردند. 🔸 رقیه گفت: باباجان، جلوت رو نمی‌گیرم‌‌... صبر کن تا ببینمت‌.... حضرت، رقیه رو بغل میکنن و نازدونه‌ی اباعبدالله میگه: العطش... العطش... فان الظما قد احرقنی... بابا خیلی تشنمه... شدت تشنگی جگرم رو آتیش زده.... @Profile_MS
🔹 امام حسین (ع) به رقیه فرمود: «کنار خیمه بشین تا برات آب بیارم». 🔸 حضرت بلند شدن تا به میدون برن، باز هم رقیه دامن پدر رو گرفت و با گریه گفت: یا ابه این تمضی عنا؟ بابا جان کجا می‌روی؟ چرا از ما بریدی؟ 🔹 سیدالشهدا، دوباره دردونه‌شون رو بغل کردن، آرومش کردن و با دلی پرخون ازش جدا شدن... @Profile_MS
🖤 به یاد لب تشنه پدر آب نخورد! ▪️عصر عاشورا که دشمنان برای غارت به خیمه‌ها ریختن، داخل خیمه‌ها کلا ۲۳ کودک از اهل‌بیت رو پیدا کردن. به عمر سعد گزارش دادن که این ۲۳ کودک، بر اثر تشنگی در خطر مرگن. عمر سعد به اون‌ها اجازه داد به کودکان آب بدن. وقتی که نوبت به حضرت رقیه (ع) رسید، اون حضرت ظرف آب رو گرفت و دوون دوون به طرف قتلگاه رفت. ▫️یکی از سپاهیان دشمن پرسید: کجا می‌روی؟ حضرت رقیه (ع) فرمود: «بابایم تشنه بود. می‌خواهم او را پیدا کنم و برایش آب ببرم...» سرباز گفت: آب را خودت بخور. پدرت را با لب تشنه شهید کردند...! ▪️حضرت رقیه (ع) در حالی که گریه می‌کرد، فرمود: «پس من هم آب نمی‌آشامم...» @Profile_MS
🖤 کنار سجاده، چشم به راه پدر بود! ⚫️ از کتاب سرور المومنین نقل شده: حضرت رقیه (ع) هربار وقت نماز، سجاده پدر رو پهن می‌کرد و روی اون نماز می‌خوند. ظهر عاشورا هم طبق عادت، سجاده پدر رو پهن کرد و منتظر نشست. ولی بعد مدتی، ناگهان دید شمر وارد خیمه شد. 🔴 رقیه (ع) به شمر گفت: آیا پدرم را ندیدی؟ شمر بعد از اونکه اون کودک رو در کنار سجاده، چشم به راه پدر دید، به غلامش گفت: این دختر رو بزن! ⚫️ غلام به این دستور عمل نکرد. شمر(لعنت‌الله) خودش جلو اومد و چنان سیلی به‌صورت اون نازدونه زد که عرش خدا به لرزه درومد... @Profile_MS
➖در کتاب مبکی العیون اومده: 🔴 در شب شام غریبان، حضرت زینب (ع) در زیر خیمه نیم‌سوخته، کمی خوابید. در عالم خواب مادرش حضرت فاطمه زهرا (ع) رو دید. ⚫️ عرض کرد: مادرجان آیا از حال ما خبر داری؟! حضرت فاطمۀ زهرا (ع) فرمود: تاب شنیدن ندارم. حضرت زینب (ع) عرض کرد: پس شکوه‌ام را به چه کسی بگویم...؟ حضرت فاطمۀ زهرا(ع) فرمود: «من خود هنگامی که سر از بدن فرزندم حسین(ع) جدا می‌کردند، حاضر بودم. اکنون برخیز و رقیه(ع) را پیدا کن». 🔴 حضرت زینب (ع) بلند شد. هر چی صدا زد، حضرت رقیه (ع) رو پیدا نکرد. ⚫️ با گریه، با خواهرش ام‌کلثوم (ع) از خیمه بیرون اومدن و دنبال رقیه گشتن، تا اینکه نزدیک قتلگاه صداشو شنیدن. 🔴 اومدن کنار بدن‌های پاره‌پاره... دیدن رقیه(ع) خودشو روی پیکر بابا انداخته و با باباش درد و دل می‌کنه. حضرت زینب(ع) نوازشش کرد. ⚫️ سکینه(ع) هم اومد و با هم به خیمه برگشتن. در مسیر راه، سکینه (ع) از رقیه (ع) پرسید: چگونه پیکر پدر را یافتی؟ 🔴 او پاسخ داد: «آن‌قدر پدر پدر کردم که ناگاه صدای پدرم را شنیدم که فرمود: بیا اینجا، من در اینجا هستم...» @Profile_MS
🖤 شهادت غم انگیز حضرت رقیه 🔴 عصر روز سه شنبه، رقیه تو خرابه كنار حضرت زينب(س) نشسته بود. تعدادی از كودكان شامی رو ديد كه در رفت و آمد هستن. ⚫️ پرسيد: عمه جان! اينا كجا میرن؟ حضرت زينب(س)فرمود: عزيزم اينا به خونه‌هاشون میرن. پرسيد: عمه! مگه ما خونه نداريم؟ فرمودند: چرا عزيزم، خونه ما تو مدينه‌اس. رقیه تا اسم مدينه رو شنيد، خاطرات زيبای همراهی با پدر، یادش اومد. 🔴 بلافاصله پرسيد: عمه! پدرم كجاست؟ فرمود: به سفر رفته. طفل ديگه حرفی نزد. به گوشه خرابه رفت، زانوی غم بغل گرفت و با غم و اندوه به خواب رفت. ⚫️ پاسی از شب گذشت. ظاهراً در عالم رؤيا پدرو ديد. سراسيمه از خواب بيدار شد، دوباره سراغ پدر رو از عمه گرفت و بهونه باباش حسینو می‌گرفت.. 🔴 طوری که با صدای ناله و گريه رقیه، همه اهل خرابه به شيون و ناله پرداختن. @Profile_MS
