هر موقع از صدای بمبارون و موشک ترسیدین فیلم ترسناک ببینید
تضمینی
یه ترس رو با ترس بزرگتر جایگزین کنید🙏🏻
هیچوقت مرگ برام مقولهی قابل درکی نبوده. اینکه یه نفر که هست، میتونه یه روز، یه لحظه، دیگه نباشه. انگار حضور یه سایهی شکنندهست که با یه وزش سادهی باد، از بین میره. انگار زندگی راه رفتن روی یخه؛ یخی که زیر قدمهامون ترک میخوره، آرومآروم آب میشه و بیصدا و بیرحم ما رو داخل آب سرد فرو میبره.
ما عادت کردیم بودن رو بدیهی بدونیم، صداها، لبخندها و حتی سکوت، همه رو نشونه ی زندگی میدونیم انگار قراره همیشه بمونن. اما مرگ بی خبر از عادتای ذهن ما میاد و "بودن" رو از جهان میکنه. بدون اینکه ردی از منطق به جا بزاره. شاید دردناک ترین بخش ماجرا همینه. اینکه نبودن همیشه بی دلیلتر از بودنه. اینکه ما هر بار از دل آوار، تیکه ای از خودمون رو بیرون میکشیم؛ پاره های وطن رو به سینه میزنیم و اشک میریزیم؛ برای غم، برای زندگی، برای محبت، برای خائن، برای شعار هایی که مخالف مفهومشون عمل کردن، برای بچه ها، برای دروغ،پروپاگاندا، برای مادر، برای بیهویت ها، برای اونهایی که هیچوقت نفهمیدن، برای ۱۴ ماهه هایی که برای مرگشون چرتکه انداختن، برای دانش آموزا، برای عشق، برای وطن، برای همه چیز، برای ایران.
ما هنوز روی همون یخ نازک راه میریم. همون احمق های بیدار و زنده که حواسشون به ترک های یخ هست؛ به لرزشش. ولی باز هم جلو میریم، خون های جاری از چشممون رو با پشت دست پاک میکنیم و ادامه میدیم. نه از روی امید-که امیدی نمونده. فقط از روی اجبار زنده بودن چون تنها چیزی که از "بودن" باقی مونده همین حرکت بی معناست، همین تپش هایی که به جای ترشح ترس، مارو وادار به الله اکبر گفتن میکنه. انگار با هر قدم، سکوت یخ زده ی اطراف، فریاد ناگفته ی ما رو بلندتر به گوش بشریت میرسونه. انگار این فریاد، میتونه پایان این نمایش بیمعنی و مضحک باشه.