🔘 حالا بازار شام کجاست...؟ 🔴 بازاریه در شهر دمشق(سوریه کنونی) که بقایای اون به نام بازار حمیدیه معروفه. ⚫️ نقل کردن که بعد از عاشورا، ابن زیاد خاندان حضرت سیدالشهداء (ع) رو اسیر کرد و اون‌ها رو از کوفه به شام فرستاد. 🔴 یزید دستور داد تا شهر شام رو تزئین و چراغونی کنن و اهل بیت امام حسین (ع) رو در کوچه و بازار بگردونن... ⚫️ بازار شام از جمله مکان‌هایی بود که اسرای کربلا رو از میان اون عبور دادن. زمان عبور کاروان اسیران، جمعیت زیادی برای دیدن در دو طرف بازار صف کشیده بودن... میگفتن: آی مردم ... کاروان خارجیا دارن میان... @Profile_MS
🔸 هلال بن نافع که از سربازان دشمن بود، می‌گه: من جلوی صف وایستاده بودم. دیدم امام حسین (ع) پس از خداحافظی با اهل‌بیتش، به سوی میدون میاد. 🔹 در این هنگام ناگاه چشمم به دخترکی افتاد که از خیمه بیرون اومد و با قدم‌های لرزون، دوون دوون به دنبال امام حسین (ع) دوید و خودش رو به اون حضرت رسوند. 🔸 دامن حضرت رو گرفت و صدا زد: یا ابه! انظر الی فانی عطشان. بابا جان، به من بنگر، من تشنه‌ام... 🔹 سخنش آن‌چنان امام حسین (ع) رو منقلب کرد که بی‌اختیار اشک از چشمان مبارکش جاری شد. با چشمی اشک‌بار به دخترکش فرمود: الله یسقیک فانه وکیلی. دخترم، می‌دانم تشنه هستی خدا تو را سیراب می‌کند، زیرا او وکیل و پناهگاه من است. 🔸 هلال میگه: پرسیدم «این دخترک که بود و چه نسبتی با امام حسین (ع) داشت؟» به من پاسخ دادند: او رقیه (ع) دختر سه‌سالۀ امام حسین (ع) است... @Profile_MS
🔹 خبر رو به يزيد رسوندن، دستور داد سر بريده پدرش رو براش ببرن. 🔸 سر مطهر سيد‌الشهدا رو در ميان طَبَق گذاشتن و وارد خرابه كردن و مقابل اين دختر قرار دادن... 😭😭 ⚫️ تو روضه‌ها میگن: حضرت رقیه فکر کرد براش غذا آوردن، گفت: عــــمه.... من غذا نمی‌خوام عمه... من بابامو می‌خوام😭 🔴 رقیه سرپوش طبق رو كنار زد، سر مطهر سيدالشهدا رو ديد، سر رو برداشت و در آغوش كشيد. ⚫️ به پیشانی پدر بوسه زد و آه و ناله‌ش بلندتر شد... 🖤 آتیشت می‌زنه حرفای رقیه با سر بابا...😭 (روضه‌خونا معمولا عباراتی که شیخ عباس قمی در نفس المهموم از زبان رقیه خطاب به پدرش نقل کرده رو میگن:) 🔴 رقیه گفت: ❓پدر جان کی صورتت رو به خونت رنگين كرده؟ ❓پدر جان... کی رگ‌های گردنت روبريده؟ ❓پدر جان «مَن ذَالَّذي أَيتَمَني علي صِغَرِ سِنِّيِ» کی منو در كودكی يتيم كرد..؟ ❓ پدر جان يتيمت تا بزرگ بشه به کی پناه ببره؟😭😭 🖤 پدر جان كاش می‌مردم، ولی محاسنت رو خضاب شده به خونت نمی‌ديدم... 🏴 عزیزدردونه‌ی حسين(ع) اون قدر شيرين زبونی كرد... اونقده با سر بریده پدر درددل کرد، که یه دفعه دیدن دیگه صدا رقیه نمیاد😭 🏴 همه گمون كردن به خواب رفته. وقتي سراغش اومدن، دیدن رقیه از دنيا رفته...😭😭 شبانه غساله آوردن، رقیه رو غسل دادن و توی همون خرابه دفن کردن. (شرح شمع: صفحه 310 - نفس المهموم456 -الدمع الساكه141) @Profile_MS
یه مداحی میخام براتون بفرستم، مخصوص امشبه. انقدرررر دنبالش گشتم خیلی خیلی خیلی دلیه... تو اینترنت هم راحت پیداش نمی‌کنید. یعنی منکه آخرش از سی دی های قدیمی پیداش کردم. با جون و دل و حال خوب بهش گوش بدید. اشکی جاری شد، ماروهم دعا کنید...
(3) - 6KHAZAI.mp3
زمان: حجم: 8.5M
تو خرابه تک و تنها، دختری شبیه زهرا...😭😭 @Profile_MS